سرنوشت دختر اِبرام لاشخور – ۲۳

shame-300

ابرام آب دهانش را قورت داد و به زحمت نفسی کشید. گوشی را به چشمانش نزدیک‌تر کرد. زنش سراسیمه دوید و فیلم را دید. به ضرص قاطع می‌گفت که این فقط شبیه مریم است. مریم بازویش خال نداشته، گوشواره نداشته و …!

پس از آن اتفاق، ابرام از درِ خانه بیرون نمی‌آمد. کسی را به خانه‌ی خود راه نمی‌داد. مشتری‌هایش پریدند و از جای دیگری موادشان را تهیه می‌کردند. کسی نمی‌دانست کِی به دستشویی می‌رود و کی بیدار است و کی می‌خوابد. ساکنین حیاط بزرگ چنان از کنار خانه‌ی ابرام می‌گذشتند که گویی کنام ددان است و یا معبدی مرموز و ناشناخته. گاهی زنش را می‌دیدند که از شیر حوض آب بر می‌دارد و یا چادر به سر از حیاط بیرون می‌رود.

داوود، ملقب به داوود خانم، از ترس ابرام لاشخور، اتاقش را قفل زد و از حیاط بزرگ رفت. می‌گفت: «ازش می‌ترسم. می‌ترسم یک شب بیاد سر وقتم. اول لکّه دارم بکنه و بعد تکّه تکّه‌م کنه و بریزه توی گونی و بندازه توی سطل آشغال سر خیابان»!

عظیمه سادات ختم انعام نگرفت و حتی جواب سلام مادر مریم را هم نمی‌داد. شاید اگر شدنی بود، صلوات‌هایش را هم پس می‌گرفت! صلوات‌هایی که با تسبیح گِلینش برای درمان مریم نذر کرده بود و فرستاده بود. پیرزن فکر می‌کرد که او را مسخره کرده‌اند.

بعد از يك ماه، در یک نیمروزِ تکراری، مریم به حیاط بزرگ آمد. کنار حوض حیاط ایستاد و خانه را نگاه کرد. زنان و مردان حیاط بزرگ از اتاق‌ها بیرون آمده بودند و او را با تعجب نگاه می‌کردند. مریم سرک می‌کشید و می‌خواست مطمئن شود که پدرش در خانه نیست. آمده بود مادرش را ببیند. اما ابرام در خانه بود!

ابرام لاشخور موهای مریم را پيچانده بود دور دست چپش و دور حياط می‌چرخاند و عربده می‌زد: «درسته عمل دارم، اما هنوز ابرامم. آن قدر غيرت تو رگام هست كه بكشمت».

زن‌اش دنبال‌اش دويده بود. جيغ زده بود

– ولش كن ابرام آقا. ارواح خاك آقات ولش كن!

ابرام داد زده بود

– خفه شو پتیاره! بعدِ اين نوبت خودته!

زن زوزه كشيده بود

– ريختن خون دختر حرامه…

ابرام عربده زده بود

– اين ديگه دختر نيست. عين ننه‌ی گور به گورت يه زنه!

كسی جرأت نكرده بود يا نخواسته بود مانع‌اش بشود. دختر در آخرين لحظات فقط توانسته بود بگويد: «گُه خوردم آقا جون… گُه خوردم!»

ابرام چاقو را گذاشته بود توی قفسه‌ی سينه‌اش. با تمام قدرت سرش را به لبه حوض كوبيده بود. خون از دهان و گوش و سينه‌ی دختر زده بود بيرون و شتك زده بود توی صورت پدرش. قسمتی از موهای دختر به خون آغشته شده بود. خون از دسته‌ی چاقو بيرون می‌زد و از آستين مانتو به پايين می‌چكيد و به همان راهی مي‌رفت كه فاضلاب حياط هميشه می‌رفت. ناخن‌هايش شكافته شده بود و نتوانسته بود لبه سنگي حوض را بخراشد. فرياد و ضجه‌ی زن‌های حياط بزرگ به همه جا می‌رفت. به شكاف خشت‌های ديوارهای كاه‌گلی و ورودی كوچه‌های باريك.

