توی اداره‌مان آقایی هست که دارد طلاق می گیرد

Man-alone-in-office-007

توی اداره‌مان آقایی هست که دارد طلاق می گیرد. آشفته است و غمگین و حواس پرت.کارها را انجام نمی دهد؛ یادش می رود. گاهی مدام غرغر می کند. یک کار را هزاربار طول می دهد. روز اولی که کارها را انجام نداده بود عربده کشان آمدم سراغ رییس که این چه وضعیتی است؟ من را آرام کردند و گفتند که اینطوری‌هاست. از آن روز سعی کرده ام صبورتر باشم. کارها را دادم دستش و گفتم: باشد؛ باشد. یک هفته طول کشید هم مهم نیست فقط لطفا خبر بدهید.

امروز همه رفته بودند. یک اداره ی بزرگ سیصد نفره خالی بود. من نشسته بودم ور دلش و او آرام آرام داشت کار عقب افتاده مان را انجام می داد. وسط‌ هایش دیدم باز هم باید کمکش کنم. ساعت پنج شد شش؛ شد هفت؛ شد هشت؛ شد هشت و سی و یک دقیقه … پاهایم گز گز می کرد. دلم خواست بعد از دوازده ساعت از اداره بزنم بیرون؛ بعد ناگهان سر چرخاندم و توی صورتش نگاه کردم.

فکر کردم خب درواقع یک زندگی سالم یعنی اینکه ما بدانیم آدم روبروی مان چه مشکلی دارد؛ اصلا باید بدانیم که بتوانیم همدیگر را درک کنیم. » آیا می شود یک صبح، توی چشم همسایه مان نگاه کنیم و بگوییم:« ببین من سرم درد می کند می شود دو روز بالای سرمان ندوید؟

چند درصد امکان دارد که برگردی و به همکارت بگویی که ببین من شکست خورده ام؛ غمگینم؛ می شود چند روز مراعاتم را بکنی؟

چند درصد امکان دارد که جامعه ی سالمی باشیم و مراعات هم را بکنیم و بعد هیچ سوالی از هم نپرسیم؟ که دولا نشویم در زندگی هم؟

داشتم فکر می کردم چه شد که غمگین و غمگین تر شدیم و روزهایی که حال مان بد بود، دیگران بیشتر حال مان را بد کردند؟ اصلا ماجرا لابد از یک جای بدی شکل گرفته؛ وگرنه در یک زندگی سالم، آدم ها باید خیلی رک توی صورت هم نگاه کنند و بگویند: «حالم بد است؛ چندروزی مراعات کن و همه مراعات کنند، چند روزی؛ چند روز کوچکی …»

نمی دانم شاید این همه در اداره ماندن برای تنبیه خودم بود. برای اینکه چیزی را جبران کنم. که یادم بیاید که هفته قبل شتابان تصمیم گرفته ام؛ شتابان قضاوت کرده‌ام و حتی ممکن بود شتابان موقعیت کاری او را به خطر بیندازم … همه چیز به همین سادگی است. همیشه چیزهایی هست که نمی دانیم… باید این جمله را روزی صدبار به خودم بگویم.

وبلاگ خرمالوی سیاه

image source

http://www.theguardian.com/public-leaders-network/2012/mar/05/regionalism-wicked-issue-reorganisation

More from آلما توکل

باز باران با ترانه …

امروز در صف تاکسی تگرگ می بارید، سرم خیس بود و تنم...
بیشتر بخوان
  • بله چند درصدی احتمال دارد. به شرط این که ما اساسا «جامعه» باشیم ونه واحدهای ذره ای شده ای از یک جامعه بزرگتر که بدون ارتباط اجتماعی با هم، کنار هم زندگی می کنیم و در واقع اصلا تعریف نحوه تعامل اجتماعی ما با هیچ تعریفی نه Society و نه Community شباهت هم ندارد، چه بخواهد هم پایه شان باشد.

    ما واحدهای منفردی از یک جامعه هستیم که درون خودمان، تمامی کاراکترهای مثبت و منفی یک جامعه بزرگ تر را داریم. از همین روست که تا زمانی که اتفاقی مشابه برایمان رخ دهدف بنا به «سود و زیانی» که از آن میبریم، اصلا نمی توانیم شخص دیگری را درک کنیم. سهل است که حتی قادر نیستیم از لاک دفاعی و توهم توطئه شدیدمان نسبت به دیگران هم بیرون بیاییم و جالب تر این که زمانی که درکش کردیم، چون آن تجربه بسیار منحصر بفرد بوده و با جوامع ذره ای شده دیگران متفاوت است، از انتقالش هم عاجزیم.