روزهایی که سارا صیغه من بود -۱۲

divorce_cakes-_009

معاون از غیبت دیروز پرسید. گفتم؛ سرم درد می‌کرد. زنگ اول که تمام شد، مدیر یکی را فرستاد که به دفترش بروم. آنجا هم گفتم؛ سرم درد می‌کرد. مدیر هر هر خندید و گفت: دانش آموز‌ها از شما بهتر دروغ می‌گویند. دست کم دروغی بگو که تاثیر گذار باشد. مشکل از من است! اگر از روز اول سفت و سخت می‌گرفتم، حالا در برابرم با این وقاحت دروغ نمی‌-گفتی!

پوزش طلبیدم  و خواستم از دفترش بیرون بیایم که از داخل کشو، چک حقوق فروردین ماه را در آورد و به دستم داد.
– نه فقط غیبت دیروز، که تمام تاخیر‌هایتان هم لحاظ شده است. حتی تاخیرهای دو دقیقه‌ای. یک جایی باید جلوی شما ایستاد! صد و سی هزار تومان از حقوقم را کم کرده بود. یعنی حقوق یک هفته را! این چیه؟ من این اندازه تاخیر داشتم؟

خیر! یک روز غیبت. ساعت‌ها تاخیر. چهار بار هم در جلسه‌ی شورای دبیران شرکت نکرده-ای.

خشم بیخ دندان‌هایم را گرفته بود و می‌خواستم خرخره‌اش را بجوم. چک را پرت کردم روی میز.

ببین مدیر محترم! من به دنیا نیامده‌ام تا‌ گاه و بیگاه با تو بحث کنم. کارهای مهمتری دارم. فقط یک روز را می‌توانی کم کنی. نه تاخیر داشته‌ام و نه حضور نداشتن در جلسات جریمه دارد. دست کم به قرار داد خودت احترام بگذار.

چک را توی کشو گذاشت.
خوش آمدی. توی سر سگ بزنی معلم پیدا می‌شود. چه خیال کرده‌ای؟!
با مشت کوبیدم روی میز و عربده‌ای از اعماق خفته‌ام کشیدم.
مردک بی‌سر و پایِ زالو تبار. تو باید توی بازار دلال می‌شدی. تو را چه به مدرسه! حرام لقمه‌ِ بی‌پدر و مادر. کثافت. یابو منشِ شاشو تبار! تو باید بروی جنس چینی وارد کنی. تو کجا و مدرسه داری کجا!

مدیر هنوز در حال هضم اتفاق بود که در را به هم کوبیدم و بیرون آمدم. یکی از دانش آموزان دفترش را باز کرد و گفت؛ آقا، جان مادرت هر چه فحش بلدی توی این بنویس. خیلی حال کردم! گفتم؛ الان حوصله ندارم. باشد بعد! امید دوان دوان پشت سرم آمد.
چی شد؟ خریت نکن برگرد…
برو امید.‌‌ همان نانی که در سفره‌مان انداختی بس است.
تو لیاقت نداری. سارا خیلی هم خوب است.

جوابش را ندادم. سر راه به بانک رفتم و هر چه در حسابم بود را بیرون کشیدم. چهارصد و بیست و دو هزار تومان بود. رفتم سر خیابان کارگر فلافل خوردم و بعد هم چند کتاب خریدم. تا پارک دانشجو را پیاده رفتم. به سارا زنگ زدم و گفتم اگر پولت را می‌خواهی همین امروز بیا جایی که اولین بار یکدیگر را دیدیم. اگر نیایی دیگر از پول خبری نیست. هر کاری هم دلت خواست بکن.

روی نیمکتی نشستم و کتاب‌ها را ورق زدم. رفتار دوجنسه‌ها را زیر نظر گرفتم. دنیایی دارند برای خودشان! چند بار چای خریدم و سیگار کشیدم. سارا زود‌تر از آنچه فکرش را می‌کردم رسید. از آن ناز و عشوه و خودنمایی دیدار نخست خبری نبود و نیز از جنب و جوشی که در خانه داشت. به نظر می‌رسید حال و روز خوشی ندارد. دو آبمیوه خریدم. آبمیوه‌اش را به آهستگی نوشید و حالم را پرسید.

ببین عزیزم. تو توان زندگی مشترک را نداری. حوصله‌اش را هم نداری. بلد هم نیستی. اگر خواستی، حاضرم صیغه‌ی ساعتی بشویم.
– تو برو با جمالت خوش باش. درباره‌ی زندگی مشترک حرف نزن.
اگر جمال قبول کند، مطمئن باش کنیزیش را می‌کنم. زندگیم را برایش می‌گذارم. هر کاری می‌کنم تا…
– کافی است! آبمیوه‌ات را بخور برویم محضر.

هفته‌ی پیش همین جا مثل آدم‌های زن ندیده دست و پایت را گم کرده بودی! حالا روی سر من داد می‌زنی؟! یعنی من این قدر بدبختم؟!
– کی داد زدم؟
همین حالا! اخم و تخم کردی. فکر کردی کی هستی؟ فکر کردی داری با یک روسپی حرف می‌زنی؟
– من منظوری نداشتم!
مهم نیست! مگر این ساعت نباید در مدرسه باشی؟
– فکر کنم دیگر تمام شد. باید دنبال کار دیگری باشم.
وااا…! چرا؟!

با هم به محضری که عقد موقت مان را نوشته بود، رفتیم و‌‌ همان جا هم با پرداخت پولی که تعهد کرده بودم، از هم جدا شدیم. سارا در طول یک هفته پیدا و نهان شد و من‌‌ همان احساس تنهایی هفته‌ی پیش را داشتم. حتی بیشتر از آن غروبی که به امید زنگ زدم.

