او مرا با دنیای واقعی زنانگی آشنا ساخت – ۲

او مرا با دنیای واقعی زنانگی آشنا ساخت

با این ۳ ماه کارگری به اندازه حداقل ۶ ماه کارمندی پول پس انداز می کنم … قبول شدن رشته زیست شناسیدانشگاه تهران و اگه خوب پیش بره ته خط آرزوهام ادامه تحصیل توی رشته ایمونولوژی. حالا هم که فکر می کردم محبوبه داره نخ میده…

گاهی مجید و سیروس ندا می دادند بریم شبگردی. سر و ته چایخونه رفتن و قلیون و قدم زدن تو اغذیه فروشی ها و سهم من از عرقی که سیروس از گورگین می خرید روی هم پول یک روز کار من می شد. سر جمع تا آخر تابستون، ۱۰ روز از درآمدم خرج تفریحم می شد.

مجید یک روز با خنده طوری که من بفهمم به سیروس گفت لامصب ده تومنی که امروز در میاری سه ماهه دیگه ۵ تومن هم نمی ارزه… شب همون روز بهش زنگ زدم و قضیه مزدم رو براش شرح دادم و گفتم قراره حقوق ماه اول رو بگیرم. با پس اندازهای قبلی ام روی هم می شد ۸ میلیون تومن. چیکار کنم پولم ۴ ماه دیگه بی ارزش نشه. گفت با این پول می تونی بیایی بریم سه تا سکه طلا بخری.

ماه دوم کارم شروع شد. هنوز ظهر نشده بود که جمشیدخان سرکارگر ساختمان گفت باید برم بالا طبقه دهم. وایستم وردست لوله کش‌ها:« یه ماه دور و برشون باش. کارگری شون رو بکن. ازت راضی باشن کار دستمزدتم بیشتر میکنم» به خودم گفتم چرا که نه! هیچی نشه اقلا عملگی ام آسونتر میشه.

رفتم ساک غذام و لباسم رو برداشتم که برم بالا دیدم محبوبه خانم اومد طرفم که:« گفتند ببرمت پیش اوستا پرویز… از اینطرف لطفا» وقتی افتاد جلو دلم گرفت. کاش قبول نمی کردم… او بالا دیگه محبوبه ایی تو کار نخواهد بود. به ندرت می دیدم بره طبقات بالا…

داشتیم می رفتیم پله ها رو بالا. یه سکوت عجیبی بین ما بود. انگار دو تا آدم هستیم که مدتها است همو می شناسیم و حالا با هم قهریم. سر سنگین.

طبقه هشتم که رسیدیم نمی دونم چی شد و از کجای وجودم این جرات زد بیرون که پرسیدم این جمعه چه کاره اید؟ این رو گفتم و خودم موندم چرا همچه حرفی زدم. الانه که بره به باباش بگه و لگد بخت بخوره به کار و برنامه هام. هیچی نگفت. فقط برگشت یه نگاهی به من انداخت. یه نگاه که می تونست توش هزار تا سوال توش باشه.

سیروس و مجید همه جمعه بعد رو گذاشتن روی سرم. یکریز بهم می خندیدن. سیروس اصلا مونده بود که « تو! تو آخه؟ یادته دخترای دم سینما… پارسال. اون فیلمه چی بود اسمش. همون فیلمه که پسره کلیه اش رو می فروخت. اون دختره روسری سفیده توی راهرو سینما یادته. وقتی اومد جلو اسمت رو بپرسه رفتی و پشت سرت رو هم نگاه نکردی. حالا میری به خانم مهندس ساختمونی که عملگی می کنی قرار میذاری! ایوالله داداش. چی میزنی این روزا. به مام برسون»

قسمت اول قسمت دوم قسمت سوم قسمت چهارم قسمت پنجم قسمت ششم

More from سعید داورپناه

مجله اکونومیست: کم شدن علاقه مردم ایران به مذهب

طبق قانون همه ساختمان های عمومی باید نمازخانه داشته باشند. اما سفر...
بیشتر بخوان