زوج ها و مچ گیری مداوم از رفتار همدیگر

من نمی دانم از کی اینطور شده ولی ما پس از 8 سال ازدواج و دو فرزند، کارمان شده است مچ گیری از رفتار همدیگه. وقتی که هفته قبل از آرایشگاه برگشت و خداوکیلی موهایش را بد زده بود و من خیلی بی غرض گفتم به صورتت نمی آد تا همین امشب، سه بار تمام در هر فرصتی، کم پشت شدن موی سرم را در حرف هایش پیش کشید.

article-1321907-0B6F5E85000005DC-235_468x500

صبح یادم رفت پلاستیک اشغال ها را با خودم ببرم سرکوچه حالا که شب اومدنم خونه میگه سرم درد می کنه و رفته خوابیده. تازه این فقط من نیستم که این چیزا رو می بینم. دفعه قبل که صدامون روی هم بلند شد گفت هر موقع مادر و خواهرات می خوان بیان شام اینجا با من خوب می شی و می ذاری کانال تلویزیون رو عوض کنم یا ظرفا رو می شوری!

من مطمئن هستم که هر دو مون مدام داریم اینکار رو می کنیم. مشکل چیه؟ چرا اینجوری شدیم. چرا؟

 

اسماعیل عزیز

یکی از آسیب پذیرترین رفتارها در زندگی زناشویی یا حتی در آشنایی های اولیه« مقصر یابی» است. دو انسان که در یک رابطه درازمدت هستند به این دلیل به سمت بازی روانی می روند چون گمان می کنند به شناختی از طرف مقابل شان رسیده اند. از آن پس هر حرکت وی را به عنوان یک منظور و نیت بد یا انتقامجویانه می بینند.

وقتی یک زوج وارد این مرحله بشوند جنگ روانی شان رفته رفته از حالت حدس و گمان، شکل واقعی به خود می گیرد. آنها هر روز از اعتماد و احترام شان به هم کاسته می شود. تردید و بدبینی سایه اش سنگین تر می شود و متاسفانه حس عاطفی که به هم داشتند تحت الشعاع قرار می گیرد.

همه ماجرا هم شاید در ابتدا یا با سوتفاهم شروع شده است و یا شاید یکی شان گاهی خسته تر بوده یا بغض کرده یا حساس تر بوده و از موضوعی رنجیده بود و سعی کرد به جای حرف زدن در باره آنها دست به تلافی کوچک بزند. رفتاری که شاید خوب نبوده باشد ولی جزو ضعف ها و اشتباهات ساده ای است که در زندگی مشترک اجتناب ناپذیر است. اما همین یکی دو بار اشتباه خصلتی به دیگری این اجازه را داده که به یک قضاوت همیشگی از نیت طرف مقابل برسد.

این شیوه از بازی روانی نه تنها به سرعت به دیگری سرایت می کند بلکه مثل یک بهمن که از غلطیدن ناخواسته تکه برفی آغاز شده است در هر گردش و غلطیدنی، بزرگتر و مهیب تر می شود تا آنجا که یک عشق را در خود مدفون می کند.

زندگی زناشویی با همه مزیت ها به خاطر اینکه دو انسان بزرگسال با تربیت، اخلاق و ژن متفاوت را  شبانه روز در کنار هم قرار می دهد به ناگزیر خصوصیات نامطبوع در هر دوی شان را برای شان آشکار می سازد. زندگی زناشویی از این جهت خیلی سخت تر از زندگی مجردی است و نیاز به مهارت اجتماعی و انعطاف بیشتری دارد.

متاسفانه تنها عاملی که از شروع بازی روانی جلوگیری می کند امکان گفتگو و درددل کردن های روزانه است که در هیچ موسسه ای از خانه و مدرسه تا محیط کار به هیچکس آموزش داده نمی شود.

معمولا انسانها وقتی که دسترسی به اطلاعات و نیت های واقعی دیگران ندارند از ذهن خود در این زمینه ها استفاده می کنند و حدس و گمان و بی اعتمادی را دامن می زنند. بازی روانی به همین سادگی ولی در طولانی مدت، بر جان و روان زوج ها، دانه های کینه و انتقام را می کارد.

اسماعیل عزیز همین که در نامه ات قدرتِ مخرب این نوع حدس و گمان ها را نشان دادی بد نیست اشتباه بودن بخش بزرگی از حدس و گمان ها را هم در نظر بگیری … اگر فکر می کنی همسرت را دوست داری و به انتخابت برای گزیدنش او به عنوان همسر و همراه احترام قائل هستی و اگر زندگی مشترک، سلامت و امنیت فرزندانت هم مهم هستند پس سعی کن زمینه یک گفتگوی توام با احترام و گذشت را شروع کنی.

با هم حرف بزنید و اعتماد و احترام از دست رفته را به آرامی ولی صادقانه به هم برگردانید. قدم های کوچک و اولیه را با توافق هم تدارک ببینید. برای شروع می توانید حداقل هفته ای یک بار هر نوع حدس و گمانی که بوی بازی روانی و خیط کردن و رو کم کردن یا تلافی و انتقام می دهد را به همدیگر یادآوری کنید.

درجه شعور و تربیت و بخصوص درجه علاقه تان به همدیگر، یواش یواش، به شما راه های بهتر و صمیمانه تری را نشان خواهد داد که جلوی بازی روانی را بگیرد.

Image source
http://www.dailymail.co.uk/home/you/article-1321907/Helen-James-IVF-destroyed-family.html

Written By
More from بهمن

همسرم بیماری اختلال دو قطبی داشت

سلام میشه خواهش کنم راهنماییم کنین. من 4 سال پیش با کسی...
بیشتر بخوان
  • Kurosh

    من نمیدونم چطور باید با شما نامه نگاری کرد! تا به حال چند بار پیام دادم به طرق مختلف اما جوابی نگرفتم!
    در این موضوع من هم به بن بست رسیدم تقریبا! 3 سال هست که با کمک هر از گاهی یک روان شناس خانواده ی خیلی هم معروف، سعی به شروع این گفتگویی که شما ازش اسم بردی داریم، اما نمیشه که نمیشه… دفعات اول که اصلا برعکس مواقع مجادله حرفی برای گفتن نداشتیم! و بعد از اون هم بعد از 3 یا 4 دفعه دیگه تکرار نشد تا وضعیت قرمز و بحرانی بعدی! این رو هم شاید بیشتر از ده ها بار تکرار امتحان کردیم!
    من کاملا قدرت فهمم رو تو این زمینه از دست دادم، حتی چند دفعه اینقدر این نفهمیدن علت و سبب بهم فشار آورد که فکر خودکشی به سرم زد! واقعا ما باید چیکار کنیم؟