فکر نمی‌کردم پس از سی و دو سال، در طول یک هفته هم متاهل شوم و هم بیوه و هم بیکار! چه روزگاری است! تا خانه پیاده آمدم. خیابان‌ها گاهی غریبه می‌شوند و تمام مسیر هر روزه‌ات نیز. گاهی چیزهایی می‌بینی که پیش‌تر از کنارشان رد می‌شدی اما نمی‌دیدی، به چشم نمی‌آمدند. بماند که خیابان‌های جنوب شهر بیشتر از گذشته آزارم می‌دهند. روز به نیمه رسیده بود. مادرم در خانه بود. سلام کردم و به اتاق رفتم. مادر نگران بود.

به یکی از خواهرات زنگ بزن ببین دیشب چه کار کرده‌اند. چه خورده‌اند؟ مبادا آن پدر سوخته اعصاب شان را به هم ریخته باشد! گفتم؛ مادر جان! ما همه از دم ، پدر سوخته‌ایم. فقط بعضی‌ها پدر سوخته‌ترند. بوی سوختگی پدرشان همه جا بینی را آزار می‌دهد.

به فردای بی‌مدرسه و بی‌سارا می‌اندیشم. نیز به پس فردایی که نمی‌دانم چه می‌شود. در برهه‌ای از زمان هستیم که تصادف همه چیز را تعیین می‌کند. وقتی شهوت و خشم و فریب در ساز و کار آدمی رخنه کند، پیش بینی سخت می‌شود. پیش بینی برای جهانی است که بیشتر اوقات دو در دو، نتیجه‌اش چهار می‌شود. ما به پیشگو نیازمندیم.

ادامه دارد

بخش اول   دوم    سوم   چهارم   پنجم   ششم   هفتم  هشتم   نهم  دهم   یازدهم   بخش آخر

خرید کتاب در آمازون

More from عباس سلیمی آنگیل

می‌توانستم در 14 سالگی قاتل شوم

بارها دیده‌ام که مردم در رویارویی با خشونتی که کودکان و نوجوانان...
بیشتر بخوان
  • احمد

    قبل از هر چیزی یه خسته نباشی به نویسنده بگم ، بعد از  حدودا  10 سال  دوباره تونستم یک رمان کوتاه زیبا بخونم ،   اما یه انتقاد کوچیک هم دارم  ،   شبیه  سریال های  ایرانی تموم شد !  

  • Ali207916

    سلام و خسته نباشید
    داستان قشنگی بود . اگه بتونید فایل pdf اون را هم برای دانلود بذارید عالی میشه.
    ممنون

  • Ali

    احمد جان کجاش شبیه داستانهای ایرانی تمام شد؟ … تو داستان های ایرانی عاشق هم می شوند و بعد ازدواج می کنند. اما خیلی هم جالب تمام نشد … یه جوری آخرش پیچونده شد …. در عرض چند تا خط که یهو داستان تمام نمیشه ….

  • pariya

    خسته نباشید همه قسمتهای داستان جالب بود بغیر از قسمت پایانی چون بهتر هم میشد تمومش کرد

  • Pooya

    har rooz sar mizadam va dastan ro donbal mikardam , kheili ziba va porkeshesh bood . Bishtar benevis  

  • Kstf

    به نظر من آخرش منطقی تموم شد, اون عده ای هم که میگن آخرش بد تموم شد همیشه به دنبال پایان خوش برای داستان ها هستن, اما به نظر من نویسنده به دنبال نشون دادن بخشی از واقعیت های جامعه بود, نه داستان سرایی صرف

  • Ali

    دنبال پایان خوب برای داستان نبودم ولی این قسمتش به نظر من خیلی مسخره اومد …
    “ببین عزیزم. تو توان زندگی مشترک را نداری. حوصله‌اش را هم نداری. بلد هم نیستی. اگر خواستی، حاضرم صیغه‌ی ساعتی بشویم.”
    به شخصه دوست داشتم اگر قرار است جدا شوند بشود این جدایی را حس کرد … چیزی که من در آخر داستان حسش نکردم

  • Ghazaljj

    salam, mamnoon misham age file pdf ra ham bezarid ta beshe download kard  arzeshe dobare khondano dare.

  • Manva

    کلا چرند بود ، چارصد تومن داد بی هیچی؟ با 400 تومن میشه با بهترین زنها تو اروپا خوابید . ای جوان خاک بر سرت

  • Reza

    تمام امروز حالم بد بود 
    انگار زهرمار سرصبح قورت دادم
     اه چه تلخه داستان زندگی بعضی آدما

  • Hirad A

    خسته نباشی ! همین که هر ۱۲ قسمت مرتب اومد بیرون خودش کار بزرگیه 🙂

  • مهدی

    سلام. واقعاً ازتون تشکر میکنم! خیلی قشنگ بود! جداً لذت بردم.
    تمام قسمتهای داشتانو دنبال میکردم! یه جورایی با شخصیت داستان همزادپنداری میکردم! انگاری قصه زندگی خودم بود. یا به عبارتی حرفای نگفته اکثر مردهای جامعه ما.
    منتظر داستای بعدی شما از این دست هم هستم!

  • Farhad

    زیبایی داستان در روایت واقعیت اتفاق افتاده است. از اینکه صداقت به خرج دادید و در روایت دست نبردید به شما تبریک می گویم و سپاسگزارم… بسیار لذت بردم. آقای عباس سلیمی انگیل در سایه ی شما اولین دستان دنباله دار را خواندم و از آنجا که آدم کم حوصله ایی هستم همین موفقیت کارتان را نمایان می کند. در ضمن با وجود اینکه از خشونت با زن بیزار هستم متاسفانه بعضی وقتها خاتونی با مکر زنانه اش از این قضیه همچون سپری برای کتمان احساس خود استفاده می کند و مردی را به نامردی و بروز ضعف درونی حس محبت ورزیدن سرکوب خورده خود سوق می دهند. البته اجتماع همیشه از آنکه دارای توان (جسمی-فکری-مادی) بیشتری است انتظار دارد که از خودگذشتگی نشان دهد… اگر به تمام داستان نگاهی همچون به تابلوی اتمام یافته بیندازیم در ابتدا شاید اکثر مردنماها رفتار قهرمان داستان را به خاطر زندگی از هم پاشیده اش به سبب حضور بانو را در ته قلبشان تایید کنند ولی دلاور مردانی از تجربهای زندگی آموخته اند که قهرمان داستان با این سیلی زمانه از روزمرگی روزگار به خود آمده و سکان زندگیش را بدست خواهد گرفت هرگز بر روی بیچاره تر از خودش دست غرور بلند نمی کرد. 

