نقشه من برای این وضعیت به هم ریخته دنیا

امروز آجیل های چهارمغز نمکی و ترد «تواضع» که هر شب کاسه ای پر میکردم و روی کاناپه لم میدادم و دونه دونه مینداختم بالا تمام شد… شیرینی نخودچی ها هم دیروز تمام شد حالا چایی فقط با قند. گردویی ها و نارگیلی ها هفته اول تمام شد، شکلاتهای کوچک تلخ که یک کیلو خریده بودم برای صرف با شیرقهوه عصرگاهی هم تمام شد. گوشت و مرغ و ناگت و ژامبون و همبرگر ۹۰ درصد هم تمام شد. از دیروز سوپ و نودل. عید تمام شد گرچه عیدی نبود.

اخبار چه میگوید؛ دلار وارد کانال ۱۶ هزارتومان شده است. تحریم ها همچنان با قدرت وجود خواهند داشت. اقتصاد جهان وارد رکودی بزرگ شده است و اقتصاد درهم شکسته ایران که حالا با تاثیر عوارض کرونا به ورطه سقوط نزدیک میشود. بسیاری مشاغل از دست رفته است، چشم اندازی نزدیک هم از تغییر و گشایش سیاسی نیست. قرنتطینه خانگی تا مدت نامعلومی ادامه خواهد داشت.

صحبت از دگرگونی در سبک زندگی بشر است و نگرانی جان خودمان و عزیزان مان هم اضافه بر تمام اینها!

اما من دیشب یعنی شب سیزده بدر به روال سالهای گذشته نشستم به برنامه ریزی برای آینده درخشان و موفقم موفق موفق موفقیت موقتفق موقتفا تفقتن موقفتیقیت فتق فتق فتق ریختم که مو لای درزش نمیره.

برنامه ای برای سعادت این دنیا، آن دنیا، آینده، فیوچر و مستقبلم، برنامه ای که اجداد ما از جایی به بعد با کنار گذاشتن آن، انحراف فعلی بشریت را پایه گذاری کردند. الان زمان اصلاح این انحراف است، این هم برنامه من:

صبح که بیدار میشوم و میام دم در غار و خودم رو حسابی کش و قوس میدم، به خورشید این خدای حقیقی زمین سلام میکنم، آرام گوشه برگم رو میزنم کنار و از همون بالا سرپا میشاشم روی جهان، و در حین این کار ضمن حفظ زاویه آبشار،خلاقیت به خرج میدم و با تکان دادن قلم موی شاشم و حرکات هنرمندانه و خلاقه، علامت @ را در هوا ترسیم و بر جریده عالم ثبتش خواهم کرد.

خب حالا به تنها برنامه زندگی فکر میکنم: صبحانه. میرم یک چیزی پیدا کنم و برای صبحانه بخورم،همین! اپسیلونی به بعد صبحانه فکر هم نخواهم کرد،صبحانه که خورده شد فقط یک هدف و برنامه خواهم داشت: ناهار.

و اما ناهار که خورده شد دیگر این برنامه ساده و کوتاه مدت جواب نخواهد داد، باید برنامه بلندمدت تری برای زندگی پیش بینی کرد و طرح آن را ریخت، اینجاست که یک برنامه دقیق و جامع و حساب شده و آینده نگرانه خواهم داشت: خواب بعد ناهار، زل زدن به سقف غار، تدارک شام و اگه خوش شانس باشم پیدا کردن یک زن سر به هوا در جنگل برای خوشگذرانی بعد از شام کنار آتش و نقاشی روی وال غار! پایان برنامه!

More from امید حنیف

هنوز خوبیم

سرم رو از گوشی بالا آوردم دیدم پیرمردی وسط اتوبوس دراز کشیده!...
بیشتر بخوان