روزهایی که سارا صیغه من بود – ۸

داستان خانه‌ی پدری را به سارا گفتم. دلداریم داد که درست می‌شود. اصرار داشت که من سخت نگیرم. لحظاتی در سکوت گذشت. شاید برای دلگرمی دادن به من بود که از خودش  و زندگی اش حرف زد.

امروز صبح ناصر زنگ زد. هر چه از دهنش درآمد گفت. گفت که آرزوی دیدنِ دخترم فیروزه را باید به گور ببرم. اولش خواهش کرد که برگردم. گفتم؛ کفتارهای زندگیت را به من ترجیح دادی. من دیگر پایم را در آن خراب شده نمی‌گذارم. به مادرم ناسزا گفت. خیلی بد دهن است. گفت؛ هر جا که بروی آخرش می‌آیی همین جا. وقتی درت مالیدند…

من برای فیروزه هر کاری کردم. اما ناصر می‌گوید: به تو هم می‌شود گفت مادر! گفتم؛ نه! به تو می‌شود گفت پدر! یادت رفته فیروزه از ترس می‌لرزید و تو به خاطر کفتار در را بر رویش قفل کردی؟ فراموش کرده‌ای که من توی بالکن خوابیدم؟ هرزه! سرم گیج می‌رفت و چشمانم سیاهی می‌دید. در آن لحظه دوست داشتم کنارت باشم عزیزم! به یک پناه و پشتیبان نیاز داشتم. می‌خواستم زنگ بزنم اما گفتم مبادا با آمدنت، مدیر مدرسه غرولند کند و برایت بد شود.

از سارا پرسیدم: آن بنده‌ی خدا کی بود؟
– بنده‌ی خدا!
– کسی که به من زنگ زد و گفت که حال زنت مساعد نیست.
– آهان! کی بود دیگه! جمال بود. مثل جن همه جا هست. در خیابان انقلاب دیدمش. وقتی تلفنی با ناصر حرف می‌زدم و حالم بد شد، دیدم جمال روی سرم ایستاده است. تا بیمارستان همراهم آمد. خواهش کردم تا شماره‌ات را گرفت و زنگید. ناخواسته در خیابان دیدمش. انگار بو می‌کشد! همه جا هست.

نمی‌دانم سارا چه چیز را از من پنهان می‌کند و چرا ضد و نقیض حرف می‌زند! تنها دلخوشیم این است که دروغ گفتن بلد نیست. می‌خواهد دروغ بگوید امّا مثل بچه‌ها خودش را در پیچ و خم می‌اندازد. گیریم بعد از طلاق از ناصر، صیغه‌ی جمال بوده است، حالا دلیلی ندارد ناگهان در خیابان ببیندش.

– مگر صبح پیش پدرت نبودی بانو؟ بیمارستان…؟
– هان؟ بودم دیگه!
– پس توی خیابان انقلاب چه کار می‌کردی؟
– رفته بودم دارو بگیرم. از داروخانه‌ای که توی میدان فردوسی هست؟ از اون. اما ناصر زنگید و اعصابم رو به هم ریخت. نمی‌دونم چی از جانم می‌خواد!

حالا ساعت از دوازده گذشته است و سارا چون مرغی در قفس دست و پا می‌-زند تا به رفتارهای روزانه‌اش سر و سامانی ببخشد. می‌کوشد تا پیوند حوادث امروز را منطقی کند. اینکه کجا بوده است و چرا بوده است و چرا جمال…! می‌توانست دم فرو ببندد و حرفی نزند. من که نخواستم چیزی را توضیح دهد! مثل شخصیت‌های خنده دارِ کارتونی خودش را در مخمصه و درد سر می‌اندازد.

ساعت نزدیک دوازده و نیم بود. به سارا گفتم برود بخوابد. گفتم؛ داروهایی که امروز مصرف کرده‌ای، آرامش و آسودگی می‌خواهد. خیلی اصرار کرد و آخرش هم گریه کرد. گفت؛ من زنتم. مگر وبا دارم؟ مگر هپاتیت دارم؟ مجبور شدم دراز بکشم. هیچ احساسی نداشتم. دلهره و ذوق، جای خود را به خشم داده بود. در کنارش عصبانی بودم اما دوست داشتم باشم و باشد. می‌خواستم خودش آغاز کننده باشد و مرا مجبور کند تا… اما او منتظر بود که من شروع کنم.