    فرهاد

    • Amir

      فقط کاش با مشت محکم می زد تو دهنه مدیره

  • شادان

    وقتی شهوت و خشم و فریب در ساز و کار آدمی رخنه کند، پیش بینی سخت می‌شود. پیش بینی برای جهانی است که بیشتر اوقات دو در دو، نتیجه‌اش چهار می‌شود. ما به پیشگو نیازمندیم.

  • Qq

    In dastan nabud
    Revayate be bi rahe raftan zanan va mardane emruze iran bud
    Tabahi ke dar vojudeman rishe darad
    Ma mardomane emruze iran shayeste hamini hastim ke darim

    Va sighe, che vajeye kasifi
    Kash kasi az eshgh minevesht
    Na ruspigariye eslami

  • مزدک

    دستتان درد نکند. علیرغم تمام فراز و نشیبها، داستان جذابی بود. امیدوارم باز هم از این کارها بکنید.

  • Ali Ahmadi1966

    احساسات دروني يك جواني از طبقه متوسط به پائين را بخوبي بيان كردي بدون اينكه به بيراهه بري . اميدوارم كارهاي بعديتان ببينم و بخوانم

  • Nasser

    خیلی خوب تمومش کردی آفرین. نگران بودم که به شعور خواننده توهین بشه . واقعیت اینه که زندگی خیلی خشنه، کماکان مشکلات قهرمان داستان سرجاشونه و معلوم نیست که این تحول جدید و اعتراض عریان وی به جامعه و اطرافیان چقدر واکنش مقطعی هست؟ چقدر از سر خشم آنی و ناتوانی در مدیریت رخداد های پیچیده اطرافشه ؟ از نظرمن گونه ای واکنش انفجاری است نه اتفاق فکری عمیق. تجربه ای تلخ که ممکن است قهرمان داستان را در آینده به سمت تبدیل به امید 2 شدن و یا جمال 2 شدن سوق دهد.
    چرا که عشق صادقانه به سارا ها را بی پاسخ و بیهوده می یابد و ممکن است ترجیح دهد که اگر روزی دیگر سارای دیگری دید، چون جمال باشد برای او. شاید منزوی تر از قبل شود.واقعیت دقیقا همینه که هیچوقت این سوالات جواب مشخصی ندارند اما قطعا ذهن او کدر و دید او سیاه تر شده.
    جامعه شروع به ساختن وی کرده است! پدر سوخته بعدی متولد می شود! گفتگوی آخر وی با مادرش از نشانه های احتمالی پذیرش نقش جدید است.
    و حسن این داستان این است که به حیات خود در ذهن خواننده ادامه میدهد…. 
    خسته نباشید. عالی بود.

  • نازنین

    خیلی خوب بود. لذت بردم. فضای داستان رو خیلی دوست داشتم، حس می کنم حداقل چند ساعتی با شخصیت ها و فضای داستان در گیر باشم.
    منتظر داستان های جدید از این نویسنده هستم.

  • Sima

    na be nazare man khob tamom nakardi….

  • پویان

    آقای سلیمی عزیز
    با وجود اینکه ابتدا از دیدن نام صیغه در عنوان نوشته انتظار متنی نه چندان جدی را داشتم اما با گرفتن امتیازات بالا در بالاترین راغب شدم داستان را بخوانم. به خوبی بخشی از زندگی معاصر طبقات محکوم جامعه واقعی ایران را به تصویر کشیده اید. جای  نویسندگان واقعگرای اعماق جامعه ایران نویسندگانی همچون زنده یاد احمد محمود خالی مانده و عرصه ادبیات داستانی در سیطره گریختگان از واقعیت اعماق جامعه ایرانی مانده است. ادبیات وزنه مهمی در بازتاب واقعیت و از خلال این بازتاب ایجاد واقعیتی نوین در خلق دنیایی بهتر است.
    به سهم خودم متشکرم که صدای غایبین فراموش شده را انعکاس میدهید. قلمتان پرتوان باد
    هر چند این جاهایی که عبور کرده اید هنوز خیابانهای جنوب شهر نیست اما امیدوارم با این تلاشهای انسانی دیگر  خیابان‌های جنوب شهر بیشتر از گذشته آزار دهنده نباشند .
    بمانیم دراین خیابانها و صدای پابرجای فراموش شدگان باشیم نه گریختگان.

  • Sheriadh

    واقعا عالی بود زیبا بی حاشیه رک و واقعی . من اتفاقی با وب سایتتون آشنا شدم . ۹ صبح تهران به وقت محلی که من هستم میشه ۱۲ و نیم شب. هر شب تا این داستان رو نمیخوندم نمیخوابیدم. موفق و شاد باشید

  • Faridnaseri86

    بخشی توی این داستان که بیشتر از همه برای من جالب بود به تصویر کشیدن دقیق تیپ سارا بود. یک زن ایرانی زندگی باخته نا امید، نا امن، بی پناه، خشمگین و در پی انتقام رو به نظرم مثل آیینه نمایش دادید، که معمولا از مرد ایرانی کمتر به این خوبی بر می یاد.   

  • zari

    خب چرا زود تمامش کردی . ادامه میدادی و مشکلات زندگی را کامل بررسی میکردی تاریخ از همین نوول ها ساخته میشود . موفق باشی 

  • پیغام

    عالی بود. به موقع داستان اوج گرفت و به موقع هم تمام شد. ضرباهنگ کوبنده ای داشت. خیلی خوشم اومد.

