همخانه خوبی برای خودش نبود

یک روز تصمیم گرفتم با خودم همخانه بشوم. هزینه ها زیاد بود و باید با کسی شریک می شدم تا خانه را با هم اجاره کنیم. وقتی خودم اسباب اثاثیه اش را که یک چمدان کوچک و چند کارتن کتاب بود آورد پرسیدم کدام اتاق را می خواهد؟ آنکه به سمت خیابان است یا آنکه پنجره اش به سمتِ حیاط باز می شود؟ گفت برایش فرقی ندارد و مهم نیست. ولی ترجیح می دهد اتاق کوچکتر را بردارد. بعد هم سیگارش را روشن کرد و به اتاق کوچکتر رفت.

تا صبح از اتاق بیرون نیامد. گفتم لابد اسباب کشی کرده است و خسته است و خوابیده است. دیگر ظهر شده بود که خواب آلود بلند شد و تلویزیون را روشن کرد و تمام روز را به تماشای تلویزیون و سیگار کشیدن نشست. گاهی چای می خورد و گاهی روبروی تلویزیون می خوابید و گاهی کتابی را ورق میزد .

روز دوم و سوم و چهارم هم به همین شکل گذشت. حرف نمی زد. خسته شده بودم. روز پنجم صبحِ زود صدایش کردم و گفتم می خواهم کمی در هوای خوب پیاده روی کنم و بعد نان تازه بخرم . گفتم اگر مایل است می تواند با من بیاید . با صدایی نارسا جواب داد که می خواهد بخوابد و شاید بعداً بیاید. دیگر داشتم عصبانی می شدم.

ظهر وقتی بلند شد و دوباره روبروی تلویزیون نشست و سیگارش را روش کرد گفتم: از دودِ سیگارش حالم بد شده است و بهتر است در خانه سیگار نکشد. گفت همین امروز می کشد و از فردا دیگر در خانه سیگار نمی کشد. ولی دوباره روزهای دیگر کشید.

گفتم: تصمیم ندارد بیرون برود؟ صبح بلند شود و کاری بکند؟ خانه را حداقل تمیز کند ؟ ظرف های این یک هفته را که توی آشپزخانه جمع شده است بشورد؟ گفت: بزودی این کارها را خواهد کرد. اما نه امروز … چون امروز حالش را ندارد . گفتم: تلویزیون را خاموش کند و حداقل آن کتابی را که الان هزار سال است دارد می خواند تمام کند. گفت : حتما ً … حتماً … بگذار کمی حالم بهتر شود .

ولی روزهای دیگر هم همین وضعیت ادامه پیدا کرد. خسته شده بودم. از همخانه شدن با خودم پشیمان شده بودم. آخر ماه گفتم که باید از این خانه برود. گفتم تحملش برایم غیر ممکن شده است. خودم آخر ماه، اسباب اثاثیه اش را که یک چمدان کوچک و چند کارتن کتاب بود جمع کرد و رفت .
خیالم راحت شد. سیگاری روشن کردم و روبروی تلویزیون نشستم …

 

پژواک کاویانی در فیسبوک

کتاب « دفتر شعر و فرموشی»

More from پژواک کاویانی

دریغ از یک خبر خوب

این روزها که زمستان شروع شده است و زود شب میشود وقتی...
بیشتر بخوان
  • raak20032003

    عجب تلنگری