سرنوشت دختر اِبرام لاشخور – 5

Image127670

 مریم با لگد به در می‌کوبید و داد و بیداد می‌کرد. معلمان و دانش آموزان از همه‌ی پنجره‌ها سرشان را بیرون آورده بودند و دعوای مریم و خانم پورجوادی را نگاه می‌کردند. خانم رحیمی، دبیر مبانی رایانه، به حیاط آمد و کمی با مریم صحبت کرد. کسی نمی‌دانست چه می‌گوید. مریم آرام شد. خانم رحیمی با خانم پورجوادی به دفتر رفت.

– شما مدیر خوبی هستید خانم، دل‌تان برای بچه‌ها می‌سوزد، از جیب خودتان خرج می‌کنید، همه‌ی این‌ها قابل احترام است، اما تازه کارید و بی تجربه. هر دانش آموزی یک طبیعتی دارد. یکی خوش خیم است و یکی بد خیم. این‌ها را در دانشگاه یاد نمی‌دهند. خودتان می‌آموزید. این دختر هزار و یک مشکل دارد. باید…

– ممنون از راهنمایی‌تان. اما این‌ها به من مربوط است. من خیلی چیزها را نمی‌دانم اما با این حال از شما بیشتر می‌دانم. پرونده‌اش را مطالعه کرده‌ام. نه بی‌قراری دارد و نه افسردگی، نه آسیب‌دیده است و نه کسی به او تجاوز کرده است. هیچ! فقط گستاخ است. کسی که در این محیط‌ها زندگی کند، بهتر از این نمی‌شود. من این خراب شده را درست می‌کنم. کاری می‌کنم که سالی نود درصد قبولی در کنکور داشته باشیم. بفرمایید سر کلاس خانم. کلاس را بی معلم رها نکنید لطفا!

مریم تا پایان وقت مدرسه کنار در نشست. آبدارچی آمد بی آن که حرفی بزند، کلید را در قفل چرخاند و مریم شتابان و شاید هم پشیمان، از مدرسه بیرون زد.

کیفش را روی شانه‌اش گذاشت و از کنار بستنی فروشی اکبر مشدی گذشت. به نگاه‌های سرگردان جوانان سیگار به لبی که سرشان را از درِ تعمیرگاه‌های زیر پل ری بیرون آورده بودند و خوش خُلقی می‌کردند، اهمیت نداد. وارد بازارچه‌ی نایب السلطنه شد و از راسته‌ی علامت سازان و سقاخانه‌ی کنار حمام قبله عبور کرد و به چهار راه سیروس رسید.

 اگر دوست یا آشنایی او را از نزدیک می‌دید، نمی‌دانست چه در سر دارد. کنار باجه‌ی تلفن همگانی ایستاد. کارت تلفنش را درآورد و دقایقی با آن سوی خط صحبت کرد. از طرز نگاهش به خیابان و رهگذران و کندی گام‌هایش می‌شد حدس زد که دوست دارد برگردد و از خانم پورجوادی پوزش بخواهد. اما در این سه سال به گونه‌ای در مدرسه رفتار کرده بود و چنان بیا و برویی به هم زده بود که هر گونه عذر خواهی برای او ننگین‌تر از عهدنامه‌ی ترکمنچای بود.

به محله‌ی عودلاجان که رسید، حرف‌های مدیر تازه وارد، نغمه و دیگران در گوشش پیچید. وارد کوچه شد و جلوی ورودی حیاط بزرگ، کیوسک نگهبانی سربازان را دید که حالا خالی و سوت و کور بود. وارد حیاط شد و با ترس و نا امیدی از پله‌های خانه‌ی خودشان بالا رفت.

شاید حق با مریم بود و شاید هم خانم پورجوادی درست می‌گفت و شاید هم هر دو و شاید هیچ کدام! من نمی‌دانم و درکش برایم دشوار است. اما همین اندازه آگاهم که انسان‌ها به صِرف بودن، محق‌اند. مگر این همه میل و کِشش ناهمسان، در گوهر کدام یک از آفریدگان زمین جمع شده است؟ آدم­های هر عصری، هدف اصلی آفرینش ­اند. به آیندگان بخت بودن و به گذشتگان ارزشِ شناخت می‌دهند. والا تبار و بدگُهر و خاله قزی، حتی بچه­ های جوادیه‌ی تهران نیز که برای مرده سوزی و چند خرده خلافِ یاکوزایی و البته لقمه‌ای نان حلال به ژاپن می­رفتند، همه به یک اندازه عکس رخ یار دیده­اند.

