بیماری که وادارم کرد فکر کنم پیغمبر هستم

روزی که باور کردم پیغمبر هستم خانه ام را ترک کردم و هدفم این بود که خودم را به ساختمان سازمان ملل برسانم. من باید بشریت را نجات می دادم. باید می رفتم. همین الان.

چند روز بعدی را در جاده ها سرگردان بودم و همه ذهنم درگیر این بود که رمزهایی که مدام قرار است ببینم را کشف کنم. نشانه های را یافتم که اصلا نشانه ایی از چیزی نبودند. شانس آوردم و به کمک یک انسان مهربان ترغیب شدم که برگردم نزد والدینم. برگشتم خانه و به پدر و مادرم گفتم من سفرم برای پایان بخشی به مشکلات بشر بود و مبارزه با آدم های فضایی که نقشه شومی برای سیاره ما دارند و …

هنوز یک هفته نشده بود که در یک بیمارستان روانی به تختی که روکش پلاستیکی داشت محکم بسته شدم. در اتاقی که هشت بیمار دیگر هم بستری بودند که حتی یک کلام از حرف هایی که می زدند را نمی فهمیدم. خبر نداشتم که حرف های خودم هم دست کمی از آنها نداشت.

پدرو مادرم هر روز ساعت دو بعدازظهر به ملاقاتم می آمدند و هر بار چیز ساده و عزیزی از وسائل شخصی ام را می آوردند و در تمام مدت من فقط فریاد می زدم که چرا مرا بستری و زندانی کردید. چرا باور نمی کنید که من یک پیغمبرم؟

نه آنها می فهمیدند چه اتفاقی برایم افتاد و نه من قدرت تشخیص وضعیتم را داشتم. نزدیک به پنج درصد مردم جامعه ام از یک نوع بیماری روحی و روانی سخت، رنج می برند. آدم های که روی لبه مرز از دست دادن همه چیز و بی خانمان شدن هستیم. آدم هایی که انگار اصلا اهمیتی نداریم.

خانواده خودم هیچ تصوری از بیماری امثال من نداشت.  شک ندارم که حتی از من می ترسیدند. حق هم داشتند چون به طرز وحشتناکی متوهم بودم. افکار بد هر لحظه گریبانم را می گرفتند. کافی بود دست مادرم به بدنم بخورد و فکر کنم نقشه و نظری دارد. با پدرم در گاراژ مشغول نصب لنت ترمز ماشینم بودیم و من شک نداشتم که پدرم طوری ترمزم را نصب می کند که بلافاصله از کار بیفتد و مرا سر به نیست کند.

منطق یک ذهن بیمار را نمی توان به راحتی ارزیابی کرد. من ولی در طی هفت سال انده ذره ذره شروع کردم بفهمم مغز مریضم چطوری مرا به سمت افکار و رفتارهای به نظر واقعا منطقی ولی غیرواقعی می کشاند … با تمام وجود معتقد بودم که همه آدمها فقط دور و برم هستند که به من ضربه بزنند. به هیچکس کوچکترین اعتمادی نداشتم.

وقتی مجبور شدم با یک روانشناس برای بهبود موقعیتم ملاقات داشته باشم مطمئن بودم که یک آدم الکی است. محل کارش و همه برو بیای آنجا برایم مثل یک صحنه سازی و شبیه دکور یک فیلم بود. ولی در طی شش سال بعد، او به آرامی و با صبوری سعی کرد نشان دهد چطور قادر باشم بین واقعیت زندگی و واقعیتی که مغزم ایجاد می کرد فرق بگذارم.

برای شروع گفتند من بیماری دو قطبی دارم و بعدا تبدیل به شیزوفرنی توام با افسردگی شد. بعد نوبت به تجربه انواع داروها رسید. اولین دارویم یک بی تابی غیرقابل کنترل می داد که مجبور بودم بخش زیادی از روز را در پارکها و خیابانها بدون هیچ هدفی قدم بزنم.

چندین بار دیگر داروهایم عوض شد تا رسید به دارویی که مغزم می پسندید ولی بدنم را از کنترل خارج کرد. ظرف مدت کوتاهی بیش از 70 کیلو چاق شدم. همیشه خسته بودم و بیشتر وقتم در رختخواب سپری می شد.

