سرنوشت دختر اِبرام لاشخور

admin-ajax

صبح یکی از روزهای اردیبهشت ماه بود. خانم پاشایی با آوای نازک و زنانه­ اش و با بغضی نیمه آشکار در گلو گفت: «از جلو… نظام» و دست­ های دختران خواب آلود، بی حال و بی سامان، تا نزدیکی شانه‌ی نفرهای پیشین بالا رفت. وقتی خانم ناظم گفت «خبر دار»، از صد و بیست دختر هنرستان، چند نفر با ضرباهنگ همیشگی و هجابندی مرسوم مدرسه‌ها گفتند: «الله اکبر، خمینی رهبر، یا مهدی ادرکنی، عجّل علی ظهورک، یا حسین، کربلا» و مابقی را با پچ‌‌‌‌‌‌پچ‌‌‌های روزمره و تمام ناشدنی خود  ادامه دادند و یا به کفِ سیمان پوش حیاط مدرسه چشم دوختند.

صدای خانم ناظم بیشتر در خورِ روان­شناسان و مشاوران مدرسه بود تا ناظمی که طبق عرف و سنت آموزش و پروش، بایستی خشن می‌بود. او عقب عقب رفت تا خانم مدیر بتواند پشت تریبون قرار بگیرد و میکروفون به دهانش نزدیک­تر شود و فریادش در بلندگوی هنرستان بپیچد.

خانم مدیر با وجود آن که یک هفته­ ای از تختخواب بیمارستان جدا شده بود، هنوز حال ­ندار بود. تمام فروردین و بخشی از اسفندماه را در بیمارستان بستری بود. هراسی آشکار در چشمانش لانه کرده بود. با این وجود به همان اندازه که ترس دخترهای دبیرستان از او فرو ریخت به همان مقدار هم به احترامش افزوده شده بود.

بعد از آن اتفاق شوم، درِ مدرسه را فقط هنگام آمد و شد دانش آموزان باز می­ کردند و در طول روز بسته بود. پیش از آن اتفاق، فقط یک پرده، حیاط مدرسه را از خیابان ری جدا می­ کرد. برخی از دختران از لای پرده به بیرون سرک می­ کشیدند و برای جوانان تراشکاری روبرو ادا در می­ آورند و قهقهه سر می­ دادند. از آن روزی که سه نفر از اوباش­ های خیابان مولوی، مست و سرخوش، وارد هنرستان شدند و مدیر را با چاقو زدند، در را برای همیشه قفل کردند.

آن روز سه نفر از اراذل نامدار خیابان مولوی پس از درگیری با کامران کُرده و محرم تُرکه در خیابان شترداران، کتک مفصلی خوردند و سرشکسته بازگشتند. اراذل هر منطقه مانند جانورانی که بر مرز قلمرو خود می­ شاشند تا از ورود غریبگان جلوگیری کنند، نشانه­ هایی دارند که قلمروشان را از محدوده­ اراذل دیگر جدا می­ کند.

آن روز لات­ های دیگر مناطق، این مرز را درنوردیدند و در زیستگاه لات­ های مولوی عربده کشیدند و پیروز شدند. خبر کتک خوردن و گریستن‌شان همه جا پیچید. پس از این رویداد نامبارک، اراذل خیابان مولوی چند پیمانه بیشتر از هر روز نوشیدند و ضامن‌دار را در جیب و دشنه را در کمر گذاشتند و برای باز پس گیری آبروی از دست رفته از خانه بیرون زدند. احتمالا هنگام خروج، مادران‌شان جلوی در ایستاده بودند تا از بیرون رفتن عزیزان‌شان جلوگیری کنند و آنان سر خود را به دیوار کوبانده بودند و «برو کنار ننه» گویان از در خارج شده بودند.

در گام نخست، شیشه­ های دکان­داران را شکستند و حتی در و دیوار شعبه‌ی اصلی رستوران هانی در میدان قیام – میدان شاه پیشین- را بی نصیب نگذاشتند. آن گاه عربده‌کشان وارد هنرستان دخترانه شدند. دخترها مانند دیوانگان به سوی کلاس­ ها گریختند و جیغ سر دادند. سه لاتِ مست، دو دختر ترسیده و گُرخیده را گرفتند و لب­های الکل آلود و سبیل­ های زمخت خود را به لب و گردن آنان نزدیک کردند و پوست روشن‌شان را مکیدند و تا زمانی که مدیر سراسیمه از پله­ ها پایین بیاید و حتی دقایقی پس از آن، به معاشقه­ هراس آور خود ادامه دادند.

جیغ­ های گوشخراش دختران فضا را هولناک کرده بود. خانم مدیر با مشت‌های زنانه و فرهنگی اش بر سر و روی اوباشانِ مست می­ کوبید اما آنان دست بردار نبودند. یکی از آن سه گنده لات مست، آزمندانه دست برد تا روپوش یکی از دخترها را از یقه پاره کند و بر پستان­ هایی چنگ بزند که احتمالا در نیمه شب‌های بی نصیبی، انگاره­ دقیق و دلپذیر از آن اندام‌های برآمده ساخته بود، اما با سماجت خانم مدیر مواجه شد و ناکام ماند و با چاقوی دسته شاخی و پر نقش و نگار خود که شاید میراث الوات تاج بخشِ مرداد ماهی دور و یا نزدیک بوده باشد، ضربه­ ای به پهلوی مدیر زد.

