احساسات یک زنِ عاشق نسبت به همسرش

به عنوان زنی با قیافه و هیکل معمولی، شانس آن را نداشتم که چشم ها به سویم خیره شوند یا سرها در حین پیاده روی در خیابان و بعد از گذشتن از کنار من، به سمت بدنم برگردند. من همیشه نگاه کننده بودم. نگاهی پر از تمنا به دیگران که زیبا بودند. نگاهی که شامل همه وجودشان نمی شد بلکه نگاه به بدنی بود که مظهر زیبایی است. با این وجود حدود 3 سال است که رابطه عمیق و عاشقانه با همسر فوق العاده جذابم دارم.

woman_hand_mirror

نزدیک های صبح وقتی او از رختخواب بر می خیزد و قدم بر می دارد حتی در حالت خواب آلود دلم نمی آید چشمم را از دیدن پاهای کشیده، شانه های خوشتراش، گردن دراز و باسن محکم و مردانه اش و پوست سفید ش که در تاریکی شب نیز می درخشد محروم سازم. آنقدر با هم صمیمی هستیم که می دانم او به من اینگونه نمی نگرد. من برایش مظهر زیبایی نیستم ولی در ضمن می دانم که دوستم دارد.

در جوانی نیز زنی معمولی بودم و زیبایی خاصی نداشتم … شاید در اوائل 20 سالگی و بعدها در دهه 30 زندگی؛ کمی رنگ و رو گرفته بودم. ولی شیطون، بذله گو و با هوش بودم و اگر امکان آشنایی پیش می آمد شخصیتم، فرصت ابراز پیدا می کرد. در نوجوانی باور داشتم که فقط برای زیبارویان زندگی بر وفق مراد خواهد بود. ولی مدت زیادی طول نکشید که فهمیدم آدم جالب بودن مهمتر از جذاب بودن است.

وقتی برای اولین بار با همسرم قرار ملاقات داشتیم خیلی صریح و بی غل و غش گفت که برای هیکل و زیبای ات با تو قرار نگذاشتم. او مرا به خاطر نحوه زندگی ام دوست داشت. شوخ طبعی ام، درک و شعورم به نظر او مهمتر بودند. او مرا به این دلایل زیبا یافته بود. گاهی این صراحتش، کمی دلگیرم می کند و بعضی وقت ها احساس دوست داشتنی بودن پیدا می کنم.

برایم در اوائل آشنایی با همسرم، کمی سخت بود که خواهنده باشم و چشمانم حریص دیدنش باشد و من شروع کننده و پیشنهاد دهنده رابطه زناشویی باشم ولی پس از مدتی برایم مهم نبود که کدام مان دست دیگری را برای شروع عشقبازی می گیریم.

من دروغگو خواهم بود اگر بگویم دلم برای یک نگاه خریدار و پر از تمنا به تپش نمی افتاد. یکبار که درکافه محله ام نشسته بودم و یکی از مردان که کمی آشنایی قبلی داشتم با همان حالت درخواست و تمنایی که برای خودم آشنا بود با ظرافت تمام  تلاش کوچکی را آغاز کرد. انگشترم در دستم نبود و برای همین حدس زدم نمی داند که متاهل هستم. به سمتش خم شدم و با لحن کمی عشوه گرایانه حرفی که زده بود را تائید کردم. کمی صبر کردم و به خودم اجازه دادم حس تمنای ظریفی که در نگاهش بود برای لحظاتی بین ما رد و بدل شود و بعد گفتم خیلی ممنون از توجه ات ولی من متاهل هستم.

بعد از 3 سال ازدواج و بعد از هر عشقبازی که با همسرم داریم، آرام در آغوش همدیگر می خزیم و سر او بر روی شانه من است و من وجود زیبایش را در کنارم  کاملا حس می کنم. او می گوید دوستت دارم و من هم تکرار می کنم. می دانم که این نوع احساسات داغ عاشقانه واقعی است و دیگر برایم فرق نمی کند اول کدام مان امروز خواستیم با هم عشق بورزیم.

 

“I have never turned heads”: What it’s like when you’re not the object of desire, بخشی از مجموعه مقالات  Soul Mate 101 and Other Essays on Love and Sex

http://www.salon.com/2015/09/11/i_have_never_turned_heads_what
_its_like_when_youre_not_the_object_of_desire/
More from ترجمه‌ی محمد رادفر

تکامل ژنتیک بشر سریعتر شده است

باورها و شایعاتی وجود دارند مبنی بر اینکه زندگی برای بشر به...
بیشتر بخوان