زن ابرام گريه نمی‌كرد. سياه شده بود. خون دختر را مشت مشت به سمت اتاق‌ها می‌ريخت و می‌گفت: «خون ريشه‌تون رو بگيره. خون ريشه‌ی همه‌تون رو بگيره»! بعد هم بی هوش افتاده بود.

 قسمت اول  دوم   سوم   چهارم  پنجم  ششم  هفتم  هشتم  نهم  دهم  یازدهم  دوازدهم   سیزدهم  چهاردهم  پانزدهم  شانزدهم  هفدهم  هجدهم  نوزدهم  بیستم  بیست و یکم بیست و دوم  بیست و سوم

More from عباس سلیمی آنگیل

سرنوشت دختر اِبرام لاشخور – ۶

زمانی که پای سربازان به حیاط بزرگ باز شد، اوضاع کمی تغییر...
بیشتر بخوان
  • Sepideh

    مزخرف تموم شد! داستان پرکشش و زیبایی بود اما متاسفانه بد تمام شد…

  • ssa

    خدارو شکر تموم شد، من که از قسمت سه به بعد نخوندم، بخاطر همین سری داستانتون کمتر میومدم سر میزدم وبلاگو، ازین به بعد بیشترش میکنم.

    • آلماتور

      وبلاگو؟ وبلاگ؟ این سایته بابا. سایت! از سواد شما ایرانیها آدم حالش… آره!

  • ث

    به نظر من واقعگرایانه تموم شد تا جایی که من اطلاع دارم توی ایران این اتفاق زیاد می افته

  • بهنام

    . خوب تموم شد. مرسی. اما خاطرات یک مرد مجرد در تهران باحال تر بود.

  • شبنم

    واقعیت دارد

    هشدار نسبت به افزایش آمار قتل های ناموسی در تهران
    http://chrr.biz/spip.php?article2661

  • علی

    خیلی بد تموم شد و کلی سوال موند!
    حالم گرفته شد 🙁

  • سما

    نرینگی و ناموس پرستی همچین چیزی شیکی هم نیست برای قصه بنویسیم

    • آلماتور

      خداوکیلی خودت فهمیدی چی گفتی؟ مگر داستان باید موضوع شیک داشته باشه آخه؟ 99 درصد داستان ها در دنیا از همین دردها و رنجها حرف میزنن.

  • yani chi? eftezah tamoom shod

  • آلماتور

    از لحظه ای که اراذل به مدرسه حمله کردن فهمیدم که این داستان عاقبتش تلخه. ممنون که از درد و رنج جنوب شهر مینویسی. خیلی از این مخاطبا هیچ وقت اینها رو درک نکردن و براشون فقط قصه است. یه قصه که چند روز سرگرم شون کنه. اما واسه ماها تکرار خاطره هامونه

  • غمگین

    قتل ناموسی چه جنایت ها که بر روی کره زمین ایجاد نکرده. خیلی خیلی نامردانه است. بیچاره بشر

  • سایه

    بعدی!!!! منتظرم

  • مجید

    الان مطمئنید بین قسمت 22 و آخر چیزیو جا ننداختین؟؟؟ چی شد؟ هیچ نوع پیوستگی بین قسمت قبلی و قسمت آخر وجود نداره! مطمئنم یه چیزیو این وسط کار جا انداخین

  • جاوید کو؟

    خیلی وقت بود توصیف به این رئالیستی از یک قتل نخونده بودم. قلم توانایی دارید اقای سلیمی.

  • شهریار

    مرسی بابت این داستان. برای دوستان باید بگم داستان و رمان با فیلم و سریال فرق داره. در بیشتر مواقع داستانای درام ،
    پایان تراژیک داره

  • nader29

    bayad zoodtar az in tamom mishod

  • سیاوش

    سلام

    ابتدا تشکر و خسته نباشید به نویسنده عزیز و سایت مرد روز یک سوال اساسی بارم پیش اومده قسمت آخر کپی یکی از این فیلم فارسی ها نبود نمیدونم داش آکل یا یک فیلمی تو همین مایه ها الان دقیقا یادم نمیاد ولی دیالوگ ها و فضا سازی ها انگار دقیقا از روی یک فیلم بودش شاید هم من اشتباه میکنم؟؟