از خودم و سارا بدم آمد. دقایقی بعد برخاستم. گفتم؛ تو به درد جمال می‌خوری! اصلا من خریت کردم. می‌توانی همین امشب بروی. سیگاری روشن کردم و زیر پیراهنم را پوشیدم و از اتاق بیرون آمدم. سارا ملحفه را به صورتش چسبانده بود و با هق هق گریه‌هایش، تمام تنش یکنواخت تکان می‌خورد مثل گلی که زیر تگرگ مانده باشد.

روی مبل نشستم و لپ تاپ را باز کردم. برای آنکه مویه‌ها و عربده‌هایش را نشنوم، آهنگی از ژاک برل را تا آخر زیاد کردم. حتما همسایگان را هم بی‌خواب می‌کرد. به درک! در این چند روز مگر کم فضولی کرده‌اند! مگر کم به زندگیم سرک کشیده‌اند تا بدانند این زن کیست که به خانه‌ام می‌آید! بگذار بی‌خواب شوند. نمی‌دانم ترجمه و زیر نویس این آهنگ از کیست. اما هر که هست خدایا به سلامت دارش!

در بندر آمستردام
ملوانانی هستند که می‌خوابند
همچون درفش، همچون بیرق
در کناره‌های دلتنگ
در بندر آمستردام
ملوانانی هستند که می‌میرند
هر چه زوزه‌های سارا بیشتر می‌شد، من آهنگ را زیاد‌تر می‌کردم.
اما در بندر آمستردام
ملوانانی هم به دنیا می‌آیند
در گرمای زمخت رخوت اقیانوس

سکه می‌سایند زیر دندان
هلال می‌کنند ماه را
به دندان می‌کشند طناب‌های دکل را
می‌‌نوشند به سلامتی روسپیان آمستردام

صدای مشت کوبیدن‌های سارا بر تخت، هر دم بیشتر می‌شد. اما گوش و چشم من به نوای آهنگ و زیر نویسش دوخته شده بود.
دماغشان را فرو می‌کنند در آسمان
فین می‌کنند در ستارگان
و وقتی من می‌گریم آنان می‌شاشند
بر زنان بی‌وفا
در بندر آمستردام

گریه‌اش بند نمی‌آمد. برخاستم و به اتاق رفتم.
– در این زندگی که داشتی فقط گریه و زاری یادت داده‌اند؟
ملحفه و دستانش را از صورتش جدا کرد. تمام آرایشش به هم ریخته بود. سرخ شده بود. شبیه آن روزهای ما شده بود که مشق نمی‌نوشتیم و لو می‌رفتیم.
– قول بده دیگه تنهام نذاری. این جوری با من حرف نزنی. من… من…
– تو چی؟! تو چرا همه چیز رو از من پنهان می‌کنی؟ شب با آژانس می‌روی بیمارستان و صبح توی خیابان جمال و شغال و سگ و… را می‌بینی…
– خدایا مرگم رو برسان. تو درباره‌ی من چی فکر می‌کنی؟
– من فکری نمی‌کنم. ظاهرا تو درباره‌ی من یه فکرهایی می‌کنی!
– هنوز هیچی نشده از من زده شدی! این رو بگو! چقدر ذوق و شوق داشتم برای امشب! حتی حاضر نیستی یک ساعت… ولش کن!
– تو درست می‌گی!
گوشی همراه را روی ساعت همیشگی تنظیم کردم و گوشه‌ای از مبل چمباتمه زدم تا صبح شود.

 

بخش اول    دوم    سوم   چهارم   پنجم   ششم   هفتم  هشتم   نهم  دهم   یازدهم   بخش آخر

خرید کتاب در آمازون

More from عباس سلیمی آنگیل

از انگولک تا بیلاخ

در فرهنگ ما داشتن انگشتان کشیده و قلمی برای زنان امری پسندیده...
بیشتر بخوان
  • Maryam

    ای بابا! بی خیاله این دختره شو جوون! این خودشم به خودش دروغ می گه چی برسه دیگران! برو یکی از همکارات رو که اونم مثل تو داره جون می کنه که روز رو شب کنه بگیر و زندگی کن! هر چقدر هم ندار باشی اون هم مثل خودته

  • محمد

    مثل گلی که زیر تگرگ مانده باشد.

