خاطره تلخ ولنتاین من

چند سال پیش با یه خانوم ظاهرا متشخص و مهربون دوست بودم. نه وارد رابطه عاطفی اونجوری شده بودیم نه اینکه دوست معمولی بودیم. حد وسطِ اینا بود! چند روز مونده بود به روز ولنتاین با خنده و شوخی و شیطنت غیر مستقیم بهم حالی کرد که من کادو میخوام، گفتم باشه! ما رفتیم یه مغازه شیک و باکلاس، دیدیم همه خرسهاش کوچیک و بیریخته، خوشم نیومد. این خرگوشه یه گوشه مغموم و ناراحت نشسته بود چشمم رو گرفت.

به فروشنده گفتم اینو بهم بده! یارو یه نگاه عاقل اندر سفیه بهم کرد و گفت داداش این خرگوشه ها، خرس نیس! گفتم ای شیطون از کجاش فهمیدی، از گوشهای درازش؟ با لب و لوچه آویزون رفت آورد داد بما! یه شاخه گل هم خریدم و رفتم سرقرار!

وارد کافه شدم دیدم ای دل غافل سر هر میز سه نفر نشستن. یه دختر و پسر بعلاوه یه خرس گنده. دیدم این دوست مام رفته دوتا از رفیقای دیگه شم آورده که اونام هر کدوم با دوست پسرهاشون اومده بودند. جو عجیب و پیچیده ای شده بود. تا رسیدم سلام کردم و گفتم دیددددد راداداد بفرما اینم هدیه ولنتاینت عزیزم!

یهو سکوت عجیبی حکمفرما شد، کل جمع، با تعجب به من و خرگوش نازنینم خیره شده بودند! جفت دوستاش، چهار نفری زدن زیر خنده، بلند بلند می خندیدن و با انگشت من و خرگوشم رو بهم نشون میدادن و محکم با کف دستهاشون میزدن روی شکم و زانوهاشون! کل کافه به ما خیره شده بود.

نمیدونم چیزی کشیده بودن یا خورده بودن، یا قبل من، بین شون کل کل افتاده بود، ولی هر چی بود اصن رفتارهاشون عادی و نرمال نبود. دوستم تا این وضعیت رو دید حسابی بهم ریخت و بشدت ناراحت شد. مثل اینکه بدجور تو ذوقش خورده بود.  با صدای لرزون بهم گفت میخواستی منو پیش دوستام ضایع کنی؟ این چیه الان؟ نمیگرفتی سنگین تر بود، بلند شد ساکش رو برداشت و زد بیرون، دوستاشم افتادن دنبالش…

من هم بعد از چند دقیقه، بهت زده و عصبانی، دست خرگوشم رو گرفتم و اومدم خونه. خیلی بهم زنگ زد ولی جوابشو ندادمو رابطه مون خودبخود محو شد! ولی واقعا دلم بد جور شکست. از اون روز به بعد اسم ولنتاین که میاد کهیر میزنم. ولی بعد اون اتفاق مسخره، خرگوش مهربون قصه ما این گوشه دنج اتاق، ساکت نشسته و همیشه بهم نگاه میکنه و لبخند میزنه. رفیق تنهایی های امیر شده…

 

 

More from امیر کبیر

ازدواج غلام و معصومه

غلام مرد چهارشانه و تنومندی بود که هیبت عجیب و غریبی داشت....
بیشتر بخوان