بازار سید اِسمال

بازارچه­ سید اِسمال (سید اسماعیل) را خیلی­ ها می­ شناسند. بخشی از بازار بزرگ تهران است. با همان سقف و حجره­ ها و دیوارها و … اما این شناخت فقط برای شش روز هفته کفایت می­کند. این بازار در تمام بعد از ظهرِ پنج شنبه­ ها و جمعه­ ها، یکباره پوست می­ اندازد. به ویژه روز جمعه. در این روز دستفروشانی در آن بساط می­ کنند و چیزهایی می ­فروشند که در دکانِ هیچ عطار و بقالی گیر نمی ­آید!

 این دست فروش­ها، نظام و طبقه بندی و روابط خاص خود را دارند. از جنوب که وارد این بازارچه می ­شوی، قشر پول­دارتر بساط کرده­اند. هر چیزی که قابل فروش باشد را می­ فروشند. از شلوار و کفش و کتانی تاتفنگ­ های دوره­ی قاجار. از دوربین های قدیمی دزدان دریایی تا آفتابه­ِِ مسی. از زنگوله تا تخته کلید کامپیوتر و انواع سخت افزار و نرم افزار و …

هر چه بالاتر می ­روی و به سمت کوچه ­های سرپولک و حمام چال می ­رسی، بر آمار معتادان فروشنده و بساط خنزر پنزری شان افزوده می ­شود. در بساط فروشندگان سرپولک و حمام چال، تنوع بیشتری هست. مثلا در بساط یکی از دستفروش­ها اقلام زیر وجود داشت: دو عدد قاشق چای خوری، یک ورق بی بی دل، سه عدد قفل آهنی، صدها پیچ و مهره، یک پیراهن کهنه و هارد رایانه و …!

بیشینه­ِ دستفروشانی که جمعه­ ها حوالی سرپولک و حمام چال بساط می کنند معتاد به مواد مخدرند. شمار غیر معتادان در اقلیت است. چند فروشنده­ زن هم هستند که وقتی اجناس­ شان را تبلیغ می­کنند، آوای­ شان در میان صداهای دورگه و بلند مردان گم می شود.

فروش قرص ویاگرا و فیلم­های لختی و انواع مواد مخدر، هدف اصلی بساط کردن است. با رواج اینترنت و بلوتوث گوشی­ ها، خرید و فروش ویدئوی پورنو در تهران متوقف شد. بی گمان دیگر برای فروشندگان و خریداران به صرفه نبود. اما در این منطقه هنوز رواج دارد.

خرید و فروش پوستر هنرپیشه­ های قبل از انقلاب و خوانندگانی چون داریوش و گوگوش رواج گسترده دارد و مشتریانی پر و پا قرص. بیشتر مشتریان جوانان و نوجوانان کارگر هستند. شاهد بودم که گوشی موبایل به قیمت 200 تومان خرید و فروش شد. یک اسکناس دویست تومانی! این گوشی­ها سرقتی است. اصولا یکجا نمی­ فروشند بلکه قطعاتش را جدا کرده و می­ فروشند. در بساط بیشترشان باتری گوشی وجود دارد.

نوار کاست به قیمت 30 تومان و دستگاه ویدئو هزار تومان. اما آزار دهنده­ترین بخش این بساط آن جایی است که معتادان اجناس خانه­ِ خود را برای فروش عرضه می­ کنند. از قاشق و چنگال تا قابلمه و قوری! مشخص است که این­ها را از خانواده­ خود و یا یکی از خویشاوندان دزدیده­ اند.

وقت ناهار که می­ رسد، مردی با چرخ دستی عدسی می­ فروشد و تبلیغ می­کند: عدسی داغه عدسی… عدسی آهن داره…
برای فروش کتاب هیچ فراری وجود ندارد. از کتاب­های شریعتی تا توضیح المسائل و از آثار کلاسیک داستانی تا کتاب­هایی با چاپ سنگی در این جا به فروش می­ رود.

مهربانی و دلسوزی معتادان برای یکدیگر گاهی شگفت انگیز است. تعاون و همگرایی­ شان نیز  آدم را شگفت زده می کند. انگار از قبل این تصمیم در باره شان گرفته شده که جزو آدم نیستند.

چند معتاد بساط تمام دستفروش­ها را درنوردیدند تا قاشق نقره­ ای که از دوست­شان به سرقت رفته بود را بیابند! گاهی که چیزی می فروشند، دقایق طولانی درباره­ اش حرف می­ زنند. از سود و زیانش تا دعا به جان خریدار و خیرش رو ببینی و …! حتی اگر قیمت جنس فروخته شده 100 تومان باشد!

گاهی تبلیغات­ شان را موزون می­ کنند و شعر می­ خوانند. وقتی از یکی شان می­ پرسی؛ این قیمتش چنده؟ می­ گوید: یه هزاری تا چار راه رضایی! اگر بگویی حاجی، می­ گوید: خدا عمر حاجی رو ببُره که نم پس نمی­ده!  از نیروهای شهرداری می­ ترسند که گاهی بساط­شان را بر هم می ­ریزند.

گاهی مزاح می­ کنند: مرگ بر آمریکا/ درود بر شهرداری! گاهی آواز می­ خوانند: سپیده دم اومد و وقت رفتن… در روز جمعه دهم فروردین امسال، یک معتاد با تیپ کوهنوردی در کوچه­ سرپولک قدم می­ زد. با کوله پشتی و شلوار و کاپشنی که بیشتر در تن کوهنوردان است. به محض شروع باران، دستفروش­ها شعر «باز باران با ترانه با گهرهای فراوان و …» را همسرایی می کردند.

این فروشندگان لهجه­ های گوناگون دارند؛ گیلکی، کردی، آذری، فارسی و … از همه جای ایران نماینده در آن جا هست. اما آزار دهنده­ ترین بخش بازدید من از این آشفته بازار، دیدن دو برادر دوقلوی تقریبا 10 ساله بود که هر دو معتاد و مواد فروش بودند. با چهره و دست و رویی سیاه. با بیماری­های پوستیِ شدید و کچلی که گریبان یکی شان را گرفته بود.  من ساعت­ها میان این مردم لولیدم و بساط­ های خنزر پنزری­شان را نگریستم. نوع ارتباط این دو برادر با مردان معتاد و غیر معتادِ فروشنده، کاری می­ کند که به انتهای کوچه­ حمام چال بروی تا کسی اشک­هایت را نبیند.

در جمعه­ هایی که بازاریان برای تجدید قوا به خانه می­ روند، پشت درهای قفل و بست زده ­ حجره ­ها و سراهای­ شان، مردان و زنان و کودکانی برای زیستن می­ کوشند که باید آنان را «آدمانِ خسته» نامید.

More from عباس سلیمی آنگیل

کلاغ حلقه به پا – ۴

با سرعت از پله‌ها بالا رفتم. در اتاق باز بود. دیدم دوقلوها...
بیشتر بخوان
  • سبا

    خیلی زیاد غمگینم کرد

  • Bakhtyar

    منم خواستم لایک بزنم در فیس بوک، اما این گزارش بیشتر دردآور و گریه آوره .

  • Alipoork

    بسیار جالب بود

    • mojtaba

      بیا با هم دوست بشیم

  • هومن خلعتبری

    تمام صحنه های توصیف شده ، مثل فیلم از جلوی چشمانم رد شدند … فیلمی که سالها از دیدنش گذشته ! این بازار رو مثل کف دستم میشناسم.