داستان «میر شکار» – ۱۱

هوشنگ دم درِ باغ ماشین را نگه داشت و گفت ببخشید آقای مدیر من جایی کار دارم .شما با مش مصطفی بفرمایید. منزل خودتونه تقریبا تمام خانه‌های روستا را رفته بودم به جز منزل قلی خان. خانه ای با قدمت چند صد ساله که به عمارت خانی معروف بود.

عمارت درب بزرگی داشت که معمولا روزها باز بود .فقط شبها بسته می شد. هیچکس دمِ در نبود. مش مصطفی به عنوان بلد جلو افتاد و من هم پشت سرش حرکت کردم. دلهره و نگرانی عجیبی داشتم .تیرانداز و سوار کار را فقط تو فیلم ها دیده بودم که سوار بر اسب و تاخت زنان از زیر شکم اسب به سمت هدف شلیک می کردند.

عمرا اسب سواری نکرده بودم. اولین بار بود که یک تفنگ واقعی را بدوش می کشیدم. از ترس اینکه به محض ورودم مورد تمسخر و تحقیر قرار بگیرم دچار اضطراب شده بودم .از آمدنم به این مجلس پشیمان بودم اما نمیدانستم چرا یارای نه گفتن یا برگشتن را نداشتم.

محوطه جلوی عمارت را با چراغ زنبوری روشن کرده بودند. عمارت بسیار قدیمی و کهنه بود. از گچ و سنگ ساخته شده بود. سمت راست عمارت کنار دیوار، آخورِ بزرگی بود.

ده پانزده راس اسب که به گردنِ هر کدام توبره ای از کاه آویزان کرده بودند ، بی توجه به اطراف مشغول نشخوار بودند.

ناخودآگاه ایستادم و اسب ها را نگاه کردم. پیر و زهوار در رفته ، لاغر مردنی. پوست و استخوانی بیش نبودند. حدس زدم باید متعلق به تیراندازها باشد. تیرانداز و اسب مردنی؟

البته سالها بود بساط اسب و جنگ و غارت و تفنگ کِشی جمع شده بود. پاسگاه ها به شدت با صاحبان اسلحه برخورد می کردند. فقط گاهگاهی در عروسی ها و عزاداری ها به شادی یا به احترام متوفی به دور از چشم ماموران چند گلوله ای هوایی شلیک می کردند. با علَم شدن مدارس در روستاها مردم بیشتر فرزندانشان را به درس خواندن تشویق می کردند. زمانی بسیاری از پسران روستایی را غارتی نام می نهادند به امیدی که در آینده دست به تفنگ و غارت کردنش زبانزد عام شود. توانایی غارت کردن خود افتخاری بود.

گرچه اوضاع عوض شده بود. اما هنوز هم ملاک پهلوانی و شهرت، تفنگ و اسب بود.

با دیدن اسب ها ناگهان تمامی آنچه که در ذهنم بود، عوض شد.این اسب های پیر و مردنی باید سوارانی مثل خود داشته باشند. دلهره و اضطرابم پرید. اعتماد بنفس عجیبی پیدا کردم آرام زیر لب خطاب به خودم زمزمه کردم: قوی باش پسر. احتمالا یل و گُرد و پهلوان مجلس باید خودت باشی.

مش مصطفی به زحمت خود را از پله های ایوان بالا کشیده بود و به طرف درِ مهمانخانه می رفت و با دست اشاره کرد که پشت سرش راه بیفتم. با یک خیز ، آرام خودم را به مشتی مصطفی رساندم و از پشت بازوی راستش را گرفتم و گفتم.

صبر کن مش مصطفی… اول میر شکار.

بخش اول بخش دوم بخش سوم بخش چهارم بخش پنجم بخش ششم بخش هفتم بخش هشتم بخش نهم بخش دهم بخش یازدهم بخش پایانی


More from ابراهیم تدین
ﻃﻼﻫﺎﯼ ﻣﻌﺼﻮﻣﻪ ﺭفت، ﻣﺎﻧﺪﻩ ﺑﻮﺩ ﺁﺏ ﺑﺎﺭﯾﮑﻪ ﯾﺎﺭﺍنه
ﻫﻤﺴﺎﯾﻪ ﺑﻮﺩﯾﻢ ﺑﺎ ﺍﻭﺱ ﻓﺮﺷﯿﺪ. بنای قابلی بود و سرش خیلی شلوغ...
Read More