هیچ کس در خلوت خود هیولا نیست. تصویر هیچ کس از خود، تصویر یک فرومایه‌ی زهوار در رفته نیست. هر کس برای خود مرکز آفرینش است. با یک توجیه در خلوت، از بدترینِ خود بهترین می‌سازیم. ما همین‌ایم. یک سر و دو گوش! از این گونه بودن گریزی نیست. زمینه و موقعیّت، از بیشتر ما همانی می‌سازد که می‌خواهد. کسی که ناراحت است، می‌تواند انگشت میانی را رو به کهکشان آندرومدا بگیرد و یک بیلاخْ فرنگی به هستی پیشکش کند. بعید می‌دانم کار دیگری از کسی ساخته باشد.

به هر حال! حیاط بزرگ یا، واقعا بزرگ بود. ده‌ها اتاق و اتاقکِ خشت و گِلی دور تا دور حیاط بود با یک دستشویی اشتراکی و حوضی بزرگ در وسط. از آن خانه‌هایی که عوام الناس دوران قاجار در آن سکونت داشتند و ساکنینش پس از ترور ناصرالدین شاه و گرانی نان سنگک، در رثای شاه شهید و غضب الهی، مویه سر می‌دادند.

جمعیت ساکنان حیاط بزرگ کمتر از یک شهرک تازه بنیاد نبود. در آن اتاق‌ها و اتاقک‌های کوچک و بزرگ، آدم‌های جورواجوری می‌زیستند. از عظیمه سادات که شب‌های جمعه‌ی هر هفته با چشمانی اشکبار و زبانی پر از استغفار و ناله به آستان شاه عبدالعظیم حسنی می‌رفت تا معصومه سیاه که آن قدر مواد مخدّر فروخت که نیروی انتظامی مجبور شد جلوی حیاط بزرگ کیوسک نگهبانی بگذارد و از داوود ملقب به داوود خانم که سینه‌های برآمده و اطوارهایی زنانه داشت و با آفتابه‌ی مخصوص خود به آبریزگاه می‌رفت تا ابرام لاشخور پدر مریم.

 

قسمت اول  دوم   سوم   چهارم  پنجم  ششم  هفتم  هشتم  نهم  دهم  یازدهم  دوازدهم   سیزدهم  چهاردهم  پانزدهم  شانزدهم  هفدهم  هجدهم  نوزدهم  بیستم  بیست و یکم بیست و دوم  بیست و سوم

 

نقاشی اثر آرمین ابراهیمی

More from عباس سلیمی آنگیل

روز شمار یک «پسر مجرد» در تهران

من خودم هستم. کسی که صاحب خانه­ اش از او انتظار دارد...
بیشتر بخوان
  • دودوزه

    اصرار زیاد و بدون دلیل بر نام بردن از مکانها و محلات بدون هیچ پیوستگی و روال منطقی خیلی توی ذوق میزنه. به نظر میاد بخشی از فضا سازی محل سکونت مریم کپی برداری مشوشی از سریال هزار دستانه. کلن شیوه‌ی روایت دلنشین نیست و شبیه انشاهای مدرسه‌یی شده.

    • kalhor

      هزار دستان یه سریال تاریخیه این داستان واسه تهران امروزه. شخصیتای هزار دستان که ادمای تاریخی و معروف بودن کجا و دخترای دانش آموز این داستان کجا؟! اینا چه ربطی می تونن به هم داشته باشن؟

      • دودوزه

        البته اگر دقت کرده باشید میبینید که من گفتم«به
        نظر میاد» «بخشی از فضا سازی محل سکونت» این یعنی اینکه اولن حکم قطعی صادر نشده و
        ثانین حرف من ربطی به شخصیتهای داستان نداره. واما برای توضیح تکمیلی: در بخشی از
        سریال هزار دستان نشون میده که مسؤول آمارگیری به محله ی لختی های جنوب شهر تهران
        میره تا آمار بگیره که در جایی شبیه کاروانسرا در هم میلولیدند و این فضا سازی به
        کرات در سریالهای قبل و بعد از انقلاب استفاده شده. در عین حال در بخشی دیگه از
        سریال هنگام کمبود نان(در تران یا کرمانشو یادم نیست) اشاره به قحط نان در زمان
        ناصرالدین شاه میشه. با توجه به ذکر این دو نکته در داستان من صرفن یک حدس زدم که
        میتونه درست یا نادرست باشه

  • هیوا سعیدپور

    کافی است به این محله ها سرکی بکشید
    خواهید دید که شخصیتها چقدر واقعی هستند و تمام این محله ها با هویتی که در داستان به آنها نسبت داده شده تطابق دارند

  • zahra

    قسمت 6 ام کجاست ؟