مغز بشر، خوبی ها را نمی بیند و آن را هدر می دهد

I-Want-William-Blake

چرا بشر با این همه پیشرفت همچنان ناآرام است؟

سئوال خوبی است. خیلی آسان می شود زندگی انسان اولیه را جذاب و دوست داشتنی یافت. آنها قرص ضددرد یا ترس از آسانسور و تصادف در خیابان و یا حتی افسردگی نداشتند ولی ما به وفور داریم. زندگی مدرن برای انسان، مدام فشار روحی درست می کند چون بدون انقطاع در حال افزایش درخواست هایش است. ما سرشار هستیم از لذت های فراوان ولی گذرا که در آرشیو مغزمان ثبت نمی شود و البته هنوز یاد هم نگرفیم که مغز بدبین خودمان را کنترل کنیم و آن را شادتر بسازیم.

ما خوب است بپذیریم که همیشه ناآرام خواهیم بود و به همین دلیل بهتر است قدر آسایش و آرامش، استاندارد زندگی بهتر، سلامت و بهداشت کمابیش عمومی شده را بدانیم. خرسند باشیم در جهانی زندگی می کنیم که بسیاری از سنت های عادی شده قدیمی را دیگر بر نمی تابد. فرخنده بدانیم در دنیایی زندگی می کنیم که انسانها فرصت ابراز احساس بیشتری نسبت به گذشتگان دارند و به سیستم متکی بر قوانین و و فرهنگ کمی بیشتر توجه دارند و …

می گویی: «مغز بشر خوبی ها را نمی بیند و آن را هدر می دهد» منظورت چیست؟

اول باید تصحیح  کنم که مثبت فکر کردن فرق می کند با خوشبینی کاذب. خیلی ها اصرار دارند که شاد هستند و نگاه شان به جهان خوشبینانه است ولی در درون خودشان، افراد عصبی، غمگین، دلشکسته و تنها هستند. منظور من از خوشبینی، بیشتر به معنای تفکر شفاف و بدون اغراق است. دیدن پدیده ها و ماجراها از فاصله ای دورتر و کلی تر… یافتن راه ها و شگردهایی که به مغز فرصت داده شود تا در کنار وظیفه طبیعی اش یعنی بدبینی، امکان کمابیش برابری برای به چالش کشیدن بدبینی ها هم وجود داشته باشد.

دومین دلیل برای «هدر رفتن خوشبینی توسط مغز» این است که آدمها در حین شادی اصلا فرصتی برای به خاطر سپردن آن لحظات شاد ندارند. تجربه ها و اعمال از شیوه ساده سیستم حافظه استفاده می کنند. یک اتفاق یا ماجرا اول باید مدتی در مرحله آرشیوِ موقت مغز بماند تا بعد از مدتی به خاطرات آرشیو طولانی مدت در مغز منتقل شوند.

اتفاقات شاد و آرام چون کوتاه و گذرا هستند نمی توانند از مرحله اول خاطرات موقت عبور کرده و وارد خاطرات بلند مدت گردند. در صورتی که در طول روز، در هر وضعیت بدی هم که باشیم لحظات ساده و زیبایی نظیر شنیدن خنده فرزند، دیدن یک گل، مزه شیرینی و شاید چربی و … را تجربه می کنیم. شادی ها و لذت هایی که به دلیل کوتاه بودن به خاطرات بلند مدت راه نمی یابند.

گورخرها در اکثر اوقات روز، آرام و سیر و امن هستند و به تعبیری در حالت عادی قرار دارند. فقط در لحظات کوتاه حمله گله شیر، به همراه بقیه گورخرها به حالت واکنشی می رسند. و بعد دوباره در حالت عادی خود قرار می گیرند. بنابر این، طبیعت، بدن موجود زنده را به طور عمومی در حالت عادی قرار می دهد. حالتی که برای استراحت، هضم غذا یا ترمیم زخم ها و بیماری ها است. مهمتر از همه آنکه در حالت استراحت، فرصت یادگیری نیز ایجاد می شود و گورخر یاد می گیرد به منطقه ای که برایش خطر ایجاد کرده است نرود.