    • marderooz

      سیاووش عزیز تا انجا که ما خبر داریم نه… مرسی از نظر

      • سیاوش

        با زهم من از شما و همچنین جناب سلیمی که جواب دادید بسیار متشکرم نمی دونم شاید من اشتباه میکنم خیلی توی اینترنت گشتم ولی نتونسم اسم فیلم رو پیدا کنم راستش رو بخواهید خود هم به خودم دارم کم کم شک می کنم این چند وقت اخیر هر مطلبی رو می خوانم یا هر اتفاقی برایم پیش می آید احساس می کنم قبلا تمام جزیات آن جریان برای من پیش آمده ولی در مورد قسمت آخر این داستان این حس من انقدر قوی بود که تا نیمه های داستان که پیش رفتم مابقی داستان رو کلمه به کلمه توی ذهنم بود حتی چند جمله آخر رو هم قبل از این که بخوانم برای خودم توی ذهنم مرور کردم و بعد از این که دوباره به خواندن ادامه دادم دیدم دقیقا با جملاتی که در ذهنم بود هماهنگ بود برای همین حس کردم قبلا این قسمت آخر رو جایی دیده باشم به هر صورت بنده به هیچ عنوان قصد برچسب زدن به نویسنده توانای این داستان رو نداشتم بازهم از مجله مرد روز و نویسنده عزیز این داستان تشکر می کنم و درود و سپاس بی کران نثار شما عزیزان

        • Setareh

          منم همین احساس رو داشتم، بعدش یادم افتاد قسمت آخر این داستان رو تو همین سایت قبلا خونده بودم. یعنی‌ وقتی‌ که شروع شد به گفتن اینکه فیلم مریم رو دید باباش و…بلافاصله اون قسمت یادم اومد و تا آخر داستان رو میدونستم. شاید شما هم اینجا خونده بودین داستان رو…

    • عباس سلیمی آنگیل

      سیاوش جان سپاس از نظرت و سپاس از این که خواندی و نیز سپاس از همه‌ی دوستانی که نظرشان را نوشتند.
      داش آکل را خوانده و دیده‌ام. دو مرد میان سال (کاکا رستم و داش آکل) در جنگی که چندان هم دلخراش نیست و نمونه‌اش بسیار بسیار است درگیر می شوند و به مرگ داش آکل می انجامد. توصیف چندانی ندارد.
      فیلم فارسی ها هم که پایان خوشی دارند و اگر هم پایان شان خوش و خرم نباشد، اصولا دور از این وادی ها هستند که خدای ناکرده مخاطب برنجد!
      نمی دانم کدام فیلم مد نظر شماست. ای کاش اشاره می کردی.
      توصیف یک قتل ناموسی, به این شکل و به این صراحت و در چنین فضایی را نه در جایی خوانده ام و نه دیده ام. اما بعید نیست که باشد و من ندیده باشم.
      بسیار ممنون از تو

  • kaveh

    اب قطعه

  • دانیال

    قشنگ بود . تا آخر داستان کشوند منو . مرسی

  • Mahmood

    با سلام،داستان خوبی‌ بود.ولی‌ چرا نویسنده روی شخسیتاش قضاوت کرده،خون یکی‌ را توی فاضلاب ریخت ،و بدن اون یکی‌ را توی اشغال انداخت.

  • روزبه

    خیلی هم خوب ومختصر و منطقی تموم شد ..و.با تشکر فراوان از اقای انگیل

  • سامان

    این داستان جای خیلی چیزها داشت. نگاهش خوب بود، مثلاً اینکه پدر با وجود اعتیاد انقدر به بچه ش میرسه و بچه ش براش مهمه. نمیگم همه داستانا باید نکات آموزنده داشته باشن اما این داستان نگاه متفاوت داشت و این ارزشمند بود، اما یه جوری انگار نویسنده خودش از قصه خودش حوصله ش سر رفت و خواست تمومش کنه، کشیدم این حس رو که میگم اینجوری بوده. یه چیزایی رو توی نوشته های این نویسنده دوست دارم اما یه جایی داستان میره روی دور تند و فقط میخواد تموم بشه. کاش اینو درست میکرد کاراش عالی میشد

