روز اول

دست-فروش

 اولش صاب کار مادرم، واسه کلفتی، خواهرمو برده بود خونش، ور دست زنش، یه سال بعد با شیکم ور اومده برش گردوند پیش خودمون. نه … نه، اولش بابام مرد. مادرم دم به ساعت کتکم میزد… اوستا بنا یه وقتایی، یه گوشه تو ساختمون، تنها گیرم مینداخ، دولام می کرد، هر کاری دلش میخواس باهام می کرد.
 .
 مادرم میگف درس بخون، نمی خوندم که … خواهرم که زایید، بچشو نیگر داشتیم، بابا نداش، بهش شناسنامه نمیدادن، مادرم از صاب کارش شیکایت کرد، راه به جایی نبرد … من چه جوری درس می خوندم؟ از اولشم حواس درس نداشتم که … صاب کار، پاسگاه و دادگاه و قاضیو خریده بود. آخر سر هم، خود صاب کاره یه شناسنامه قلابی به اسم یکی از کارگراش جور کرد، داد دست خواهرم و از شر خوار و مادرم خلاص شد.
.
می رفتم سر کار، سر ساختمون، سیمانکاری، گچ بری … بچه بودم … تو کفشای صاب کار مادرم میشاشیدم … اوستا بنا یه وقتایی دست به سرم میکشید، دو زار بیشتر میزاش رو حقوقم، خرم میکرد… مادرم، بس که غصه ما سه تا رو خورد، مرد… دیگه عادت کرده بودم، دستامو میزاشتم به سکو، دولا میشدم، چشامو میبستم.  لب مو گاز میگرفتم، میسوختم، صدام در نمیومد.
 .
همین رییس شهرداری از اولش همش داد میزد و فوش می داد … داد زد سوختم سوختم که ریختن سرمو کتکم زدن … دلم میخواس هم صاب کار مادرمو هم اوستا بنا رو بکشم، زورشو نداشتم … گنده تر که شدم دیگه اوستا بنا باهام کاری نداشت. صبح تا شب کار می کردم، خرج خواهرم و بچشو من میدادم، بچه خواهرم که بزرگ شد پیش خودم کار می کرد.
 .
دست افسر بازجو بلند می شود، بدون کنترل، سنگین و محکم روی صورت مرد می نشیند، صدای سیلی در حجم خالی اتاق می پیچد، مرد فریادی می زند. صدای افسر بازجو را میشنود:« خفه شو مادر قحبه، میگم ماجرای این چند روز رو از اول بگو، اونوقت داری برا من قصه حسین کرد شبستری و دادن بچگی تو تعریف می کنی؟ منو سر کار گذاشتی مرتیکه قرمدنگ، مثل اینکه باید دوباره حالتو جا بیارم، دلت دوباره قپونی میخواد؟
.
مرد از روی زمین بلند می شود و روی صندلی مقابل میز بازجویی می نشیند، کمرش تیر میکشد، رو به افسر بازجو می گوید:« نه جناب سروان، غلط کردم، گه خوردم، اینقده کتک خوردم قاطی کردم، چی بگم؟ کجاشو بگم، هر چی بگین میگم»افسر بازجو پشت صندلی مرد می ایستد، موی سر مرد را در مشت می گیرد، سر و مو را با هم به عقب می کشد، با لگد، صندلی زیر مرد را می پراند، مرد گرمپی به زمین می خورد و مشتی مو در دست بازجو باقی می ماند.
.
افسر بازجو پاشنه پوتینش را بر تهی گاه مرد فشار می دهد و می گوید: « ببین، تا این پرونده تکمیل نشه، همین آش و همین کاسه. همه ماجرا رو باید از اول تا آخر تعریف کنی تا پرونده رو بفرستیم دادسرا، حرف دروس درمون بزنی از آگاهی و بازجویی و کتک خلاص میشی، حالا مغزت نمیکشه از اولش بگی؟ عیب نداره، این بار از آخرش شروع می کنیم و به اولش می رسیم، اگه راست بگی کتکت نمیزنم، خودمم کمکت میکنم. فقط زر مفت نزن»
.
افسر بازجو موی داخل مشت را روی صورت مرد می پاشد، پا از تهیگاه مرد بر می دارد، مرد خودش را جمع می کند، همان کف زمین می نشیند، دستانش را به تهیگاه پر درد میگیرد و ناله وار میگوید : «چشم، جان مادرت شوما نزن، به حرضت عباس شما هر چی بخوای من خودم میگم. الان چی بگم؟»افسر بازجو پشت میز فلزی کهنه خاکستری می نشیند، برگه ای را مچاله میکند و به زیر میز می اندازد. یک برگ گزارش بازجویی سفید مقابل خود می گذارد و می گوید :« ببین، از دیروز ظهر که اینجا پیش مایی. دیروز صبح تو شهرداری بازداشت شدی، دیروز صبح قبل از دستگیری چی شد، چه اتفاقی افتاد، چی کار کردی؟»