  • Jahan

    سلام اقا به نظرم هنوز می توانست ادامه پیدا کند ولی کاملا فیلم فارسی تمام شد ولی این اخری ها ما هم داشتیم دیوانه می شدیم 
    موفق باشید 

  • Kian_bala

    بسیار داستان جذاب و جالبی بود… در عین حال تلخ همچون واقعیتها…. بسیار ممنون از پرداخت بسیار خوب

  • Armin_t_68

    پاراگراف آخر خیلی عالی بود… ممنون از داستان زیباتون

  • شادان

    وقتی عشق میمیرد، کفتارها زاده میشوند.سارا، خود یک قربانی بود که کفتار زندگی دیگران شده بود.دیگرانی که عشق در زندگیشان مرده بود.اتفاقی مشابه در خانواده پدری آقامعلم هم در حال وقوع بود.
    این تجربه، آقا معلم را هم در آستانه کفتار شدن قرار داد.همچون امید. همچون جمال.همچون ناصر.همچون سارا.همچون کفتار.وقتی عشق میمیرد، کفتارها سرمیرسند.ممنون آقای سلیمی.خسته نباشید.منتظر داستانهای بعدی از شما هستم.

  • Usamilad

    فقط میتونم بگم ، ایــــول

  • Mehdi

    من نمی فهمم اینقدر تاکید بر وفادار موندن یک زن صیغه ای و اهمیت بالای اون برای آقا معلم برای چیه…اصولا کسی از زن صیغه ای انتظار وفاداری .عشق ابدی و “فقط برای هم بودن” نداره… صیغه بیشتر شبیه یه قرارداده، پول در ازای  سکس و احنمالا  کسب تجربه ی در کنار یک زن بودن برای یک مدت نسبتا کوتاه…آقا معلم هم که فقط برای سه ماه سارا را صیغه کرده بود و بعد از سه ماه سارا  را به خیر و آقا معلم را به سلامت…حالا تو این سه ماه و فیل این سه ماه دل سارا پیش یکی دیگه بود که بود به درک وواصلا خاصیت صیغه موقت همینه یک روز با تو یه با یه نفر دیگه شما چی کار داری به این حرفها، حالتو بکن و تجربه کسب کن….
    به نظرم  در این داستان بیش از حد از یک ازدواج صیغه ای توقع ایجاد شده…
    ضمن اینکه  ریتم داستان هم خیلی تند بود اینقدر تند که  زمان کافی برای  شخصیت پردازی شخصیت ها وجود نداشت و شخصیت تا حد زیادی خام،گنگ و مبهم در ذهن خواننده شکل میگرفت یه جورایی حسِ سرسری و با عجله نوشتن درش وجود داره..به عنوان مثال ما از آقا معلم غیر  از سنش که 32ساله چیز دیگه ای  نمیدونیم؛ چاقه لاغره کچله بلنده کوتاهه خلاصه چه شکلیه؟ حتی اسمش را هم نمیدونیم !

    • ali

      مهدی حرفت درباه صیغه تا حدود زیادی درست منطقی اما باید به شخصیت معلم هم نگاه کنی. اون بنده خدا اهل عیاشی نبود انتظار هم نداشت که با دیدن سارا عشق زندگیشو پیدا کنه. میخواست که از تنهایی در بیاد و نیازهاشو برطرف کنه. توقعشم این بود که با اومدن سارا به خونش آرامش و شادی بیاد نه اینکه دروغ بشنوه فریب بخوره آخرشم متهم بشه به کسی که عشق ورزیدن بلد نیست.

  • jhoopiter

    چون از خوندن داستانتون لذت بردم وظیفم بود تشکر کنم…راستی کاملا داستان رو درک کردم…چون…

  • Safoora Yosefzade

    بااینکه خیلی زود تموم کردید ولی من از خوندنش لذت بردم

  • Sepehre_ardalan

    درود جالب و زیبا بود به نویسنده اش تبریک میگویم سال ها بود داستان نخوانده بودم

  • Alireza

    با سلام
                سپاس که ما رو با قلم ساده و روانت به خوندن داستان تو این زمانه تشویق کردی.

  • Babak

    با سلام وتشکر
    شخصیت محوری سارابرای واقعی جلوه کردن نیاز به پرداخت بیشتری داشت یک مادر-  38 ساله- عاشق-با درگیری ها وروابط معلق…

  • Reza

    بازهم     داستان     بذار        بازهم    دوباره   دوباره   یه بار   مزه           نداره    
    بازهم    داستان    بذار

  • Elham

    bazham benevisid, deltange ghalame delneshinetan hastam

  • yeki

    agha abbas aftekhar mikonam ke zamani shagerdet boodam

  • Pingback: روزهایی که سارا صیغه من بود – 5 | مجله مرد روز()

  • Pingback: روزهایی که سارا صیغه من بود – 7 | مجله مرد روز()

  • سارا

    هوم…. از کودکی دوست داشتم مرد می بودم… جنس نر … مدت ها بود این حس از بین رفته بود… نمی دونم چرا با خوندن این داستان دوباره دوست داشتم که مرد می بودم.. شاید برای تنهایی که اون آدم داشت.. یا آزادیش در انتخاب که با کی باشه و یا تنوع احساسی که یمی تونست به دیگری بده… هرچند این آقای معلم آدم خامی بود از لحاظ احساسی… یک نکته دیگه… حتی بعنوان داستان، نشون دادن زدن زن چیز منفی هست… چون تو ذهن نقش می بنده و از اون رو که ایرانی جماعت زود ادا در میاره… و پیش زمینش رو داره، می تونه راحت تر تبدیل به واقع بشه.. در هر صورت سپاس

  • ممد

    واقعا عالی بود

  • محمود

    اول سلام وخسته نباشی
    دوم اینکه با دیدن اسم داستان فکر کردم یه داستان با محوریت سکس است. از اون داستانها که آدم وقتی میخونه بیشتراز فکر واحساسش جای دیگش به کار می افته!!! که خوشبختانه نویسنده کاملا جدی به داستان نگاه کرده بود و اثری از این مباحث نبود.
    سوم این که یه جورایی (البته قبلش بگم برای زحمت نویسنده بسیار ارزش قائلم) به نظرم این داستان شبیه داستانهای مجله هایی مثل خانواده سبز و مجله خانواده و… اومد. دوستان اگه یادشون باشه حتما از بخشی به نام بر سر دوراهی در مجله خانواده اطلاع دارند. به نظرم این داستان بسیار شبیه اوناست. البته با نثری به مراتب بهتر و داستانی با مضامین فرعی به روز تر!
    چهارم این که نمیدونم چرا بعضی از زنها دوست دارن از عشقشون کتک بخورن!!!! باز نگین این بدآموزی داره. چون این بار این خود زنها هستند که میل به این خشونت دارن. چیزی که تو این داستان هم اشاره شده و منهم یه چند باری با این قضیه مواجه شدم( البته معشوق من نبودم!!!)
    پنجم آقای نویسنده واقعا خسته نباشی. به نظرم سوای نوشتن به چیزای دیگری هم علاقه داری. امیدوارم موفقیت بیشتری به دست بیاری!