  • Mehdi

    خوب کاری کردی اشکشو درآوردی…

  • Reza

    به نظرم سارا حقش بود تنبیه بشه
    دروغ به هر دلیلی هم که باشه توجیه نداره 
    5روز اول زندگیشون 1000تا دروغ گفته احمق

  • Reza

    آقا جان….. بمیرم برات….ولی داری خودتو اذیت میکنی….تورو خدا به شاگردات درست درس زندگی بده

  • شادان

    واقعا نمیدونم چی بگم.از دروغ متنفرم ولی برای قضاوت زوده.اما به نظرم راه عاقلانه تری برای حرف کشیدن از سارا وجود داشت.اینکه چرا دروغ میگه و واقعیت چیه؟از مردایی که اشک درمیارن تا حرف بکشن خوشم نمیاد.

    • Reza

      نه عمدا اشکشو در نیاورده که حرف بکشه
      طرف بنده خدا یهو بریده کم آورده در مقابل اینهمه دروغ
      یهو شاکی شده کاسه صبرش لبریز شده

  • Elham

    zendegie pichideyi daran in sara khanoome ghese, zendegie bazi az adama mesle yek kalafe sardargom mimoone ke har saresho begiri be gereh mikhoreh… sedaghat behtarin factore shakhsiatie har ensanieye, va dar har rabeteyi ba motevasel shodan be sedaghat mishavad namayandeye behtari baraye be namayesh gozashtane shakhsiate khod bood, amma zaheran bazi az ensanha penhan kari ra tarjih midahand cherake sedaghat ra amele rosvayie gozashteye tard shodeye khod midanand… doost daram ke ghese ra kamel bekhanam, ya inke ghesmathaye roozaneyi ke minevisid toolanitar bashand, va in nesha az ghalame sotoodanie shomast, movafagh bashid

  • Ccc

    اقا مهدى درسته كه شما از نعمت بزرگ سلامتى جسمى محروم هستيد ولى بد نيست عفت كلام رو رعايت كنيد، من كاملا درك مى كنم كه زندگى به عنوان يك معلول خيلى براى شما سخت بوده، ولى داشتن جسم سالم لزوما راه رسيدن به چيزهاى خوب و خواستنى نيست، توصيه مى كنم به مشاور مراجعه كنيد تا شايد بتونين تعامل سازنده اى با افراد ديگه داشته باشين

  • Nana

    قلمتون رو دوست دارم خیلی گیراست – هر روز می خوانمتون 

  • Reza

    تبریک میگم که نطرات توهین آمیز رو حذف میکنید 
    این احترام به خوانندگان پیجه مخصوصا خانم ها

    • Dandi

      يعني كسايي كه دوست دارن قهرمان داستان سكس كنند توهين آميزه؟
      واقعا كه !

  • Parsa Banihashemi

    hala age sighe nabood doost dokhtaresh bood hatman kheily ham khoob bood

  • Ali

    به قول ندا قلمت تو حلقم …. خیلی خوب بود

  • Dandi

    شما به كوچكترين مباني دموكراسي نيز پايبند نسيتيد. براي مديران سايت متاسفم

    • marderooz

       دندی عزیز اگر منظورتان حذف کامنت های رکیک بود باید بگویم که این روش ویرایش در اکثر مجلات و رسانه های بین المللی صورت می پذیرد. ما واقعا می خواستیم که عدم حذف کامنت را تجربه کنیم ولی به خاطر افراط هایی که شاهد بودیم در حال حاضر امکانش را نداریم. متاسفانه، شما حق دارید.

  • Koskon

    Kiram to kose elham
    Koram to kose nanaye Reza jakesh kiram tu kone zanesh
    In elham ham ke miad inja hamishe baraye man such mizane

  • farnaz

    shoma moalemi ya mohandes e keshavarzi, baba ye tekoni bedeh khodet o khodesho

    • Abolhasan

      خیر قربان٬ پدر محترمتان مهندس کشاورزی بودند.