مرد بلند میشود، صندلی را مقابل میز بازجویی قرار می دهد، روی صندلی می نشیند، با انگشت های بلندش ران پایش را می فشرد و رو به افسر بازجو می گوید:«صب نماز خوندم، همون اول صب اومدم جلو شهرداری، یکی دو ساعتی منتظر شدم، کارمندا یکی یکی اومدن، رییس که اومد و رفت تو شهرداری، منم پشتش رفتم تو، پشت در اتاقش منتظر شدم تا بعد یه ساعت رام دادن، رفتم تو اتاقش، داش صبونه می خورد، دوباره التماسش کردم عز و جز کردم، زیر بار نرف که نرف، یهو فوشم داد، منم بطری اسیدو از زیر کتم درآوردمو پاشیدم تو صورتش. داد زد سوختم سوختم، کارمندا ریختن تو اتاق، اونو بردن، ریختن سرم، کتکم زدن، بعدم که پلیس اومد ، آوردنم اینجا»

افسر بازجو تند تند روی برگ بازجویی یادداشت می کند، مرد که سکوت میکند، افسر بازجو خودکار را روی برگه میگذارد، به چشمهای مرد خیره میشود و می پرسد:« خوب، پریروز چی شد؟ صبح کجا بودی؟ عصر چی کار کردی؟ شب کجا رفتی؟»مرد دست در موهایش می برد، سرش گیج می رود، چشمهای ورقلنبیده و سرخ افسر بازجو را چهار تا می بیند.

موهایش را محکم و از ته، توی دستهایش می کشد، سرش را تکان میدهد، حواسش را جمع می کند و می گوید :« پریروز صب نماز خوندم، بار رو روی گاری چیندم، با بچه خواهرم گاری رو بردیم میدون امام حسین، وایسادیم جای همیشگی که وای میستیم، چن ساعت بعد، داش اذون ظهر میگف، یه مامور شهرداری اومد، گف شیتیلو بده. گفتم دیروز که دادم، گف اون مال دیروز بود، گفتم دشت نکردم نامسلمون، جیبم خالیه فردا میدم، گف نمیشه، ندی باید بری، گفتم به خدا ندارم به ابر فض ندارم. گف نمیشه، اگه تا نیم ساعت دیگه نری میایم گاریتو میبریم، رف»

نیم ساعت یه ساعت دیگش با یه نیسان اومدن، سه نفر بودن، قلچماق، گاری و بارشو بلند کردن و انداختن پشت نیسان، هر چی داد و فریاد کردم و گفتم نوکرتونم، چشم میرم، قبول نکردن. منو و بچه خواهرم پشت نیسانو چسبیده بودیم و ول نمیکردیم. سه نفری ریختن سر من و بچه خواهرم تا میخوردیم کتکمون زدن. دستمون از پشت نیسان ول شد و رفتن»
.
بعد از ظهر رفتم شهرداری، پیش همون آقا رییس، داش عصرونه میخورد، هر چی التماسش کردم گاری رو پس بدن قبول نکرد، آخرش هم داد زد و فوشم داد و از اتاقش منو انداخ بیرون، بچه خوارمو فرستادم خونه، خودمم رفتم بازار. اسید خریدم، شبم رفتم خونه.»افسر بازجو سرش را از روی کاغذ بلند میکند، به پشتی صندلی چوبی تکیه می دهد. پایه صندلی لق است، صندلی جیر میکشد، سیگاری از پاکت در می آورد. پشیمان می شود ، سیگار را به داخل پاکت بر میگرداند و می گوید: « واسه چی رفتی اسید خریدی؟ مگه مملکت دادگاه و پاسگاه نداره؟»مرد آه بی صدای بلندی می کشد و به دیوار دود گرفته و چرک مرد پشت افسر بازجو خیره می شود و می گوید:« چی کار می کردم، کجا شیکایت می کردم، شهرداری زورش همیشه بیشتره، حرف ما که برو نداره  خسته شدم از بس شیتیل دادم، تا حالا بیس بار گاری مو گرفتن و بردن »
.
افسر بازجو سیگاری از پاکت در می آورد و گوشه لب کبودش می گذارد، فندک را زیر سیگار می گیرد، پک عمیقی میزند، چشمهایش را باریک میکند و می گوید:«خوب، پس پریروز چی شد، پس پریروز چی کار می کردی؟ کجا بودی؟» چشم های مرد بالا رفتن حلقه های دود سیگار را دنبال میکند، در پس ذهن، پس پریروزش را می جوید و میگوید :« پس پریروز صب نماز خوندم، با بچه خوارم بار رو رو گاری چیندیم، رفتیم میدون امام حسین، همون جای همیشگی، همون مامور شهرداریه اومد، شیتیل خواست، چل تومن دادم بهش، گرفت و رفت. دیگه هم چیزی نشد و منم مثه آدم، تا شب همه سیبامو فروختم »
.
افسر بازجو سیگار نیم کشیده را توی زیر سیگاری ترک خورده روی میز مچاله می کند. از اتاقی دیگر، صدای فریاد و ضجه مردی در همه اتاق های بازجویی اداره آگاهی می پیچد.
.
با یادی از علی چراغی
این داستان قبلا در سایت داستانک منتشر شده است
More from علیرضا لطف دوست

معمای زخم دستِ شاگردان مدرسه -۴

  زخم دستِ شاگردان مدرسه – نامه هفتم بسمه تعالی تاریخ : بیست و...
بیشتر بخوان
  • لیلی

    اگه بی کس باشی همه لهت می کنن

  • H

    نتیجه ی اخلاقی: آدم های بد بخت نماز می خوانند!!!!!!!!

  • مهدی

    ز گهواره تا گور بد بختی لمس کن!

  • م ه

    این داستان در پس پرده همدردی با فقرا، ترویج خشونت میکند.