جوجه کباب تلخ

بچه بودم و هنوز مدرسه نمی‌رفتم. برادرم ابتدایی بود. یه روز عصر با بابام رفته بودیم خونه عمه‌ام. وقتی برمی‌گشتیم تاریک شده بود. از جلوی یه جوجه کبابی رد می‌شدیم. شاید بابام دلش کباب خواست. شاید هم می‌خواست رسم پدری را بجا بیاره و به پسرهاش یه کبابی بده. نمی‌دونم. هرچه بود رفتیم تو. بابام پول نداشت و کباب زیاد نبود، ولی من سیر شدم. شاید خوشمزه ترین غذایی بود که تا اونروز خورده بودم. بابام گفت خونه هیچی نگیم.

وقتی رفتیم خونه، بقیه شام خورده بودن. شام یه کم برنج ساده بود که از ظهر مونده بود. با اینکه کم بود ولی نصفشو برای ما نگه داشته بودند. اونروز نون هم فقط یکی داشتیم که باز نصفشو برای ما نگه داشته بودند. ما چیزی از کباب نگفتیم. مادرم برامون شام آورد. بعد از اون کباب، برنج ساده دیگه مزه ای نداشت.

مادرم فهمید خبریه. گفت «مگه اونجا شام خوردین؟» بابام گفت نه. من ولی دوست داشتم به خواهرام بگم کباب خوردم. آخرش هم لو دادم. خواهرام شروع به گریه کردند. مادرم ناراحت شد. بابام هم همینطور.

دلم برای خواهرام سوخت. یهو مزه کباب تو دهنم تلخ شد. تلخترین مزه ای بود که تا اونروز چشیده بودم. بابام گفت یه روز برای همه کباب می‌گیره. ولی خودش بهتر می‌دونست دیگه از کباب خبری نیست.

بابام با بقیه دیگه حرفی از کباب نزد. ولی بعد از اون، تا مدتها هر وقت با من یا برادرم تنها می‌شد با ناراحتی می‌گفت «تف، تف. چطور اون کباب را نیاوردیم خونه؟ کم بود، ولی به همه یه لقمه می‌رسید.» شاید تو تنهاییش گریه هم کرده بود.

Written By
More from Kavos

فیروزه تنها و مرد نجیب

با فیروزه همکار بودم. سه چهار سالی از من بزرگتر بود و...
بیشتر بخوان