  • یک منتقد

     دوستان خوبم خصوصا dandi این یک مجله پورن نیست و طیف مخاطبانش محدود نیست و مختص به قشر خاصی نمی باشد. در دنیا رسم است که اگر فیلمی محتوای جنسی دارد پیشتر هشدار می دهند و درجه بندی a,b… دارند و فیلم های ترسناک رابرچسب +18 می زنند و فیلمی که برای کودکان مناسب نباشد هشدار می دهند در شبکه های خبری هم اگر نور فلاش دوربین باشد پیشتر هشدار می دهند و نمونه ها بسیارند و این رسالت رسانه است که باید تمام و کمال رعایت شود. پیشتر که رعایت نمی شد عجیب بود. حالا باز بیایید بگویید فلان و بهمان!
    عده زیادی این داستان را با داستان های پورن اشتباه گرفته اند ولی این سبک داستان را در اثرهای گوناگونی می توان دید اسم بزرگ برای گفتن «بزرگ علوی» است که از این موضوع کشش جنسی در حد خفیفش برای کشش اثر استفاده می کند. این چاقوی دولبه است که بازی با آن کار هرکسی نیست!

  • Euro2050dandi

    نظرهايي كه حداقل من ديدم به هيچ عنوان واژه هاي ركيك نداشت و تنها بيان علاقه براي ارتباط جنسي قهرمان داستان داشت . چرا براي شما صرف نگارش اعضاي جنسي و يا ارتباط جنسي يك تابوست و آنرا به پورن ربط ميدهيد . من فكر ميكنم سكس يكي از بهترين شيوه ها براي ابراز احساسات و عواطف مي باشد. چرا ميخواهيد از سكس يك تابو بسازيد و آنرا فقط با برچسب + ١٨ ببينيد .

  • KhashaYar

     کنترل کردی  احساس معلم رو . داستان داره تخیلی میشه !  بهتره که کش  شلوار کمی شل بشه  تا  خواننده احساس راحتی داشته باشه و خو بگیره با داستان . اینجوری فقط دنبال نقطه اوج گشتن کاری عبث محسوب میشه .

    فراموش نکنیم که  این یک  قصه است  . پس باورش کنیم !

  • Yousefishirin

    واقعیت یا داستان چندش آور است .خیابانی بودن !!!!!!!!!!!!زن ومرد ندارد زن بی قیدی مثل سارا لایق مردان ضعیف النفس واحمقی مثل این یارو هستنند.حیف این یارو معلم باشد کاش یه شغل دیگری براش بسازیییییییییییییییییی

  • لیلا

    afarin kheili khub tunestin ye ensane post moderno be namayesh bezarin . ali bud  faghat ye jahaii eshare konid be inke in pesare cheghad falsafe balade. un moghe baziya behtar mitunan hamzad pendari konan ba in agha. dar kol ali bud.

  • Amin

    اصلا درک نمیکنم چرا این همه هیجان و انتظار وجود داره برای کش شلوار و باقی ماجرا؟؟ مهمتر اینکه چرا بعضی دوستان در این داستان متوجه انبوه درد و رنج نیستند؟ آیا حس همذات پنداری ما فقط در قسمت شهوت کار میکنه؟ شاید هم من باید این واقعیت تلخ رو بپذیرم که انسانیت چیزی بیشتر از یک جوک تکراری نیست. 

  • شراره

    به نظر من هم درست نیست این آقا معلم باشه.شغل مناسبی برای این شخصیت نیست.

  • nashenas

    Mishe har ghesmat hajme bishtari az dastan ro bezarid. mamnoon

  • Senobar

    kheili dastane jazabi hast faghat har rooz kheili kam azash mizarin, mishe begin kolesh chand ghesmate?

    • مجله مرد روز

       صنوبر عزیز بیشتر از نصف داستان منتشر شده…

  • Pingback: روزهایی که سارا صیغه من بود – 10 | مجله مرد روز()

  • Pingback: روزهایی که سارا صیغه من بود – 11 | مجله مرد روز()

  • Pingback: روزهایی که سارا صیغه من بود – بخش پایانی | مجله مرد روز()

  • Pingback: روزهایی که سارا صیغه من بود | مجله مرد روز()

  • Pingback: روزهایی که سارا صیغه من بود – 7 | مجله مرد روز()

  • Pingback: روزهایی که سارا صیغه من بود – 6 | مجله مرد روز()

  • Pingback: روزهایی که سارا صیغه من بود – 9 | مجله مرد روز()