شانس آوردم که پدر و مادرم حامی بی چون و چرای من در این دوران بودند. به کمک آنها توانستم از حقوق دولتی مخصوص افراد ناتوان دست یابم. برایم ممکن شد که برای خودم اتاقی برای زندگی داشته باشم. زندگی سراسر پارانوید من شکل جدیدی گرفت. از بیرون رفتن واهمه داشتم. می ترسیدم هر عملی و رفتاری بروز دهم منجر به قضاوت بد شود و بگویند عجب آدم دیوانه ایی است.

همه اینها ابته فقط زائیده ذهن متوهم من بود. هر که هر چه می گفت برداشت غیرعادی داشتم که همه شان برمی گشت به تصوری که ممکن است از من داشته باشند. رسانه ها و تربیت عمومی هم نظرشان در باره آدم های شیزوفرنی و روانی خوب نبست. هر قتل و جنایتی ایجاد می شود همه به دنبال نشانه های یک مرض روانی در مجرمین هستند در صورتی که اغلب ما قربانیان جنایت ها نیز هستیم.

معتاد شدن و بی خانمان شدن یکی از اولین و اصلی ترین سرنوشتی است که امثال ما داریم. ما هم زندانی مغز پریشان مان هستیم هم زندانی فرهنگ عمومی که نسبت به ما وجود دارد.

شروع کردم به گوش دادن بیشتر به روانشناسم. کنجاو شدم کتاب های روانشناسی و نظراتی که در باره رفتر عادی وجود دارد را بخوانم. سعی کردم ذره ذره، مغز متوهم خودم را سیم کشی مجدد کنم. می خواستم یاد بگیرم رفتار و فکر معمولی داشتن چه مکانیسمی دارد.

دلم می خواست زنی در زندگی من باشد ولی ترس از قضاوتها و اینکه دیر یا زود متوجه رفتار و افکار عجیب و غریب من شود و تنهایم بگذارد مرا از هر تلاش و جسارتی باز می داشت. به خودم می قبولاندم که برای امثال من، اگر شانس بیاوریم همینقدر که معمولی باشیم یک هدف نهایی است و چیز بیشتر بهتر است نخواهیم.

خودم هم راضی بودم که اگر شانس بیاورم و دنیای سرسام آوری که در سرم ایجاد می شد را به کنترل در آورم خودش بزرگترین قدم زندگی من است. کم کم آنقدر خوب شدم که حدس می زدم شاید احتیاج به دارو ندارم ولی هر بار که زیادی خوشبین می شدم سریع می فهمیدم که دوباره به دارو که حامی بزرگی برای زندگی امثال من است برگردم.

این روزها حالم خوب است و خانواده خوبی دارم. درسم را تمام کردم. کتاب زندگی شیزوفرنی ام و تجربیاتم را نوشتم. در اغلب مجلات معتبر کشور، احساسات و مبارزه روزمره خودم را نوشتم و سعی کردم این اگاهی را در حد خودم ایجاد کنم که جامعه با ما مهربانتر باشد.

تنها شفای ما آدم های با ذهن متوهم و پارانوید این است که به خودمان اعتماد کنیم و مطمئن باشیم که تحت کنترل خودمان هستیم. باید  وضعیت، ترس ها و ضعف های مان را بپذیریم.

دیوانه بودن خیلی آسان است. فقط باید به آن بخش متوهم ذهن که همیشه مثل بختک روی وجود ما احاطه دارد میدان دهیم و سریع همه چیز برگردد به نقطه اول…  برای همین اعتقاد دارم افرادی که با بیماری روحی و روانی دست و پنجه می کنند آدم های بسیار صبور و نیرومندی هستند که هم می توانند با کوهی از ناراحتی های لحظه به لحظه روبرو باشند و هم صحیح ترین احساسات ممکن را ایجاد کنند.

اصالت ستودنی در امثال ما با وجود همه اختلالاتی که داریم وجود دارد. ما راهی نداریم برای پنهان کردن ضعف های غیرعادی مان… راهی نداریم جز جنگیدن روزمره با انها… مسیری که از ما افرادی خاص با توانایی های انسانی خوبی می سازد.

 

 

I thought I was a prophet
https://www.salon.com/2013/08/02/i_thought_i_was_a_prophet/

Schizophrenic Connections by Michael Hedrick

 

 

 

 

More from مرد روز

یک ترانه مردانه، طلبکارانه، پرقدرت ولی غمگین

سالها است شنوندگان این ترانه به یک تعریف ثابت از اشعار آن...
بیشتر بخوان