تعلیمات جنسی ما، تصویری بود

تو حیاط عمه‌ام اینا به جز خودشون دو خانواده دیگه بودن. یکی مرد یالقوزی بود که با مادر پیرش زندگی میکرد. سی و پنج سال را شیرین داشت. یکی هم پیرمردی بود که بابا خسرو صداش میزدیم و با زنش زندگی میکرد. همیشه با پسر عمه ام میرفتیم پیش بابا خسرو قلیان میکشیدیم.

راهنمایی بودیم. چند روزی بود که خواهر مرد یالقوز از شهر دیگه‌ای اومده بود پیش شون. زن بیوه ای بود که یه دختر همسن و سال ما داشت. خودش هم شاید دو سه سالی از برادرش، یعنی مرد یالقوز، بزرگتر بود. دخترش با ما حرف نمیزد و قاطی نمیشد

یه روز تو حیاط پیش بابا خسرو نشسته بودیم. بساط چایی و قلیان به راه بود. دختره با مادرش از کنارمون رد شدن. به بابا خسرو سلامی کردن و رفتن بیرون. هر سه از پشت سر نگاشون کردیم تا رفتن. بابا خسرو به ما گفت »چرا این دختره رو …؟» با تعجب گفتیم «چجوری». گفت «…. شماها خاک بر سرین، بلد نیستین» من که کنجکاو شده بودم گفتم «خوب باید چکار کنیم؟» گفت «این جوونه. یه ببوسیش همونجا میخوابه» بعد هم با دستش به قوری رو منقل زد و گفت « ممه داره قد این قوری»  به پسر عمم نگاه کردم. به قوری نگاه میکرد. تو فکر بود.

ظهر روز بعد تو حیاط فوتبال بازی میکردیم. دختره طرف دیگر حیاط کنار باغچه ایستاده بود. نصیحت‌های بابا خسرو از ذهن مون بیرون نمیرفت. بالاخره تصمیمی گرفتیم. پسر عمم توپ را به عمد زد طرف دختره. دختره حرکتی نکرد. رفتم توپ را از کنارش برداشتم. یکی دو قدمی دختره بودم. یاد قوری اش افتادم. یهو بدون اینکه بفهمم چکار میکنم بطرف دختره خم شدم، سرمو بردم طرف صورتش که ببوسمش. دختره به موقع خودشو عقب کشید و من هوا را بوسیدم. با تعجب نگام کرد. رنگش پریده بود. ترس و تعجب را در چهره اش دیدم. خودم هم ترسیده بودم و نفسم در نمی اومد. دختره دوید رفت خونه. داد می زد دایی دایی….

دایی یالقوز دختر، از خونه دوید بیرون. من راه فرار نداشتم و به کنج دیوار عقب نشینی کردم. مرد یالقوز منو زیر مشت و لگد گرفت. پسر عمه‌ام اومده بود نزدیک و به اون یالقوز فحش میداد، ولی جرات نمیکرد درگیر بشه. از سر و صدای ما بابا خسرو هم اومده بود بیرون. از دور نگاه میکرد و میخندید. در این بین سرم خورد به دیوار و حسابی درد گرفت. من دستم رو رو سرم گذاشتم و نشستم. مرد یالقوز ترسید. منو ول کرد. ولی پسر عمه ام رو گرفت و اونو هم از مشت و لگد بی نصیب نگذاشت. وسط سرم حسابی باد کرده بود و کمی هم خراشیده شده بود.

عصر بود. ما کتک خوردگان تو حیاط پیش بابا خسرو نشسته بودیم. چای و قلیان هم به راه بود. مادر و خواهر مرد یالقوز از بیرون اومدن. به بابا خسرو سلامی کردن و رفتن خونه. بابا خسرو به ما گفت « به شما هم میگن مرد؟ زرنگ باشین. اینو ببرین …» خواهر مرد یالقوز را میگفت. گفتیم «آخه چجوری؟ این که از ما کلی بزرگتره» بابا خسرو خندید و گفت «شما بلد نیستین. این شوهر نداره. دلش میخواد. یه دستی که به لای پاهاش بکشین، همونجا میخوابه» بعد هم با دست به کله کچل باد کرده من زد و گفت« … داره قد کله تو» من دستی به کله کچلم کشیدم. به پسر عمه‌ام نگاه کردم. به کله من نگاه میکرد. تو فکر بود.

Written By
More from کاووس

نهضت شاشیه

دختر دایی‌ام ده سالی از من بزرگتر بود و تو فامیل به...
بیشتر بخوان