بعضی مردان 5 دقیقه ای هستند

blind-date-image2

بُز

مثل بز نشسته رو به روم و هربار نگاش می‌کنم، نگاهش رو از وسط سینه هام می‌کشه بالا و لبخند بیخودی می‌زنه. به نحو عجیبی کُند ذهن به نظر می‌آد، تا حدی که تعجب می‌کنم چجوری تونسته مهاجرت کنه. وقتی داستانش رو تعریف می‌کنه می‌فهمم.

 کل ایدهِ مهاجرت، مال خانمش بوده. بعد که رسیدن اینجا و جا افتادن، خانم زده در ماتحتش و طلاق گرفته و بچه‌ها رو برداشته و رفته. این خیلی شوک شده که خانمش آنقدر عوض شده چون بقول خودش «  این که همون آدم بوده». بهش می‌گم: خوب شاید ایدهٔ خوبی نباشه که وقتی همه چی عوض می‌شه آدم همون آدم بمونه.

 بُهت زده نگاهم می‌کنه و منظورم رو نمی‌فهمه. هشت ساله اینجاست اما وقتی گارسون می‌آد که سفارش بگیره مِنو رو می‌گیره طرف من و میگه شما زبانتون خوبه، لطفا شما سفارش بدید. زبونم رو در می‌آرم که نشونش بدم چقدر زبانم خوبه. با حالت معذبی می‌خنده.

 کلا مثل همهِ آدمهای خِنگ، نه شوخی رو درک می‌کنه و نه به شوخی پاسخ می‌ده. در طول شب با اصرار عجیبی من رو «شما» خطاب می‌کنه که یک اشتباه استراتژیکِ محض، از نوع شهرستانی است. چند تا سوال حاشیه‌ای می‌پرسه و میره سر اصل مطلب که خیلی تنهاست و دنبال یک رابطهٔ دراز مدته و توی یک کمپانی کار می‌کنه و در آمد خوبی داره و البته از ایران مدرک مهندسی عمران داره.

 توی دلم می‌گم خدا رو شکرکه شام رو می‌آورند. موقع شام هزار بار تعارف می‌کنه. کلا دقیقا همون چیزیه که دوست ندارم. در واقع از همه چیزش بدم میاد. با این همه وقتی می‌ره پول شام رو حساب کنه، در یک لحظه بازو‌ها و قد بلند و هیکل تقریبا بی‌نقصش را نگاه می‌کنم و تصمیمم رو می‌گیرم.

از رستوران که بیرون می‌آییم، آویزون می‌شم به بازوش. شش ماهه که مرد ندیدم و الان ضریب هوشی طرف اون قدر‌ها هم برام مهم نیست. دم در آپارتمان تعارفش می‌کنم تو، اما هر قدر اصرار می‌کنم که بیا بالا چای بخور – که معادل بیا بالا من رو بگاست- مثل بختک چسبیده و فرمون رو محکم فشار می‌ده و میگه نه، نه، مزاحم نمی‌شم.

داره از روی یک دستور العمل کار می‌کنه و توی اون دستور العمل، این کاری که من می‌خوام باهاش بکنم تعریف نشده. همون طور که گفتن ِ« تو» به خانمی که اولین بار دیده، تعریف نشده. می‌پرسم چرا؟ می‌ترسی بهِت تجاوز کنم؟ میگه: «خواهش می‌کنم؛ اختیار دارین، این چه حرفیه می‌زنین. باشه برای بار بعد.»

 اما بار بعدی در کار نیست، از ماشین پیاده می‌شم و در را تقریبا می‌کوبم. با‌‌ همان لحن مودب می‌پرسد اجازه دارم باز باهاتون تماس بگیرم؟  با بیحوصلگی در حالیکه دارم به سمت خونه می‌رم میگم: متاسفم من نمی‌تونم به کسی که با من چای نخورده اجازه بدم که به من زنگ بزنه. ماشین رو به سرعت پارک می‌کنه و توی پیاده رو دنبالم می‌دود و دستم را می‌گیره.

توی آسانسور کم کم بارقه‌هایی از هوش نداشته‌اش یا شاید هم غریزه بهش میگه که قراره چه اتفاقی بیفته، برای اینکه دستم را به سمت لبش می‌بره ومچ دستم رو می‌بوسه. چراغ را روشن می‌کنم و می‌رم توی آشپزخونه و کتری رو می‌زنم توی برق و خم می‌شم از توی کابینت‌های پایینی فنجون در می‌آرم که شورتم رو از جایی که نشسته ببینه و شبهه‌ای براش باقی نمونه.