  • الی

    چرا مریم قبل از اینکه بیاد، تلفن نزد و سر و گوشی آب نداد؟
    فکر میکرد باباش نیست، ولی بود؟؟؟؟
    تکلیف جاوید چی میشه؟
    تکلیف مدیر مدرسه؟

    همشون معلق تو هوا ول شدن؟ همشون بهانه ای بودن که خواننده رو به قتل مریم برسونن؟
    پس این دیگه اسمش شخصیت سازی نیست، بازی شطرنجه. همینجوری الکی چند مهره ساختن برای کیش و مات کردن خواننده.
    داستان قبلی عالی بود، هرچند اون هم پایان بندی شتابزده ای داشت، ولی پایان بندی این یکی در حد تمرین نوآموزهای کلاس داستان نویسی هم نبود
    بهتره که این پایان دوباره بازنویسی بشه.

  • باران

    درود
    قلم خالق این “حقیقت” را می ستای بواقع.
    لیک، در خصوص بخش آخر این داستان، همینقدر کافی می دانم بگویم که گمان بردم دو سه بخشی رو جا انداختم، تا جایی که سه نوبه جستجو کردم تا دریافتم خطا نمی کنم و بواقع پس از بخش بیست و دو، این واپسین بخش است و خلاص.
    دقیقاً پرسش های رفقایی که نظر دادند، چند تایی از اون ها پرسش های بنده نیز هست.
    مثلآً جاوید چه شد ؟
    یا بیکباره مریم آمد آنجا که چه ؟
    به صرف یک “گُه خوردم آقا جون..گٌه خوردم” که نمی توان به قضاوت نشست در باب تقصیرات این دختر..
    از نقطه نظر شخصی بنده بعنوان یک ادیب، این داستان، با اینچنین خطّ مشی، جذبه تمام نشدنی ای که باعث شد علی رقم هفتاد و هشت ساعت بیداری ای که دارم، از الف نخست تا یای واپس آن را زمین نگذاشته یک نفس خواندم، خوش نمیامد اینگونه سراسیمه پایان داده شود..
    تو گویی سه چهار صفحه ای این میان حذف شده باشد، سرنوشت برخی در برزخ فروبُرده شد و، تنها به ارتکاب قتل ناموسی پدر دختردوست منتهی گشت و مخاطب نیز تا دقایقی ملنگ ماند برین که چه شد ؟ من کی ام ؟ اینجا کجاست ؟ اینو کی کشته ؟ و غیره..
    بنده، داستان نویس نیستم. امّا به تر می دانم اندکی تآمّل کنید و آن سه چار صفجه جامانده را نیز به قلم معجزه وار خویش بیارائید، تا کلّ این داستان بی نهایت گستاخ و سرکش و گرانمایه رو، به حبس ابدش مابین خلعی پر از علامات سئوال مخاطب، محکوم و معدوم نفرمائید.
    سپاسم

  • erwin romel

    فکر میکنم داستان بین قسمتهای 21 و 22 و 22 و پایانی به شدت دچار یکجور گمی یا گنگی بود

  • KAREN

    یه چیزی تومایه های دمت گرم بود ولی با اما واگر های زیاد..جگونه شخص ویلجر نشین مبتلا به ام اس مزمن جچوری قسمت مردانه اش استوار میشه وجرا کسی که به اینصورت جانماز اب میکشه وقباحت ودرباره حلال وحرام حرافی میکنه ..چرا دختره وبه منزل پدریش ارجاع ندادخیلی این شاخه اون شاخه پریدید وانتهای داستان رابعهده خلاقیت خواننده فی امان الله راه کردید ..در ضمن حیاط بزرگه تومحله عودلاجان همجوار خیابون پامناربود.وبودند پدران ومادرانی که با روسپی گری دردانه های خود امرار معاش میکردن وامکان نداشت دست بچاقو بشن مرد خانواده هم حیدر لجن دلال محبت منطقه سیروس وسرچشمه بود.که باتعقیب دختران فزازی انها را به روسپی گری وامیداشت که عاقبت امرتنها دخترش گیر یکی از همین دلالین محبت افتاد والی اخر..