با افتادن مدیر و روان شدن خون از زیر مانتویش، گویا اراذل فهمیدند که هوا پس است، دختران را رها کرده و خطی هم برای یادگاری به بازوان خود انداختند و بیرون رفتند. ساعتی بعد در خیابان ری، ولوله­ ای به پا شد. مردم و کسبه­ محل و بیشتر والدین در جلوی مدرسه جمع شده بودند و نیروی انتظامی می­ کوشید متفرق شان کند. خانم مدیر را به بیمارستان برده بودند و به دو دختر آب قند دادند. چند نفر از این سو و آن سو آمدند و به معلمان و ناظم و معاون و … فهماندند که برای حفظ آبروی دختران هم که شده، بهتر است کسی از این اتفاق بویی نبرد.

ادامه

 قسمت اول  دوم   سوم   چهارم  پنجم  ششم  هفتم  هشتم  نهم  دهم  یازدهم  دوازدهم   سیزدهم  چهاردهم  پانزدهم  شانزدهم  هفدهم  هجدهم  نوزدهم  بیستم  بیست و یکم بیست و دوم  بیست و سوم

نقاشی ها اثر آرمین ابراهیمی

More from عباس سلیمی آنگیل

کلاغ حلقه به پا – ۲

کلاغ و کارتن را همان‌طور گذاشتم و در حیاط را باز کردم...
بیشتر بخوان
  • Meh.T

    خب قسمت اولش که خیلی جالب بود ، به نظرم نوید یه داستان جذاب و پرکشش رو میده…

  • ناشناس

    ممنون …وقتی می بینم هنوز چنین نویسنده هایی در ایران عزیزمان وجود دارند به خودم می بالم .

  • حامد

    خوبه ولی به شرط اینکه به سرنوشت این 2 داستان دنباله دار دچار نشه ” طلاق در بزرگراه ” که دیر و بی نظم چاپ میشه و یا مثل فکر کنم اسمش عاشقانه شوخی و جدی داستان اون پسری که توهم داشت و توی تختش یک دخترو میدید و با اون حرف میزد ( که حتی از سایت حذف شد) .تنها تجربه خوب و کامل داستان دنباله دار مربوط بود به روزی که سارا صیغه …. و یک نکته دیگه طراحی سایت به گونه ای که خیلی وقتها برای دسترسی به مطلب باید ساعتها دنبال اون بگردیم و مثل اینکه بر حسب رندوم و اتفاق، مطالب در صفحه اول نمایش داده میشه.به نظرم این شیوه باعث میشه خیلی از مطالب از دید خواننده های گذری پنهان بمونه ،کمی بهم ریختگی وجود داره .بارها دیدم مطالب بسیار عالی که برای خود من جدید بوده نظری در پایینش قرار گرفته که مربوط به شاید یک سال قبل بوده و خوب چرا طراحی سایت به گونه بوده که این مطلب تا بحال دیده نشده !!. همیشه برای چک کردن نظر خواننده ها مجبور میشم یا از قسمت جستجو استفاده کنم که خوب در صورتی که اسم موضوع یادم مونده باشه یا چک کردن هیستوری که کاری بس سخت و طاقت فرساست

    • marderooz

      حامد عزیز مرسی از تذکرات و پیشنهادات… درست می کویی عدم انتشار دو داستان نیمه تمام در پرونده اشتباهات و کاستی های ما می ماند. برای یافتن مقالات قدیمی، ما هم آرشیو در بالای صفحه نصب کردیم و هم آرشیو بر اساس موضوعات در انتهای صفحه اول. در ضمن به صورت پراکنده نیز مقالات موضوعات مجله را نیز به روز می کنیم. چشم سعی می کنیم ترتیب جامع تری بیابیم. تشکر مجدد

  • نامه

    امیدوارم مثل داستان سارا نباشه که بی سکس تموم بشه. من میخوام سکس هم توش باشه. سکس هم بخشی از زندگیه دیگه. مگه نه؟:)

  • امین

    از نظر زمانی داستان خیلی گریختگی داره انگار نویسنده یادش رفته داشته چه زمانی رو روایت می کرده
    دهه شصت و رایانه دهه شصت و تلفن کارتی
    بد جور رو مغز می ره

    • پوریا

      سی و شش سال پیش یعنی تابستان سال هزار و سیصد و چهل و هفت که من وارد آموزش و پرورش شدم، لیسانس داشتم….
      داستان به دهه ی هشتاد به میگردد دوست عزیز
      به عبارتی 36+47=83

    • شبنم

      دهه شصت؟ توی داستان چیز دیگه نوشته که. اشتباه میکنی فک کنم

  • Javad Alipour

    این داستان تخیلیه؟ بنظرم میاد این واقعه رو یادم بیاد. خیابون ری! ولی اونجا یه هنرستان پسرانه بود