  • Seh Ghesse

    من امروز همه این داستان را یک جا خواندم. راستش داستان به نظرم گیرا بود و کشش داشت ولی چیزی که خیلی جاش خالی بود انتقال تصویری از سارا و خود راوی داستان و حتی دیگر شخصیتهای داستانی بود که کمک بسیار زیادی به درک بهتر داستان می توانست بکند. نکته دوم اینکه در این داستان کوتاه چون شناخت مشخصی از آقا معلم و افکار و ایده الهایش داده نمی شود بازتابی که در ذهن خواننده می ماند یک بازتاب ناقص است مثلن من به عنوان یک خواننده وقتی کتک خوردنهای آقا معلم ر از پدرش را می دانم انتظار اینکه او برخورد بهتری با زن “سارا” داشته باشد دارم. چون این شخص آدم تحصیل کرده ای است و نگاهش به رویدادهای دیگر اطرافش نگاه تیز و حساسی است ولی راجع به زن نمی تواند هیچ کنترل فکری یا عاطفی و حتی رفتاری برخود داشته باشد. یعنی همانگونه که یک مرد قلدر و نفهم می تواند عمل کند آقا معلم هم عمل کرد. من در اینجا هیچ تفاوتی را در عملکرد این آدم با شخصیتی عامی در ولگردهای خیابانی نمی بینم. و البته نکته سوم اینکه در پایان داستان شما نتیجه گیری کرده اید و این نتیجه گیری نیز بسیار سطحی و گذرنده است. هیچ اشاره ای به این نشده است که این آقا معلم برای حتی یک دقیقه در خلوت خود به رفتاری که در مقابل این زن انجام داده است بیندیشد. خود را از نظر بگذراند. درسهائی را که گرفته است یا برعکس تاثیری را که بر زن گذاشته است را نگاه کند. یا به تاثیری که این زن در این یک هفته بر او گذاشته فکر کند. کمی از عمق دوسانت فراتر رود و ببیند که کدامیک از این افراد در شناخت آقا معلم از نقص ها و نکات برجسته شخصیت او داشته اند. در آخر آرزوی موفقی شما و دیدن داستانهای بیشتری را از شما دارم.

    • marderooz

      سه قصه عزیز حیلی ممنون از بازبینی و نقد داستان اقای سلیمی. موارد درستی را مطرح کردید. ما هم همراه با شما در مقدمه داستان اول این موضوع را اشاره کردیم که: «شخصیت اصلی داستان مرد مرددی است که مثل بسیاری از مردان ایرانی، حساس و دل رحم و مهربان است. ولی در ضمن مردی است که با همه ادعاهایش، دست به روی زن هم بلند می کند، حسادت می ورزد و قدرت تشخیص محدودی دارد.»

      خیلی ممنون و امیدواریم همیشه مورد لطف انتقادی شما قرار بگیریم

  • ahos

    Wowww, kheyly aaly bood,ehsase nazdykye khasy ba dastanet (nemydonam shayadam vagheyatet) dashtam, tamame in jaryanaty ke to neveshty va dar arze yek hafte bood baraye man 1.5 saal tool keshyd oonam dar ghorbat. moteasefane eshtebahtaryn kar ine ke ba kasy bashy ke ghablan rabeteye na movafagh va por shekast dashte va natoneste khodesh ro az bandesh raha bokone. in ghazaya be har do taraf aasyb myresone,va behtaryn kar ine ke har che zodtar payan begyre.aaaaaaaaaaaaaly boooood neveshtehat tamame rozegare khodamo ovord jeloye cheshmam,vaghteshe ke ba ye poke cigar hamasho faramosh konam dobare….

  • эахра………..

    زیبا بود مرسی ..بعد از ۳ سال که داستان نخونده بودم حسابی چسبید ،،،،

  • مهند

    این داستان نشون میده تو این روزگار به هیچکس نمیشه اعتماد کرد …………..پس ما باید به کی اعتماد کنیم خداااااااااااااااااااااااااااا

  • ali

    داستان خیلی جذاب تر از حد انتظارم و خیلی هم بهتر بود . همیشه فقط داستانهای رو می پسندیدم که آخرش به خوبی و خوشی تموم بشه اما با خوندن این داستان نظرم تغییر کرد. این داستان رو بهتر از این نمیشد تموم کرد. همه چی عالی بود. از معدود داستانهایی بو که منو درگیر خودش کرد.

    بیچاره معلم که بعد از رو به رو شدن با این همه تلخی متهم شد به اینکه عشق ورزیدن بلد نیست به اینکه واسه زندگی مشترک مناسب نیست. این حرف سارا دیونم کرد. ده آخه لا مصب تو اصن جا واسه عشق ورزیدن گذاشتی؟! از همون شب اول شروع کردی از ناصر و جمال و گمال و کفتار گفتن بعدش با گردگیری خونه انتظار داری عاشقت بشه ؟! وقتی با رفت آمد های مشکوک با دروغ ها بچه گول زن اعتماد رو از مرد میگیری چطور انتظار داری عشقشو نثارت کنه.

