او مرا با دنیای واقعی زنانگی آشنا ساخت – ۷


اولین چیزی که باعث شد چشم از تو برندارم غرورت بود. غروری که در حین کارگر ساختمان بودن از خودت بروز می دادی. من نمی دونستم که قراره وارد دانشگاه بشی ولی خشنودی که نسبت به خودت و کار داشتی از دور داد می زد.

من عاشق مردانگی ات شدم که معلوم بود تازه داره توی ماهیچه های بازو و شانه و حتی گردن آفتاب سوخته ات و خط های کوچک توی پیشونی ات نقش می بنده.

دلم می خواست کشف کنم شخصیت آروم تو رو. می خواستم بدونم چطور به این حس مغرور زیرجلدی رسیدی. می خواستم قبل از اینکه زندگی و این سرزمین نفرین شده، غرورت رو بشکنه مثل ساقه های باریک نیلوفر دورت حلقه بزنم و نگذارم این حس خوب مردونه و جذابت، خدشه دار بشه.

دوست داشتم توی غرورت غرق بشم. می خواستم برازنده این زیبایی و نجابت بشم. وقتی که مطمئن شدم از دیدن من حالت بهتر میشه تصمیمم قطعی شد. من بدون اینکه کلمه ایی در باره این احساسم به تو حرف بزنم متوجه شدم که می تونی مال من باشی.

وقتی که غروبها کارت تموم می شد و با قدم های مغرور و مردانه راه می افتادی سمت خونه ات، تازه تخیل با تو بودن شروع می شد. شاید دهها بار توی خیالم جلوت ترمز زدم و سوارت کردم و مستقیم بردمت آپارتمان خودم.

خودت رو به من می سپردی. لباست رو در می آوردم و می بردمت توی حموم. زیر دوش آب گرم. جلوت می ایستادم و می گذاشتم شسته شدن شامپوی سرت بریزه روی پستونام. شونه هات از داغی آب، سرخ می شد.
من بارها و بارها توی خیالم جلوت زانو زدم و همینطور که دوش آب گرم روی همه بدنت رو می پوشوند بدن ورزیده ات رو می بوسیدم. می لیسیدم و می مکیدم.

توی تصورم توی و لحظات دستم رو می گرفتی و منو می کشوندی سمت دیوار شیشه ایی حموم. بدنم رو خم می کردی و از پشت محکم و سفت، وارد من می شدی. من فقط صدای ریزش آب رو روی بدنت و کمرم می شنیدم و تکرار اسم خودم با لبهای خیست.

چشمم رو می بستم از هر چی اما و اگر و ترس و گناهی که زندگی مدام به ما زنها تحمیل می کرد و خودم رو می سپردم به حس تماس و لمس بخشی از غرورت که وارد بدنم شده بود. می خواستم اون حالت تا ابد ادامه داشته باشه. اون حالت که دستهات کمرم رو محکم گرفته بود و ضربه هایی که واردم می شد. اون لحظات تخیلی که فقط می تونستم صدای فرو ریختن آب گرم دوش حمام رو بشنوم که از روی پاهای ما به کف حمام می ریخت.

من قبل از اینکه در روز آخر کار تو در کارگاه، درون کوچه جلویت ترمز بزنم عشقم را اعلام کرده بودم.

قسمت اول قسمت دوم قسمت سوم قسمت چهارم قسمت پنجم قسمت ششم
قسمت هفتم قسمت هشتم

More from سعید داورپناه

نگاهی علمی به لحظات قبل از مرگ

مجله امریکایی «سالن» برای معرفی  علمی تغییر و تحولاتی که در یک...
بیشتر بخوان