همه از زشتی من سواستفاده می‌کنند


تیرداد پایش را از طبقه سوم تخت آویزان کرده بود تا بویش به تخت وسطی برسد. پاشنه جورابش را وصله زده بود و آن قسمت را کمتر می شست تا دیرتر سابیده شود. بامداد از تخت روبرو نوک مداد تیزشده به لثه هایش فرو می کرد و جوی خون بین دندان هایش لثه ها را کبود ساخته بود.

تقدیر از تخت طبقه دوم، پای آویزان شده تیرداد را آن سوی تخت دید. بلند شد پنبه ی داخل بینی‌اش را سفت کرد، یک لایه لحاف روی انگشتان تیرداد انداخت و با دندادن گاز گرفت. پای تیرداد چون مرغ سر بریده در دهان او پر پر می زد. صدایش در سقف خوابگاه به سینه ی تیرآهن ها خورد و بازگشت.

بامداد قلم خونی لای لثه اش را در آورد و به پس شانه‌ی تقدیر فرو داد. تقدیر تعادلش را از دست داد و درد به مغزش رسید و در دندانش که روی انگشتانِ بامداد بود، رها گشت. بامداد پایش را به زیر تخت لگد زد. قلم چون شاخه ای گُل روی شانه ی تقدیر عمود مانده بود.

تیرداد به بامداد گفت: خوب کردی خوب کردی. خوب به جانش کردی اصلا این قلم رو باید همین جا که کاشتی سال بعد میوه اش را برداشت کنی. بامداد گفت: آبشم بدم؟ خوابگاه روی خنده‌ی آن دو و گریه ی تقدیر مات مانده بود نمی دانست حال کدام را به خود بگیرد.

بامداد و تیرداد دو طرف تخت آهنی را تکان دادند و دیگر بچه ها به نشان حمایت پشت شان جمع شدند. تیرداد گفت: تقدیر چی خورده امشب؟ بامداد گفت: قلم پلو. تیرداد گفت: باچی و باچی؟ صدایی از انتهای خوابگاه گفت: با جوراب کاچی.

نگهبان در را گشود، کلید چراغ را که پشت در بود روشن کرد. هر کس دنبال جاخواب خود می گشت و سر
یک تختی سوار می شد. قوزی میانه‌ی تخت دوم، چون قله ای مانده بود. نگهبان گفت: چرا همچین شدی؟

تیرداد گفت: آقا اجازه شب کوری گرفته است می گوید تاریک که باشد نمی بیند. تقدیر مفش را زیرازیر می گرفت و صدایش را بم کرده بود. نگهبان گفت: این قلم هم شب کوری گرفته راه افتاده توی خوابگاه نشسته پس جان این؟ شمس الدین گفت: آقا اجازه معلم گفته است به انسان نگویید این، بگویید او. نگهبان گفت: من خودم سرباز معلم بوده ام نمی خواهد دوره ام کنی.

شمس الدین گفت: وقتی می گویید این یعنی برایش شخصیت قائل نیستید. نگهبان گفت: قابله قابله نکن. کی قلم نشانده رو نخاع این؟ بامداد گفت: لابد از قبل دانه اش را کاشتند که در آمده آقا. تیرداد خندید. شمس الدین گفت: آقا من بلدم. نگهبان گفت: چی را بلدی ملا مکتبی؟ من که معلم تان نیستم که بلد باشی. کار که بوده است؟

بامداد از پشت سر نگهبان به چشم های شمس الدین خیره شد. شمس الدین گفت: خواب دیده که بامداد روی زمین قلم سر دستش بوده مشق می نوشته افتاده روی تقدیر.

نگهبان گفت: توی این تاریکی مشق می خواستی برای که؟ مشق توی تاریکی به کوری در کورستان می ماند. بامداد گفت: آقای نگهبان چرک زیر ناخن بر می داشتم. نگهبان گفت: از این اتاق رفتم بیرون همین چیزهایی که به خورد من داده اید به خورد ناظم می دهم.

شمس الدین گفت: بخدا همه اش راست بود. نگهبان گفت: خدا خدا نکن. بخدا اینجور بخدا اونجور. سپس زیر بغل تقدیر را گرفت و با خود برد.

در درمانگاه پس از بخیه و پانسمان گفت: زنگ زدم کس و کارت بیایند. قلم توی جانت خورد خاکشیر شده وازش کردند، درش آوردند دوباره بخیه اش زدند. تقدیر گفت: تعطیلی هام را اینجا سر می کنم. نگهبان گفت: اینجا که مریض خانه نیست خوابگاه است. اسمش روش است. می روی آنجا خوراک گرم و نرم، سوپ داغ، شیر داغ. مهره هات سر هم می نشینند بر می گردی.