    چه احمقانه که خیانت رو فقط توخوابیدن با کس دیگه میدید. ازدواج کرده و هنوز دنبال مرد قبلیه و با افتخار میگه خائن نیستم . با من مثل یک روسپی برخورد نکن. اول یه همچین گفتار و رفتار غیر منطقی و متناقضی رو در سارا نشانه ی ضعف داستان دونستم اما بعدش دیدم نشانه ی هوشمندی نویسندست. این رفتار و گفتار های غیر منطقی و در کنارش انتظارات بیش حد جزء خصایصیه که همه ی زنها کم و بیش دارن.

    چیزی که مبهمه برام اینکه جمال چی داشته یا چی کار کرده که سارا حاضره اینطوری به دست و پاش بیوفته!

    • وریا

      ظاهرا جمال به جز پول چیز خاصی نداشته. اما مهم اینه که کاری کنه سارا روانی و عقده ای بشه و احساس کنه عاشقه…

  • همراه

    داستانت بد نبود خصوصا اخرشو بد ننوشتی یه کم سر در گمو بی هدف نوشتی و البته تلخ یه کم محکمتر بنویسی میتونی قلم خوبی داشته باشی

  • sara

    faghat omidvaram ke hamchin dastani baraye kasi vagheyat nadashte bashe chon vaghean tajrobe naomidkonande va sakhti hastesh 🙁

  • sarve

    salam aghaye…… bah bah Aaliii bood ,realisme naab! bi hich takkalofy, sadeh va ravan..hameh chiz kheyli

    Aali
    towsif shodeh . Sara ! hadise nafse zane irani , ghorbaniye shahvat
    dar jaameEh mard salare iran! va madare khanevade,! ke dar senne balaye
    60 kotak mikhorad, fohsh mishenavad daste akhar tasmim be jodaayi
    migirad va tanhai o bi panahi ra be an zendegy tarjih midahad!
    Zane irani haghe ashegh shodan ham nadarad va mibinid ke Sara be jorme
    asheghy tavassote agha dabiry kotak mikhorad! .man fekr mikonam Sara
    asheghe Naser naboodeh, asheghe Jamal ham nist , Sara aslan asheghe
    hichkas nist , Sara ke ashegh nemishavad!! dar maghame yek madar poole
    mavvade shohare sabeghash ra baraye didane tanha dokhtarash be oo baaj
    midahad! oo be donbale sarpahast, va aghooshy baraye faramoosh kardane
    ranjha vo bihormaty hai ke ejtemaa be Sara haa tahmil kardeh!

    Merci

    • Parivash

      salam aghaye Salimi ! in comment male man bood ba emaile nemidoonam chera ba esme digary baratoon post shode dar har soorat shayad yek tofighe ejbary boode ke baare dige behetoon salam konam !

      greetz

      Parivash,

  • Hamid

    abas aya in neveshte vaghei bood?

  • سحر

    دلم برای همشون سوخت خیلی . امیدوارم اگر شخصیتهاوافعی بودند,

    روی خوش زندگی رو هم به زودی زود ببیند .(البته واقعیش کم نیستند)طعم خیانت همسر خیلی تلخه.. .

  • علي

    همونطور كه از اسمش بر مياد داستان بود و غير واقعي
    چطور ميشه يك نفر تشنه به آب برسه ولي در جا 2 ليوان آب نخوره؟؟؟

  • مجتبی

    عالی بود … عالی … خسته نباشید

  • الهام

    البته من فكر كنم مشكل از شمالي بودن شاه داماد صيغه كننده باشه ونه سارا خانم كلا شمالي ها كمي سردمزاج تشريف دارن ولي اين بابا سعي كرده كه به بهانه هاي مختلف اين مشكل را توجيه كنه

    • المیرا

      اصلا این حرف رو قبول ندارم. دوست پسرم مال بندر انزلی بود و به شدت هم گرم بود. ربطی نداره که کی مال کجاست. بعد هم اگه نتونسته رابطه برقرار کنه بنظرم اینطور رسید که شخصیت توی داستان فکرش آرامش نداشته. ذهن خیلی درگیری داره.

      • فرهاد

        طرف فاحشه ذهنی بوده اونوقت شما داری از سردمزاج بودنه مرده حرف میزنی؟؟؟ همه مردها که نمیتونن بدون علاقه و عشق رابطه جنسی داشته باشن…تو همین سایت یه مقاله هست که چرا زنان از مردان عوضی خوششان میاید..فکر کنم در مورد شما صدق کنه الهام جان

      • رضا

        المیرا جان منم حسابی گرم مزاجم دوس پسر جدید نمیخوای؟

  • amirali

    hameye ghesmatasho emshab khoondam…..dastan fazaye khasi dash….kheyli az ehsasati ke tosif shode bood adam mitoonest kamelan dark va tajasom kone….kolan hal kardam:D

  • مهرداد

    بسیار زیبا و جالب بود
    واقعی بود یا رمان؟

  • نسترن

    این داستان واقعی تراز فقط یک داستان به نظرمیاد.من حس میکنم واقعی است.توی ایرانی که داره هر اتفاقی میافته حوادث اتفاق افتاده دراین بظاهر داستان هم با واقعیت جاری ایران هیچ منافاتی نداره.

  • مهدی

    بسیار زیبا و گیرا بود، خوشمان آمد. آقای سلیمی ما دستمان به آمازون نمی رسد وگرنه 8 دلار قابل شما را ندارد، البته با دخل آمریکایی وگرنه به حساب خودمان 24000 تومان می شود که یکم بر جیب ما دانشجویان سنگینی می کند. به هر روی سپاس از مرد روز و نگارنده داستان

  • lolipop

    داستان خوبی بود و تمام آنچه به عنوان صیغه توسط حکومت تجویز می شود را نشان می دهد. صیغه یعنی روسپیگری با کلاه شرعی در بهترین حالت معشوقه بازی است که به نظر من اگر اسم صیغه نگیرد بهتر است. آن خانمی که صیغه می شود فقط روسپیگری می کند و به خاطر پول و نه عشق با کسی می خوابد مردی هم که زن صیغه ای می گیرد فقط باید به فکر فرونشاندن شهوتش باشد نه عشق این آقا معلم ما هم اشتباهی برای رسیدن به عشق صیغه کرده بود.
    متاسفانه مردان جامعه ی ما هم از این کلاه شرعی خوب دارند استفاده می کنند

