داستان «میر شکار» – ۱۰

هوشنگ عشق لاتی داشت و سعی می کرد تهرانی صحبت کند و خودش را بالاتر از یک روستایی نشان دهد. گویا خدمت سربازی و سه سالِ بعدِ خدمتش را تهران بوده. پیشخدمت کافه های بالای شهر . البته همه جا می گفت که سر آشپز بودم.

عاشقِ سوگل دختر خاله اش می شود. یعنی دختر قلی خان. قلی خان هم هوشنگ را به غلامی می پذیرد. تمام دار و ندار قلی خان دست هوشنگ بود.

ببین آقای مدیر حواست با منه؟ دارم می برمت مجلس قلی خان. میدونی آنجا چه خبره؟ نه دیگه نمی دونی. مرد حسابی امشب تمام تیراندازان منطقه خونه قلی خان دعوتند. اونم بخاطر شما. اُنوقت جناب عالی ببخشید ها مثل بچه ننه هایِ پولدار شمرون فکل و کراوات زدید.

مش مصطفی در حالیکه دانه های تسبیحش را رد می کرد گفت: درست میگه آقا. این سر و وضع مناسب این مجلس نیست. هوشنگ لباس های آقا رو آوردی؟ بله مش مصطفی هم لباس آوردم، هم تفنگ هم قطارِ فشنگ. رو صندلی عقب ماشینه.

پرسیدم چه لباسی؟ چه تفنگی مش مصطفی؟ هیچی آقای مدیر. لباس محلی خودمونه. قلی خان فرستاده. انگار مسخ شده بودم. نمی توانستم تصمیم بگیرم. نمی دانستم قبول بکنم یا نه. مخالفت بکنم یا نه.

آقای مدیر، آقا معلم حواست کجاست؟ بیا داخل لباساتو عوض کن. هوشنگ چراغ زنبوری را روشن کرده بود. چاره ای نبود. خودم را رها کردم و هرچه باداباد.

کنار آتش شومینه لباسم را عوض کردم. یک شلوار سیاه گشاد، (شلوار دبیت)و پیراهن بلند سفید که کاملا اندازه ام بود. انگار برای خودم دوخته بودند. کفش چرمی ام را داخل کمد گذاشتم و گیوه پوشیدم. با کلاهِ لبه برگشته ترکان قشقایی. بعد قطار چرمی پر از فشنگ را حمایل کردم.

فشنگهای جنگی. دست آخر تفنگ… تفنگ واقعی، تفنگ برنو .تفنگ را روی دوشم انداختم و رفتیم به طرف عمارت قلی خان.

بخش اول بخش دوم بخش سوم بخش چهارم بخش پنجم بخش ششم بخش هفتم بخش هشتم بخش نهم بخش دهم بخش یازدهم بخش پایانی

More from ابراهیم تدین
داستان «میر شکار» – ۹
ساعت از دو بعدازظهر گذشته بود که گرسنگی و خستگی کم کم...
Read More