دیدن دختر صد در صد دلخواهم در صبح زیبای بهاری

این قصه متعلق به نویسنده ژاپنی هاروکی موراکامی است. داستانی که با حالتی سرگرم کننده شروع می شود و بعد مثل بقیه قصه های زیبای او، به خوانندگانش فرصت می دهد آرام و با طمانینه به درون لایه های پیچیده تر نیت ها و انگیزه های بشری سرک بکشند.

.

.

دیدن دختر صد در صد دلخواه در صبح زیبای بهاری

در یک روز زیبای بهاری، درون یکی از کوچه‌های مشهور بالای شهر، از جلوی یک دختر صد در صد باب میل خودم عبور کردم. می توانم اقرار کنم که دختر زیاد خوشگلی نیست. دختری نبود که نظر همه را جلب کند. لباس خاصی هم نپوشیده بود. موهای پشت سرش نشان می داد که حتی شانه هم نکرده بود. 

دختر جوان که چه عرض کنم، حدودا سی ساله نشان می‌داد. ولی با این همه از ۵۰ قدمی می‌توانستم تشخیص دهم که دختر صد در صد دلخواه من است. درست همان لحظه که دیدمش، قلبم شروع به تپیدن کرد. دهنم خشک شد.

شاید شما هر کدام تان تصور دختر دلخواه تان را دارید. همان که مچ پای ظریفی دارد یا چشمان درشت و انگشتان کشیده … شاید به دلیلی که خودتان می‌پسندید عاشق دختری هستید که به آرامی و با حوصله، مشغول غذا خوردن است. من هم البته دلایل خودم را دارم. گاهی در یک رستوران متوجه مجذوب شدن خودم به فرم بینی دختری شده ام. اما هیچکس نمی تواند ادعا کند دختری که صد در صد باب میل او است شبیه یکی ازانواع  تیپ های آشنای دخترانه است.

مثلا با اینکه جذب زیبایی بینی یک دختر می شوم ولی اصلا جزئیات دماغ دختر صد در صد دلخواهم به یادم نمی ماند. اصلا حتی یادم نمی آید که دماغ داشت یا نه. خیلی عجیب است ولی فقط می دانم که زیاد جذاب نبود.

به یکی گفتم« دیروز از برابر دختر صد در صد دلخواهم گذشتم»

در جوابم گفت « آها! خوشگل بود؟»

« نه زیاد»

« ولی اون تیپی بود که تو می پسندی؟»

« نمی دونم. هیچ چیز خاصی از او به خاطر ندارم نه فرم چشمانش یا اندازه پستان هایش»

«عجیبه»

« آره عجیبه»

«فردی که با او مشغول صحبت بودم حوصله اش از من سر رفت ولی گفت «مهم نیست. حالاهر چی.  فقط بگو وقتی دیدیش چکار کردی؟ حرف زدی؟»

«دنبالش راه افتادی؟»

« نه. فقط  از جلوش رد شدم. او از شرق به غرب خیابان می رفت و من برعکس »

واقعا روز قشنگی بود. کاش باهاش حرف می زدم. نیم ساعت کفایت می کرد که هیچی، زیاد هم بود. از او در باره خودش می پرسیدم و از خودم می گفتم.

دوست داشتم اگر امکانش بود برایش توضیح می دادم که چطور سرنوشت و روزگار این امکان را ایجاد کرد که در این روز بهاری قشنگ در سال ۱۹۸۱ از جلوی هم رد بشویم. اگر می توانستم این همه را بگویم حتما مثل یک رازِ دلچسب و مطبوع می شد. مثل یک ساعت دیواری قدیمی در دنیایی که هنوز سرشار از صلح بود.

بعد از قدم زدن شاید می رفتیم نهاری با هم می خوردیم. شاید یکی از فیلم های وودی آلن را با هم می دیدم. می رفتیم به هتل محل اقامتش و مشروبی می نوشیدیم و اگر خوش شانسی های نوع خودم را داشتم شاید سر از رختخواب در می آوردیم.

