نگاهی به فیلم بی آبرو

disgraceposter

 دیدن فیلم « بی آبرو» با بازی بی نظیر جان مالکویچ با تمام وجود مرا به یاد این منطق به ظاهر درست می اندازد که: « اگر این بلا بر سر خانواده خودتان می آمد هم دم از گذشت می زدید؟»

اما قبل از اینکه به پیام اصلی فیلم بپردازم اجازه دهید از بازیگر محبوبم جان مالکویچ شروع کنم که در کارنامه بازی سینمایی او دو فیلم بیشتر از همه می درخشند. دو فیلمی که هم به او فرصت دادند مثل همیشه سکسی و دون ژوان ظاهر شود و هم موفق به خلق یک شخصیت به یادماندنی گردد.


هر دو فیلم  بسیار خوبی که  مالکویچ بازی کرده است « پناهگاه آسمانی» و « بی آبرو» اقتباسی هستند از دو رمان معروف قرن بیستم که اولی توسط برتولوچی کارگردانی شده است و دومی توسط برنده جایزه نوبل ادبیات، جان کوئتزی، نوشته شده است.

1

هر دو فیلم در باره ماجرای زندگی سفیدپوستانی است که در مستعمره ها به سر می برند و درست از همینجا است که می خواهم ادعا کنم  فیلم «بی آبرو» بیانگر راه حلی است که بخش بزرگی از بحران های سیاسی معاصر دنیا را می توان با آن پاسخگو بود.

حوادث رمان «بی آبرو» در افریقای جنوبی و در دوران بعد از برچیده شدن حکومت آپارتاید می گذرد. داستانی که می توانست به صورت یک هدیه زیبا به نلسون ماندلا و تلاش مداومش برای تاکید و اهمیت «گذشت» بوده باشد.

2

دیوید، پروفسور 52 ساله مجرد و سفیدپوست که هفته ایی یکبار برای سکس پول می پردازد و به قول خودش نیازهایش را تحت کنترل دارد با دیدن یکی از دختران دانشجو، هوس دستیابی به او را عملی می سازد. تنها مشکل ماجرا این است که که دختر تمایلی به او ندارد. ماجرا به دانشگاه کشیده می شود و قهرمان فیلم شغلش را از دست می دهد

داستان اخراج او از دانشگاه آغاز سفر شخصیتیِ دیوید است که فکر می کند گناهی مرتکب نشده است. سفر او به قلب افریقای جنوبی برای پناه بردن به دخترش « لوسی» شبیه اخراج سفیدپوست ها از مقام مدیریت کشور به خاطر تعدی است که به حقوق افریقایی ها ابراز داشتند.

دختر او انسان ایده الی است که با پرورش گل در یک مزرعه و فروش آن در بازار شهری کوچک، عملا مثل بومیان کشور زندگی ساده ایی دارد. دیوید و دخترش مورد حمله 3 نوجوان سیاهپوست قرار می گیرند و به دخترش در چند قدمی خودش، تجاوز می شود.

3

لوسی با  مرد مسن سیاهپوستی که در بخشی از زمین وی زندگی می کند و حضورش باعث حمایت قبیله مرد سیاهپوست از او است همسایه است.  لوسی بعد از حمله نوجوانان به خودش و پدرش دچار شوکی می شود که وقیحتر و زجرآورتر از تجاوز است. لوسی پی می برد که چقدر از نظر سیاهپوستان منفور بود و خودش نمی دانست.

دیوید در قدم های واکنشی اولیه، خواهان مجازات متجاوزین است و رفتار تسلیم طلبانه دخترش را درک نمی کند و شاید چون پدر اوست لوسی را شایسته تصمیم مستقل نمی یابد. دخترش در یک پروسه تلخ به پدرش می فهماند که تاکنون ما با آنها  اینگونه رفتار می کردیم و حالا اگر می خواهیم در این سرزمین بمانیم باید با عرف آنها و مسیر تحول آنها، خودمان را تطبیق دهیم.

دیوید مستاصل به شهر مرکزی بر می گردد. خانه اش توسط ولگردان چپاول شده است. او تنهاست و دردمند و سرشار از گناهی که نسبت به یک دختر جوان مرتکب شده است. دیوید بر می گردد به سمت روستایی که دخترش زندگی می کند و در می یابد که دخترش  از نوجوانِ متجاوزی که از اقوام مرد سیاهپوست همسایه است باردار شده است.

5

دخترش لوسی، توهینی که به او روا شده است را با عظمتِ یک ذهن قوی و زیبا و سراسر گذشت می پذیرد و حتی بر طبق عرف قبیله، به تقاضای ازدواج ناگزیر با پسرک متجاوز هم تن می دهد. دختر دیوید پذیرفته است چون کشورش، افریقای جنوبی را به عنوان یک سفیدپوست دوست دارد باید بهای توسعه مستقل و ناهنجاری های ناگزیر حکومت تازه تاسیس سیاهان را بپردازد..

More from ونداد زمانی

نامجو لازم نیست جنجالی باشد

حدود ۱۰ سال پیش و بعد از ۱۵ سال به ایران برگشته...
بیشتر بخوان