تقدیر گفت: نمی روم. نگهبان گفت: زنگ زدم. تقدیر گفت: بگویید درمانگاه مرخصی نمی دهد چند ساعت مرا اینجا نگه دارید تا پدرم از شهر و خوابگاه برود. نگهبان گفت: پدر از روستا می کِشَد می کِشَد بیاید می فهمی راه های توی کوه چه خطرناکند؟ اون هم تو این شب برف و سرما. من دروغ گفتن نمی دانم. تقدیر گفت: دروغ دانستنی نیست، بلدی می خواهد. بگو من نیستم خلاص.
**
پدر تقدیر ابتدا در خوابگاه را گشود و با تاریکی مواجه شد و در را بست. تیرداد گفت: باباش هست. دنبالش می گردد. بامداد گفت: همه بخواب. پدر تقدیر یکی یکی در کلاس ها را باز کرد تا رسید به اتاقی روشن. نگهبان روی صندلی چپق می کشید. پدر تقدیر بی سلام رو به پزشک گفت: این چه کشیک باشی است که رو جایگه مریض چپق می کشد؟

نگهبان گفت: من که تعطیلی در کار ندارم. یک ساعت که نشستم باید بتوانم مال خودم باشم نه مالِ کار. صحیح می گویم؟ پدر تقدیر گفت: خواب است؟ دکتر با طمانینه گفت: بله اثر تزریق آرامبخش. بمانید بروید یکی است. اینجا ما به زخمش رسیدگی می کنیم در روستا درمانگاه است؟ پدر تقدیر گفت: خیر. که بهتر از شما؟

نگهبان پرسید: چند وقت ندیدیش؟ پدر تقدیر گفت: از ثلث اول. نگهبان گفت: بروید تا ثلث دوم با کارنامه ببریدش. پدر تقدیر گفت: دفعه پیش که آمدم خودش را ندیدم کارنامه اش را دیدم. بنشینم به هوش می آید تا دم دم های صبح؟ دکتر با لبخند گفت: از هوش نرفته فقط خوابش را عمیق کردم.

نگهبان گفت: نمی خواهی بدانی کی قلم به جانش کرده؟ پیشتر شکایت برده بود که واجبی توی غذاهاش می ریزند و روده هاش زخمی و زیلی شده است. شکم روش گرفته. پدر تقدیر گفت: تاثیر دارد؟ نگهبان گفت: یک دلسوز باید پیگیرش باشد. تو مگر پدر نیستی؟ پدر تقدیر گفت: چرا هستم ولی دلسوز نه، نبوده ام.

نگهبان گفت: ماندن و نماندن با خودت. شب در راه دارید اگر روز بود یک چیزی تازه این برف ها آب بشوند باز یک دردسر دیگر هستند، آب نشدن و روی هم تلنبار شدنشان هم یک دردسر. پدر تقدیر گفت: درست مثل کودکی های تقدیر. توسری هایی که بهش زدم روی هم تلنبار شدند.

تقدیر از زیر لحاف سر را بیرون داد و گفت: وقتی که بهم می گفتی چوک زشت. زشت. زشت. پدر تقدیر گفت: هیچ زشتی بالاتر از من نیست که خودم را پدرت می دانم و لایقش نیستم. تقدیر لحاف را سر کشید. پدرش با مشت کوبیده روی بالش گفت: زشتی منم. زشتی منم. زشت منم.

تقدیر گفت: می بینی حالا هم دلجویی بلد نیستی. با مشت می خواهی خودت را آسوده کنی. من زشت هستم. هیشکی دوستم نیست. هیشکی اینجا هم از من خوشش نمی آید. تو حق می گفتی من زشتم. برو.

پدر تقدیر گفت: می مانم. تقدیر گفت: تو داری برای خودت می مانی. تا وجدانت را آسوده بسازی. پدر تقدیر گفت: نه نه می خواهم ناظمت را بکشم بیرون. کارهایی که همکلاسی هات کردند را باهاش تسویه بکنم.

تقدیر گفت: هر کس به خودش حق می دهد از زشتی من سواستفاده کند و کوچکترین اشتباهم را با بزرگترین مجازات تنبیه کند درست کاری که تو با من می کردی. اما زشتی من به هیچکس جز خودم آسیب نرسانده است. بی عدالتی، به رنگ زشتی ِ من است.

نگهبان گفت: من هم می گویم برو و او را به بیرون بدرقه کرد در را بست و گفت: نباید می گفتی می مانی. باید با عملت نشان بدهی. برو توی اتاقک نگهبانی من تا صبح بنشین. بگذار خیال کند رفتی. احساس تنهایی از پا درش می آورد صبح که ناظم آمد خبرت می کنم. او را جلو چشمت می آورم تا باور کند تنها نیست. او فقط خار روی گل است.

More from نائله یوسفی

تنگنا

محمدیار کفش‌هایش را از پا در آورد. شکر نم شده، کف پایش...
بیشتر بخوان