عشق در روزهای کرونا – ۱

صبح ها که از خانه می زدم بیرون هنوز همه خواب بودند. بی سر و صدا لباس می پوشیدم و در را باز می کردم تا گربه بیاید تو و غذایش را بخورد. نگاهی به این ور و آن ور خانه می کردم و بعد می رفتم سر کار.

روزها گاهی با هم تلفنی حرف می زدیم. درباره خبری که مدرسه بچه ها داده یا چیزی که لازم است سر راه بگیرم و با خودم ببرم خانه. شب که بر می گشتم، چای خوردن بود و گلایه های همیشگی از گرمی هوا و خرابی کولر یا سردی هوا و خرابی شوفاژ. من به رییسم فحش می دادم و او به همسایه ها. تلویزیون می دیدیم و شام می خوردیم و گاهی هم گوش یکی از بچه ها را لازم بود کمی بکشم و بعدش هم خواب. تا فردایی مثل همه دیروزها.

حالا ما قرنطینه ایم. باز هم صبح ها زود از خواب بیدار می شوم و در را باز می کنم تا گربه بیاید تو. ولی دیگر نمی روم اداره. توی خانه می چرخم و در تاریک روشن وهم آلود سحری به بچه هایم نگاه می کنم که هر کدام شان میان جنگلی از آشفتگی نوجوانانه دلبستگی هایشان خوابیده اند .به صدای آرام نفس های زنم گوش می دهم. به صدای گنجشک های سحرخیزی که معلوم نیست خورشید بیدارشان کرده یا غریزه.

آنقدر می چرخم تا یکی یکی بیدار شوند و صدای خنده ها و فریادها و بازی کردن و تلویزیون دیدن شان صدای هر چیز دیگر را محو کند. همه صداهای بیرون را . صدای رییس ها را . صدای بوق ها را . صدای آژیرها را . صدای نعره ها را . صدای اگزوزهای خراب را .

توی ایوان خانه می نشینم و به صدای گنجشک ها گوش می دهم که هنوز دست بر نداشته اند از دعوایشان و دست زنم را می گیرم. دیگر لازم نیست حرف ها معطل بمانند تا غروب …

More from مظفر جهانگیری

این داستان واقعی نفت است

حدود ۴۰۰ میلیون سال قبل، حالا چند میلیون سال این ور تر...
بیشتر بخوان