چرا مغز ما می خواهد غمگین باشد؟

حساب دو دو تا چهارتا است، برای بشر اولیه، خطر درندگان  و شکار شدن یک نگرانی همیشگی بود. اگر یک روز از عهده دفاع از خود بر نمی آمد جانش به خطر می افتاد. از سوی دیگر دسترسی به خواب و غذا و سکس برای انسان اولیه لحظات موقتی از شادی ایجاد می کرد. حقیقت این است که بشر می توانست بدون این شادی های کوچک زنده بماند ولی نمی توانست کوچکترین غفلتی در برابر درندگان از خود بروز دهد. به همین دلیل، چون بشر در طول میلیونها سال، همیشه در حال کشیک دادن و پرهیز ازاتفاقات ناگوار بود، این پیگیری و یادآوری ناگزیر، باعث شد که مغز مدام در حالت «بدبینانه» باقی بماند.

 

How to Build a Happier Brain

http://www.theatlantic.com/health/archive/2013/10/how-to-build-a-happier-brain/280752

More from سعید داورپناه

چه کار به زندگی من داری؟

بعضی ها در اطراف ما هستند که فکر می کنند وظیفه شان...
بیشتر بخوان
  • فرشید

    با عرض ادب و سلام.مقوله پیشرفت و ارتباط آن با آرامش بشر بی ارتباط نیست،اما بایستی گفت که پیشرفت به تنهایی موجبات اصلی ناآرامی بشر نیست.چرا که انسان موجودی بسیار پیچیده است و بررسی و کنکاش زوایای روحی و روانی بشر به شکل کلی گویی صحیح نمیباشد مگر جزء به جزء و با بررسی نمونه های بشری ناهنجاریهای متنوع و در مواردی ناهنجاریهایی که به طور عام دامنگیر بشر امروزیست مورد بررسی قرار گیرد.اینکه بشر دیروز دغده ای داشته و یا اینکه دغده هایش به چه مواردی خلاصه میشده بحثی کاملا تخصصی و جداست.بشر دیروز در تاریکیهای خاص خودش میزیسته و تصوری از روشنایی نداشته که موجبات دل مشغولیش گردد.ضمن اینکه نیازهای دیروز بشر بنا به شرایط حاکم بر خویش محدود بوده و همچنین اگر از چیزی رنج میبرده قادر به ابراز آن نبوده،گیریم که در زمانی به مرز درک رنج خویش بوده اما در پی راه علاج آن بسیار درمانده بوده.اما بشر امروز متوجه است که آرامشش به بسیاری عوامل بستگی دارد،که شروع آن از ابتدای شکل گیری نطفه ،ارث ،خانواده و محیط و ……..که بحث در مورد آن از حوصله خارج است و سر به درزا میکشد.البته من متخصص نیستم و هر آنچه را میگویم تجربه کرده ام.

  • امين

    مدرنيته در نهايت دنيا رو ميسازه ولي گمشده خيلي ها معنا هست كه از درون تفكر مادي پيدا نميشه

  • یار

    پیشرفت در چه زمینه ای؟ علمی؟ اما اگر بخوام واقع بین باشم جدا شدن انسان از فطرت و اصلیت خودش که همون خدایی بودنه، و رفتن به سمت حیوانیت و خود خواهی که نتیجه این بازی هم از قبل معلوم خواهد بود یعنی سرگردانی بیشتر و بیشتر

  • بیداریان

    یکی از مهمترین دلیلهای منفی گرایی انسان در هزاره های اخیر، تاثیر دین و خدا و ترس از یک موجود ناشناخته که هرگز معلوم نیست چگونه رفتار خواهد کرد، می باشد. ادیان بیشتر بر ترس و شکنجه و مرگ و عذاب انسان تاکید دارند و در بیشتر آنها ریختن اشک و محزون بودن و شادی نکردن یه عنوان ارزش محسوب می شود اما شاد بودن و خندیدن و خوش پوش بودن و تفریح و خوردن شراب حتی به مقدار کم و … همگی به عنوان لهو و لعب و گناه محسوب می گردد.

  • ali

    زندگی همیشه سخت بوده و هیچ وقت آسون نبوده. نه برای گذشته ها و نه برای آیندگان، هر انسانی مشکلات خاص خودش را دارد