مخالفت پدر و مادرش با ازدواج ما

i_funny_wedding28_4f687447aed25

سنگ صبور سلام

من دختری 29 ساله هستم که با پسری 31 ساله در ارتباط دوستی نزدیک و صمیمانه هستم. این آقا و من از خیلی جهات عاطفی، روحی و حتی موقعیتی، شبیه هم هستیم. ایشان از هم شهری های خود من هستند و تقریبا نسبت به هم شناخت داریم. وی بعد از مدت 3 ماه آشنایی گفت که من از تو خوشم آمده و درخواست ازدواج کرد. منتها الان بعد از چند ماه از آن ماجرا، نتوانسته خانواده اش را راضی کند و به گفته ی خودش آن ها مخالف صددرصد ازدواج هستند.

اکنون ارتباط عاطفی و حتی جسمی ما بیشتر و بیشتر هم شده، ولی هر زمان از او میخواهم تکلیفمان را مشخص کنیم، ازحرف زدن هم طفره می رود. گاهی کاملا بی مهر و محبت می شود، ولی زمانی که احتیاج به دیدن داشته باشیم، مهربان و خوش خو می شود.

از یک طرف شاهد تلاش هایش برای راضی کردن خانواده بودم و از یک طرف هم بی خیالی الان او همه چیز را برایم مبهم کرده است. من او را بسیار دوست دارم و به نوعی شدیدا وابسته شده ام و خودش هم این را می داند. به نظر شما چه باید بکنم؟ قطع ارتباط؟ ادامه و تلاش برای راضی کردن خانواده ها؟ این را هم اضافه کنم که دلایل خانواده کاملا واهی و بدون شناخت است. لطفا راهنمایی ام کنید هیچ دقیقه ای آرامش ندارم.

 

محبوبه عزیز

 ضرورت پذیرش خانواده اش تا چه حد برای  دوست شما مهم است؟ آیا او وابستگی اقتصادی به خانواده دارد؟ آیا شما قادر به ادامه زندگی مستقل و بدون اجازه خانواده نیستید؟ آیا اصلا ازدواج بدون اجازه خانواده را مرور کرده اید؟

شما افراد بالغ و در سن متعارفی برای ازدواج و تصمیم گیری های مهم زندگی هستید. مضافا اینکه، نارضایی اولیه خانواده ها یک اتفاق طبیعی و عمومی در همه جای جهان است و در اغلب موارد آنها بعد از عمل انجام یافته، تمایل چندانی برای مخالفت نشان نمی دهند.

دوست شما به عنوان یک مرد 30 ساله شایسته است این حق را به خودش بدهد که از عشق و تعهدی که می خواهد به تو داشته باشد دفاع کند.

یکی از دلایل ازدواج جوانان، برطرف کردن نیاازهای عاطفی و بویژه قابل دسترس بودن شریک جنسی است. به همین خاطر شاید محبت های همه جانبه عاطفی و جنسی که بین شما قبل از ازدواج وجود دارد، او را از تکاپوی جدی و پیگیری خواسته تان مبنی بر ازدواج،  کمی دور می سازد.

ولی از سوی دیگر، این روزها راه های رفع  نیازها، قابل دستیابی تر شده است وبرای همین توصیه نمی کنم که از سطح رابطه ایی که دارید برای حل این مشکل استفاده کنی تا انگیزه های او برای رویارویی با خانواده اش و دفاع از تصمیم بزرگ زندگی اش افزایش یابد.

مهمترین اصل حتی برای یک رابطه متعهد، سالم و مشخص، حرف زدن است. با او حرف بزن. آرام و مهربان. بدون توقع و گله و شک و بدبینی. به عنوان یک دوست و محرم راز..از حسِ خودت و نگرانی ات بگو. نترس و خجالت نکش. مستقیم بگو این بلاتکلیفی اذیتت می کند.

سعی کنید راه های مشخص دیگری را برای این مرحله از رابطه اتان بیابید. مثلا اینکه برای حل احتمالی سوتفاهمی که خانواده او در باره تو دارند (اگر امکانش هست ) به همراه دوستت به نزدشان بروید تا فرصت شناختن تو را به طور مستقیم و روبرو داشته باشند. احساس بد و تغییرناپذیر در باره نگرانی های والدینش، نداشته باش. اجازه بده نگرانی های آنها نیز در مسیر واقعی بروز پیدا کند.

بهمن

Written By
More from بهمن

تجربه تلخ عشق

سنگ صبور عزیز بگذار از اول بگم. من Borderline هستم، یا همون...
بیشتر بخوان