نزدیک شدن به او مصادف است با تپش قلبم. وقتی که در چند قدمی اش هستم چطور می توانم سر صحبت را باز کنم؟ چه باید بگویم؟ می دانم که مسخره است اگر بگویم« صبح بخیر دختر خانم. ایا می توانم نیم ساعت از وقت تان را برای کمی گفتگو داشته باشم» این لحنِ فروشنده بیمه عمر است.

« ببخشید می توان بپرسم ایا مغازه لباسشوی این طرفها می شناسید» این هم مسخره است چون اصلا سبد لباس های نشسته همراهم نیست. هیچکس این نوع بهانه ها برای شروع حرف زدن را باور نمی کند.

شاید بهتر است خیلی ساده، حقیقت را بگویم: « صبح بخیر. شما همان دختری هستید که  صد در صد می پسندم» نه. باور نمی کند. حتی اگر بپذیرد همچنان تمایلی برای قدم زدن با من نخواهد داشت.  شاید بگوید بله من ممکن است دختر صد در صد دلخواه تو باشم ولی متاسفانه شما آن پسر دلخواهی که من دنبالش هستم نیستید. این واکنش بعید نیست که اتفاق بیفتد و در آن صورت  چنان خرد و خمیر می شوم که دیگر توان برخاستن نخواهم داشت. اینها علائم پیری است. ۳۲ ساله بودن دارد خودش را نشان می دهد.

از جلوی یک گلفروشی عبور می کنیم. یک بوی مطبوع و دلگرم کننده روی پوستم می نشیند. اسفالت خیابان داغ است. بوی گل سرخ را حس می کنم. من نمی توانم خودم را قانع کنم که سر صحبت را باز کنم. او یک بلوز سفید پوشیده است و در دست راستش، یک پاکت نامه که هنوز تمبری بر آن نخورده را نگه داشته است. از چشمان خواب آلودش می شود فهمید که همه شب را مشغول نوشتن نامه به یک نفر بوده است. نامه می تواند حاوی همه رازهای زندگی اش باشد.

با کمی چرخش، فاصله مان از هم زیاد شد و بلافاصله در میان جمعیت گم شد. حالا حتما می دانم که دقیقا چه چیزی می توانستم بگویم که صحبت مان شروع شود. می توانست جملات طولانی باشد که شک ندارم قادر به بیان درست آنها نبودم. همه ایده هایی که به نظرم رسید زیاد عملی نبودند.

به نظر شما بد نبود اگر جمله ام را اینطور شروع می کردم« یکی بود یکی نبود. زیر گنبد کبود» و با این جمله  تمام می کردم که « یک قصه غمگین» …

روزی روزگاری یک پسر ۱۸ ساله و دختری ۱۶ ساله زندگی می کردند. پسر زیاد جذاب نبود و دختر هم آنقدر زیبا نبود. آنها یک پسر و دختر معمولی تنها بودند مثل بقیه … ولی با تمام وجود معتقد بودند که یک جایی در این دنیا یک پسر و دختر صد در صد کامل برای هر دوی شان وجود دارد.

بله این دو نفر به معجزه اعتقاد داشتند. معجزه ایی که واقعا اتفاق افتاد. یک روز آن دختر و  پسر در گوشه یک خیابان به هم برخوردند. پسر گفت این خیلی جالب است « من همه عمرم به دنبال تو بودم. شاید باور نکنی ولی تو دختر صد در صد دلخواهم هستی»

دختر گفت« و تو» پسر صد در صد دلخواه من هستی. درست به همان شکل که در ذهنم ترا تجسم کرده بودم» « این انگار یک رویا است»

.
.

در قسمت دوم و پایانی متوجه می شوید که این نویسنده ژاپنی مثل یک کیمیاگر، همه اشارات و نکته و ماجراهایی را که در قسمت اول چیده است به شکلی دیگر در هم می آمیزد .

قسمت دوم

 

ترجمه از روی متن انگیسی

On Seeing the 100% Perfect Girl One Beautiful April Morning 

image source

https://www.pinterest.ca/pin/568086940471528040/?lp=true

 

More from ونداد زمانی

دختری در جستجوی تریاک

 مردم در حال فرار از تهران زلزله زده هستند ولی در این...
بیشتر بخوان