  • یه بیکار

    من این داستان رو یه جا خوندم! گیرا بود و نوشتارش آدمو آزار نمی داد! ولی راسش کسی که اینو نوشته نه از حس اون مرد ، نه از حس اون زن چیزی نمی فهمه! یعنی نمی فهمه عشق چیه، سکس چیه، پول چیه! نمی فهمه مردای چی هستن!
    در کل من این داستان رو مزخرف مزخرف می دونم چون که این نویسنده فکر می کرده که یه کارایی بده و خواسته بگه که بده! بابا راس می گی بذار مردا فریاد بکشن سکس خوبه! چیو می خوای ثابت کنی؟ اینکه تو خوبی بقیه بدن؟ بذار زنا خیانت کنن، تو نمی خواد قاضی بشی!

    • مهدی

      بیکار جان مطمئنی که این داستان رو خوندی؟
      پس چهار بار دیگه بخونش تا بفهمی چی میگه. بعضیا با یه بار نمیفهمن. چیز مهمی نیس.

      • یه بیکار

        مهدی جان!
        فکر کنم اون بعضی ها که نیاز دارن این داستان رو پنج بار بخونن یکی مثل خودته! حالا شما خودشه ناراحت نکن، اصلا این داستان عالی ما هم چیزی ازش نفهمیدیم!
        من فقط گفتم احساسی که توی داستان از زن و مرد توصیف شده بود واقعی نیست! همون دروغایی هست که ما ها به هم و به خودمون می گیم! بعد قضاوتی که نسبت به اون زن شده بود رو من اصلا درست نمی دونم چون فکر می کنم آدما توی شرایط خودشون درستی و غلطی رو می بینین! منظورم اینه شاید اگه منم جای اون زن بودم شاید از عشقم نمی گذشتم در حالی که با کس دیگه هم بودم حالا یا به خاطر سکس، پول یا هر دلیل دیگه!
        شاید شما بگید منم یه آشغال یا روسپی هستم ولی شایدم شما اشتباه می کنید!

        • رفیق مهدی

          به نظرم شما یه 3 بار دیگه حداقل داستانو بخون. واسم مهم نیس که کی هستی ولی اصلا داستان رو اصلا نفهمیدی. تلاشتو بکن. این قدر واقعگرایانه هس که خیلی از خواننده ها شک کردن که رمان باشه. دارن می پرسن که شاید سرگذشت واقعی یه آدم هس.

  • بهروز

    تمامِ جریان مثه یه فیلمه که با سرعتِ چند برابر داره پخش میشه….
    دو نفر که از دیدار اولشون (در پارک) تا عقد موقت رسمیشون در محضر کلا یه ساعت طول کشیده … کاملا طبیعیه که در یک هفته تمام چهر های خوب و بد زندگی رو بِچِشن… عشق و دلتنگی و حسرت و شک و تردید و خشم و قضاوت و…. حالا این آقا معلم ما نسبت به سارا کم تجربه تر بوده و توقعاتش بالاتر، وگرنه همه ی اینا که گفته شد در طول یه زندگی نرمال هم اتفاق می افته.

  • Rojan Irani

    توی این 12 بخش لحظه هایی رو توصیف کرده بودید که حس کرده بودم ولی چیدمان وازگانی براش پیدا نمی کردم …..مثل اونجا که گفتی ….بغض ..مثل سیبی توی گلوی گاو ….گاه فک می کنم چه ارتباط ظریفی است میان چیدمان و انتخاب وازه ها ….و بیان احساسات پیچیده و کوناکون ادمی …..قلم جذابی دارید ..!

  • 30sayid

    خیلی خوب بود ….

  • محم غني

    زيبا بود فقط نميدونم چرا همش حس مي كنم دارم صادق هدايت مي خونم!!!

  • بیکس

    به یکی دوتا دوست دخترنیازمندیم…پیغام بگذارید

  • Ha Di

    متن خوبی بود. تقریبا همه افراد دچار حس تنهایی میشن حسی که ادم رو به شدت مستاسل میکنه .هر تصمیمی هم که بگیری در اخر به ضررت تموم میشه

  • ra3ou1

    فقط می تونم بگم که خیلی خوب بود

  • amir aram

    دورود به شرفت.. شخصیت هارو خوب به چالش کشیدی.. و نا هنجاری های داستان کاملا بیانگر ضعف ها بود..

  • ارسلان

    هیاهوی بسیار برای هیچ

  • باران

    داستان قشنگی بود و ادم باهاش خوب تصویر سازی میکرد

  • مهدی

    من به ندرت داستان میخونم. اما داستان شما برام جذاب و خواندنی بود. ولی بنظر من در انتها دلیلی نداشت که مرده حق زنه رو سریع پرداخت کنه. اون زن خیانت کرده بود و حقی نداشت. همچنین بنظرم تمام داستان خیلی واقعی بود

    • مهدی

      اگه آخر داستان با کشتن زنه تموم میشد راحت تر بودم

  • وغیره…

    آخه عقد موقت که طلاق نمی خواد ! چقدر ناشیانه بود !
    سطح اطلاعاتتون در حد آگاهی من از رابطه بین زحل و نپتون بود !

    • آلماتور

      پس به رابطه زحل و نپتونت ادامه بده. چون اگه طرفین صیغه زیر مدت معین قرار باشه از هم جدا بشن حتما باید مهریه زن پرداخت بشه. در ضمن زن حق نداره تا سه ماه دوباره ازدواج کنه یا صیغه بشه. برو دنبال زحلت وغیره جون!

      • قلی

        شونگول دوره عده 40 روزه. 3 ماه رو از کجا در آوردی؟

    • Alireza Rajayi

      اگه به عقد موقت اعتقاد داشته باشی طلاق هم میخواد.