 از توی آشپزخونه داد می‌زنم «ببخشید، خونهٔ من همیشه به هم ریخته است». جواب می‌ده « خواهش می‌کنم، اختیار دارین، این چه حرفیه می‌زنین.» دو تا چای کیسه‌ای میندازم توی فنجون و می‌گذارم جلوش روی میز. با پولیور بافتنی نشسته روی مبل و مونده با دست‌های درازش چیکار کنه، می‌گذاردش روی زانوی من و می‌خواد لبهام را ببوسه، صورتم رو بر می‌گردونم، خوشم نمی‌آد کسی رو که دوست ندارم لبم را ببوسه.

 چطور گرمش نیست؟ من حتی با دیدنِ پولیورش گرمم می‌شه… می‌پرسم اگه ازت بخوام این رو دربیاری فکر نمی‌کنی که دارم لختت می‌کنم؟ میگه «خواهش می‌کنم؛ اختیار دارید این چه حرفیه می‌زنین». بدنش ورزیده است و من با یک جور هیزی که هرچی سن بالاتر میره بیشتر می‌شه، نگاهش می‌کنم و با انگشتهام لمسش می‌کنم.

 از اینجا به بعدش را به حکم غریزه بلد است. مثل مومن به حلوا، می‌افتد توی شیرینی خامه‌ای‌ها و در این کار چنان تعهدی نشان می‌دهد که تازه می‌فهمم وقتی استادم از من می‌خواهد که متعهدانه‌تر روی تزم کار کنم منظورش چیه. سرش رو می‌گیرم و بلند می‌کنم و میگم چای‌‌‌ات سرد شد، نمی‌خوای گلویی تازه کنی؟ با گیجی نگاهم می‌کنه.

توضیح می‌دم که چیزهای دیگه‌ای هم برای خوردن هست؛ نمی‌خوام ازت بد پذیرایی کرده باشم. میگه «خواهش می‌کنم؛ اختیار دارین، این چه حرفیه می‌زنین». متاسفانه تعهدی که در خوردن پیش غذا دارد، وقتی به غذای اصلی می‌رسد ته می‌کشد و ظرف چند دقیقه کارش تمام می‌شود. زیاد تعجب نمی‌کنم، اما باید حدس می‌زدم.

 مرد‌ها یا ۵ دقیقه‌ای هستند و یا ۴۵ دقیقه‌ای و یا اصلا دقیقه ندا تو مایه‌های آقای واو هستن.

 به هرحال مردهای ۵ دقیقه‌ای فقط به درد این می‌خورند که شوهر آدم باشند. اون هم در صورتی که خیلی پولدار باشند و آدم واقعا اهل خیانت کردن باشد. چماله می‌شم اون سر تخت و پشتم را می‌کنم بهش و لحظه شماری می‌کنم که برود اما محکم بغلم می‌کنه و سرش را توی موهام فرو می‌کنه و پشت گردنم، گوشهام؛ و کتف هام و هرجایی که دم دستشه، رو با تعهدی عجیب می‌بوسه، کلا آدم متعهدی ست و مثل بیشتر آدمهای متعهد نه جذاب است و نه باهوش.

 آنقدرمی بوسدم که ته دلم، می‌بخشمش، با اینکه هیچ چیز، هیچ چیز، سخت‌تر از بخشیدن یک مرد ۵ دقیقه‌ای نیست و من اگر روزی کاره‌ای بشم روی پیشونی این مرد‌ها یک علامت ضربدر می‌گذارم که وقت مردم رو بیخودی تلف نکنن. توی تخت نیم خیز می‌شم و توی نور کم، توی چشمهاش که هیچ بارقه‌ای از هوش درش نیست نگاه می‌کنم. دلم براش می‌سوزه، دلم برای خودم هم می‌سوزه. احساس می‌کنم ازفرط استیصال یک بز رو گاییدم. می‌پرسم: به نظرت من دیوونه نیستم؟ میگه «خواهش می‌کنم؛ اختیار دارید… این چه حرفیه می‌زنین.»

سیب و سرگشتگی

در بالاترین

FreeDigitalPhotos.net

.

More from نسوان مطلقه معلقه

اگر حمید رضا نبود شبها تنهایی زیر لحاف یخ می زدم

زمستون سردی بود و واقعیت اینه که اگر حمید رضا نبود شبها...
بیشتر بخوان