طلاق در بزرگراه – ۵

Pierre Auguste Renoir

در تعقیب عشق از دست رفته

پیدا کردن محل زندگی جدید پریسا زیاد سخت نبود. روبروی خانه‌اش یک پارک کوچک پر درخت بود، به راحتی توانستم توی کوچه، بین دو درخت بزرگ، جای پارک گیر بیارم. صدای ترانه کریسدیبرگ و حالت دلشکسته‌اش که این روزها همه جا با من بود رو کم کردم. صداش بیش ازحد محزون بود ولی غم تلخ و عصبی کنندهِ صداش مرو مدام بر می گردوند به شنیدن هزار باره ترانه‌هاش…

هنوز امیدوار بودم که ما می‌تونستیم دوباره همدیگه  را دوست داشته باشیم. می‌تونستیم همدیگه رو ببخشیم. اگر آدم دیگری در بین ما نباشد اصلا همه چیز می تونست رنگ دیگه ایی داشته باشه. پریسا می‌بایست برگرده. پریسا مال من بود. عشق من بود. هر چند خواننده محبوب این روزهای من، کریسدیبرگ مدام می گفت « پشت سرت را نگاه نکن».

 چراغ خونه‌اش خاموش بود. سه روز متوالی یکراست از سرکار مستقیم به اینجا می آمدم. هر دو روز گذشته، درست قبل از تاریک شدن هوا از خانه ‌می زد بیرون. از دور می دیدم که با موهای کوتاه و پر پشتش ازخانه بیرون می آد و سوار ماشینش می شود و به سمت کوچه اصلی می‌پیچیه. من حتی پلک هم نمی زدم نمی خواستم حتی یک لحظه را از دست بدم.

 تا کاملا کوچه را ترک نمی کرد ماشینم را روشن نمی کردم. بعد به آرامی تعقیبش می‌کردم. من بودم و یک میلیون جمله تمرین شده و کریستوبرگی که با حسرت می‌خوند. این دفعه وارد بزرگراه شده بود و آروم رانندگی می‌کرد. به فکرم می‌زد که موازی با هاش رانندگی کنم و بگذارم منو ببینه. ولی دوباره پشیمون می‌شدم. باید می فهمیدم کجا می‌رره؟

یک دفعه سرعتش خیلی کند شد و من چاره ایی نداشتم جز آنکه از جلو ماشینش عبور کنم. همانطور که از درون آینه ماشین، دور ماندنش را نظاره می‌کردم متوجه یک ماشین پلیس شدم که به من نزدیک می‌شود. به فکرم نرسید که ممکن است به خاطر من وسط اتوبان سبز شده باشه. از پریسا خبری نبود. چند لحظه نگذشته بود که صدای آژیر ماشین پلیس نیز بلند شد. پشت سر من می‌آمد. نمی فهمیدم چه اتفاقی افتاده. فکر کردم باید راه را برایش باز کنم. راهنما زدم و خودم را به کناری منتقل کردم ولی با ناباوری تمام دیدم ماشین پلیس هم خطش را عوض کرده و پشت ماشینم ایستاد.

ماشینم از حرکت ایستاد ولی هنوز روشن بود. پلیس نیز به فاصله 50 قدمی من پارک کرد. کریسدیبرگ بی حوصله می‌خوند ولی خاموشش نکردم. یعنی چیزی شده بود؟ دو افسر پلیس در ماشین خودشان نشسته بودند و یکی از آنها چیزی می نوشت؟ طبق تجربه قبلی می دونستم که در حال نوشتن برگ جریمه‌ است.

پلیس دست راستی از ماشین پیاده شد و دست به کمر و نزدیک به طپانچه اش، همزمان با روشن شدن نورافکنِ ماشین شون، به سمت ماشین من قدم برداشت. صدای کریستوبرگ را تا آخر زیاد کردم. همه بدنم از خشم می لرزید. صدای فحش من در صدای عاشقانه کریسدیبرگ می پیچید. بی شرفِ بی شعور. لکاته دیوونه… آخه آدم اینقدر پست و بی شرف میشه؟ از جون من چه می خواهی پریسا؟

پلیس دوم هم از ماشین، به همان شکل، محطاطانه پیاده شد. پلیس اول برگشت تا چیزی به همکارش بگوید. بغضم ترکید و بدون اعتنا به  آنها پا روی پدال گذاشتم و از صحنه فرار کردم. لحظات کوتاهی گذشت تا دوباره متوجه ماشین پلیس با نورهای رنگی شدم. کریسدیبرگ و من، هر دو زوزه می کشیدیم.

بخش اول داستان    بخش دوم   بخش سوم    بخش چهارم    بخش پنجم  بخش ششم   بخش هفتم   بخش هشتم    بخش نهم  بخش پایانی

.FreeDigitalPhotos.net

More from ماهان طباطبایی

شناسایی « خودآگاهی» با کشف قطورترین یاخته عصبی دور مغز

برای اولین بار دانشمندان توانستند یک یاخته عصبی قطور را شناسایی کنند...
بیشتر بخوان