  • عیاس

    هم داستان رو خوندم هم نظرات رو. دلم میخواست بنویسم شاشیدم تو مغز بیمارت با این سیاه نویسیت. اما دیدم راسته راسته. تو جامعه ی ما چنین مسائلی هست. و جمله ی پایانی نتیجه گیری خوبی داره و به شهوت و فریب و خشم اشاره داره. مقصر اصلی هم همین صفات رذیله هستند که همه ی اینها تو شخصیت اون مرد بود. که در نهایت به شکست و البته تجربه آموزنده شد. نویسنده ظاهرا گذشته ی ادمها رو هم بی تاثیر نمیدونه و به زندگی گذشته لجام گسیخته و پر تنش هر دو زوج نیم نگاهی میکنه و ناخوداگاه به ذهن خواننده تلنگر میزنه که انتظار نداشته باشین از دل چنین خانواده هایی افراد خوشبخت بیرون بیان

  • روحی جون

    دلم برای این مرد سوخت،برای اولین بار مثل اولین بار من شروع کرد و سارا چگونه با وقاحت و بیشرمی تمام با احساسات پاکش بازی کرد به آدم فحش و ناسزا و دری وری بگن اما اینکارها رو نکنن!!!چه زن بدی همون خوب شد موقت بود چه تجربه سختی بود. کلا داستان خوبی بود.آها یادم نبود بگم صیغه فقط ساعتیش خوبه نه بیشتر

  • kambiz

    داستان جالب و خوبی بود حس عجیبی به این داستان پیدا کردم

  • مهاجر آزاد

    عالی بود

  • Araz

    داستان خوب و جذابی بود. داستانی ساده و گیرا. بیانگر بسیاری از مسائل و مشکلات زندگی در جامعه ایران امروز. مردی که در ۳۱ سالگی هنوز باکره است و یکی از بزرگترین فقدانهای زندگیش وجود یک زن است. این شاید تجربه بسیاری از مردان و زنان نسل اول انقلاب باشد. بزرگ شدن در محیطی پر از محدودیت، اظطراب و ترس.
    آقای سلیمی به خوبی نقش مشکلات خانوادگی، اجتماعی و بخصوص اقتصادی را در زندگی روزمره طبقه متوسط ما ایرانیان را نشان میدهند. مشکلاتی که تاثیری عمیق بر اعمال و رفتار ما میگذارد.
    آقای سلیمی زیبا و روان مینویسند. برایشان آرزوی موفقیت میکنم و امیدوارم که در آینده داستانهای بیشتری را به قلم ایشان ببینیم.

  • فرنوش

    داستان واقعا جالبی بود از خوندنش واقعا لذت بردم اما اخر داستان خیلی سریع تموم شد شوک برانگیز بود چون داستان تازه داشت به اوج خودش میرسید کاش به این زودی تمومش نمیکردین چون واقعا قلم گیرایی داین و همین باعث شد من خواننده دنبال کنم هر قسمتش رو یه جورایی هم چون به واقعیت جامعه نزدیک بود جذابیتش رو بیشتر کرده بود.در هر حال واقعا عالی بود خسته نباشین😊🌷

  • hooman mashayekhi

    نکات آموزنده یی میشه از داستان گرفت که با توجه به ” پدیده انگاری ” خودم از داستان ، بین مخاطبین عزیز به اشتراک میگذارم :
    1- هیچ وقت تو زندگی به ” امید” ها تکیه نکنید . عموما معرفی ها رو من فعل جالبی نمیدونم . کوچکترین مشکلی توی این جور روابط بوجود بیاد همیشه چه مستقیم چه غیر مستقیم تاثیر توی رابطه با معرف میگذاره .
    2- قسمت تفکرات داخل اتوبوس در دشت ورامین جالب بود در نوع خودش مخصوصا قسمت بازرسی مغول ها !!!
    کمی شیطنت نویسنده برای عطر سیاسی بخشیدن به داستان بود . و تشبیه بسیار جالبی بود . قشنگ تر بود که وقتی سرباز مغولی میاد بالا پرس و جو میکنه به راننده اتوبوس بهتر بود میگفت چه نسبتی شما با بچه ها دارین !!!
    3- نویسنده برای جذب بیشتر داستان رو داخل توده جامعه در قشر متوسط رو به پایین شکل داده و فضاسازی ها تمایل به دهه 70 هجری شمسی بیشتر دارن تا مثلا دهه 90 شمسی .
    4 – اشاره نویسنده محترم به سلایق مختلف جنسی در جامعه جالب بود و بازگو کننده سبک ” ارباب – برده ” در نقش جمال و سارا بود که قشنگ در اخر داستان باز شد .
    5- حس عجیب و خاص عجله در تمام کردن داستان و نوشتن کلمه پایان گاهی ذهن منو انگولک میکرد .
    6- بازگو کردن شخصیت ” ناصر و کفتار ” باز هم بازگو کننده نوعی جذابیت جنسی خاص بین یکسری از افراد جامعه رو به قلم کشید . ” 3 some ” و ” دسته جمعی ” . که البته از محدوده عرف جامعه ایران حتی در بدترین حال به دور است . و ذهن ” دون ژوانی ” رو پرورش میده .
    7- پدر معلم عزیز نیز از جوانی درگیر خوش گذرونی و الواتی بوده تا جایی که از آینده فرزندان و پسر و دیگر دخترانش غافل میشه . متاسفانه در داستان صحبتی از خواهران آقای معلم نیست . که شاغل بودن . اگر اشتباه نکنم 3 تا خواهر .

  • فرشید

    سلام
    به نظرم زیبا بود .
    اشو هم به این نکته تو حرفاش میکنه که مسائل جنسی رو نباید از افراد گرفت
    در هر حال عالی بود ممنونم

  • امید

    داستان خوبی بود
    و بسیار تأثیر گذار
    داستان زندگی اکثر مردم نسل ما

  • Alizade Javad

    تا 12 خوندم داستان تأمل برانگیزی بود دوست دارم گریه کنم حال و هوای خودم و خانواده خودم را دارد این داستان منم مثل راوی داستان نه کاری دارم نه زنی نه اینده ای در 28 سالگی