روز شمار یک «پسر مجرد» در تهران

عباس جدی

من خودم هستم. کسی که صاحب خانه­ اش از او انتظار دارد تا گل­های راه پلّه را آب بدهد! مادرش انتظار دارد او زن بگیرد. پدرش شاکی است همیشه! البته دلایل شکایت پدرش زیاد است و مهم هم نیست! دوستی دارم به نام امید. از سه روز پیش تا حالا سر کارم گذاشته است. امید موجودی است همیشه پلاس در خانه­ِ من. اما از سه روز پیش که یک شراب فرانسوی گیر آورده است، این حوالی پیدایش نمی­شود! ده بار زنگ زدم تا تک خوری نکند. آخرین بار خیلی خشمگینانه گفت:

«صاحبخانه­ ات آدم گندی است. پیر هاپ هاپو می­خواد بیاد شراب رو نفله کنه! یا چنان با افتخار از خاطرات سکسی اش بگه که انگار توی جنگ­های صلیبی شرکت کرده! کفتار شاشو! اصلا دروغ گفتم بابا! شرابی در کار نیست! خلاص!».

امید درست می­ گوید. هشتاد درصد جمجمه­ِ صاحب خانه­ِ من را در سن شصت سالگی، خاطرات جنسی پر کرده است. فکر می کنم پس از پر شدن بیست درصد دیگر و زمانی که شخصیتش کامل شد، روح از بدنش چنان خارج شود که موش از سوراخ. هفته­ ای چند شب جیغ و واق زن­ها و دختران ناشناس از خانه­ اش بلند می­شود. صاحب خانه­ ام معتقد است از هر هزار مرد، یک نفر این بخت و اقبال را دارد که زنش همزمان با سن بازنشستگی­ اش بمیرد. او خود را یک از هزار می­ داند.

 

از امید خواهش کردم بیاید. گفتم صاحب خانه را دو در می­کنم. قول داده است بیاید! راستش امید این اواخر می زده شده بود. بوی چیپس و ماست موسیر به دماغش می­ خورد تگری می­زد! اما قضیه­ِ این شراب مشکوک است. چهل و پنج هزار تومان را از کجا آورده است؟! امید هر هفته سراغ یک کار می ­رود. آخر هفته هم تسویه حساب می­ کند و باز یک کار دیگر. از بازاریابی تا حسابداری و از کار در کافی شاپ تا کمک رانندگی در خط ایران پیماهای تهران- بیرجند همه را تجربه کرده است. اما همیشه هشتش گرو نه­ اش است. وقتی به پیسی می­ خورد می آید طرف من و وقتی شراب فرانسه داشته باشد، یک جوری در سوراخ سنبه­ های پارک کوهسار شب را به صبح می ­رساند. گاهی با یکی از دخترهای دوران دانشگاه به خانه­ ام می آید. همین دخترهایی که مدرک­شان را در تهران گرفتند و به شهرشان بر نگشتند و این جا شاغل­ند.

ساعت از هشت شب گذشته است و از امید خبری نیست. نمی­ دانم امشب می­ آید یا به پارک کوهسار می­ رود!

More from عباس سلیمی آنگیل

روزهایی که سارا صیغه من بود – 3

از مدرسه بیرون آمدم و به سوی فلافل فروشی سر خیابان کارگر...
بیشتر بخوان
  • حامد

    به آنجا که شما زندگی می کنید می گویند شهر. حسودیم شد

  • بهروز

    با این که در داستان از نامهای “امید وتهران” استفاده شده است، به نظر می رسد که داستان از زبان دیگری ترجمه شده است .