منصور اوجی – هوای باغ

منصور اوجی

غمگین بودن و تشویش داشتن خاصیت ذاتی دوره ما است ولی بعضی ها شانس دارند از آن عبور کنند و ترانه آرام زندگی را در همه چیز بینند… اجازه دهید دو شعرکوتاه از یک شاعر کانادایی و ایرانی را معرفی کنم که هر دوی شان به نوعی کمابیش مشابه با افسوس می گویند مشکلات نباید ما را دلسرد کند.

کانادایی ها یک شاعر دارند به نام  Al Purdy که در حد شاملو بود برای ادبیات کانادا … او یک شعر زیبا دارد  به نام « پرنده سنگی»  که در آن  رو به مخاطبش می گوید می دانم پریشانی، می ترسی و از اجتماع دلزده ای و گریزان. می دانم که تو هم معتقدی مردم درب و داغان هستند. آنها یا به دنبال سوء استفاده از وجود تو هستند یا پول تو و خلاصه اینکه خیلی حال زیاد خوشی نداری …

 اما مخاطب عزیز، من یک روز در قطب شمال، سرم  را روی زمین گذاشتم تا صدای درون زمین را بشنوم. خوب که گوش دادم متوجه یک ترانه ثابت و مدوام در دلِ زمین شدم…. بعد ناگهان به این فکر رسیدم که همه ما از روز اول پیدایش زمین، از همان سلول اولیهِ میلیونها سال پیش تا حالا، مداوم و مستمر به خاک تبدیل می شویم و دوباره موجودات زنده دیگری حیات می یابند و آنها به خاک بر می گردند و این چرخه مشترک همیشه وجود دارد.

 برای همین بعید نیست همه رذالت ها، شرارت ها، حماقت ها، ترسها و همه خوشبختی ها، تکرارِ همان ترانه ساده و ثابتِ زندگی در دل زمین است …

به نظرم رسید حرف دل این شاعر کانادایی خیلی نزدیک است به احساسِ منصور اوجی و شعر کوتاهی که نوشته است به نام «هوای باغ نکردیم» … به گمانم، شعر منصور اوج نیز نهیبی است برای دیدن و شنیدن تپش مداوم زندگی و تکرار همیشگی اش

کجاست بام بلندی؟

و نردبان بلندی؟

که بر شود و بماند بلند بر سر دنیا

و بر شوی و بمانی بر آن و نعره بر آری:

هوای باغ نکردیم و دور باغ گذشت …!

منصور اوجی

http://www.thecanadianencyclopedia.com/articles/al-purdy

 Stone Bird

Written By
More from غزال

آسیابخانه

از سفر ایران به تازگی برگشتم  و بلافاصله به یک مهمانی تولد...
بیشتر بخوان
  • Aki Irani

    واقعاً همینطوره

    هیچوقت یاد نگرفتیم چطور از زمان و مکانی زندگی میکنیم لذت ببریم و قدر لحظات رو بدونیم

    همیشه یا افسوس گذشته را خوردیم و یا نگران آینده بودیم

  • PASHOUTAN

    حسرت

    در چهارگوشه­ي جهان

    برصخره­اي ايستاده­ ايم…

    و خنكاي نسيم صبحگاهي

    نوازش­ مان مي­كند!

    گاهي برمي­گرديم

    با نگاهي و افسوسي به گذشته

    و گاهي

    چشم ­دوخته به آينده

    به افقي دور…

    با حسرتي… !

    24 ديماه93

  • PASHOUTAN

    نر، ماده،…و خنثي

    واژه­گاني هست

    كه زبان را

    مي­گزد

    درست مثل گزنه،

    وقتي به دست­ات مي­خورد.

    واژه­گاني هست

    كه چشم و دل و دست و روده

    از آن بيرون مي­زند.

    مثل وقتي كه موجودي تصادف مي­كند

    و هيكل­اش پخش مي­شود

    روي آسفالت…

    واژه­گاني هست

    كه نه بويي دارند و نه گندي

    و راهي نمي­برند

    به چوني و به چندي!…

    در برابر

    واژه­گاني هست

    كه برمي­خيزانند

    مثل خورشيد

    كه برمي­خيزاند

    علف را و درختان را و جنگل را

    وآدمي را…!

    13 ديماه93

  • PASHOUTAN

    آزادي

    از در خانه­ها

    بيرون مي­زنند

    يكي يكي

    دوتا دوتا

    هزار هزار…

    و مثل قطره­هاي آب

    به هم مي­پيوندند

    تا دريايي شوند

    چهار راه ترديد را

    پس پشت مي­نهند

    و از ميدان ترس

    مي­گذرند

    و ديگر

    ـ ترسيدن ـ

    بي معنا مي­شود!

    آنگاه با زمزمه­شان

    كبوتران آزادي را

    از ميان لبان­شان

    پرواز مي­دهند…!

    13 ديماه 93