دو شعر از ابوالفضل حسنی

انار

سرحال ترین زمان پدر وقتی بود:
زیر پوشش را درآورد و ما دوره کنیم دورش
یکی یکی خالکوبی های تنش را تشریح کند
کم کم که جمع می شدیم؛
دعوایمان می گرفت!
مجبور شدیم خالکوبی ها را تقسیم کنیم
یک انار چند پاره ؛
وسط سینه اش بود،
هیچ کس آن را برنداشت
بعد از آن جمع شدنها؛
من دلم برای آن انار می سوخت
وقتی هم که داشتند پدر را می شستند؛
من فقط چشمم به آن انار بود
من مطمنم اینجور انارها حتی توی قبر هم نمی پوسند

****

باران

انگار باران
یکجایی خاطرات مرا از من دزدیده بود!
آورده الان
دانه دانه ، مشت مشت ، خروار خروار،
الک می کند روی بام من 
منی که این پایین
یکی یکی بر شان می دارم
بو می کنم، عطر می کنم
بعد نگاه
یادم می آید هر کدامشان کجایی اند و هر کدامشان چند ساله و چند وقته …
باران همچنان ادامه می دهد و می ریزد خاطرات مرا!
من اما رفته ام و دارم با مادرم چای می نوشم!

****

دبی در مشهد

گمان نمی کردم دبی بیاید مشهد
ودختران ما راه کج کنند!
به جای کم کمک و کمک کمک،
از فرود گاه تا هتل
یک دفعه لخت شوند در هتل!
گمان!
نه نمی کردم
دشداشه پوش شارجه ،اسپرت پوش عراقی
خلیفه راشدین سینه صاف کنند و ناگهان بشوند چهارده معصوم
گمان نمی کردم زائری یعنی کس ایرانی کنی،
وقتی همه ما خوابیم و هتلی در خیابان طبرسی مشهد مشغول است

****

Abolfazl Hasani در فیسبوک

ابوالفضل حسنی در تلگرام

More from ابوالفضل حسنی

ملاقات با اسپندیاری که سواد خواندن نداشت

بهش می گم؛ اسمتون چیه پسرجان؟ میگه اسپندیار. ف رو که پ میگه...
بیشتر بخوان