چرا صیغه نمی شی

504m22t

بزرگسالی یک جور مرضه که مرض های دیگه ای رو در پی داره، یکی از اون ها تنهاییه، مدتیه که بیش تر از قبل احساس تنهایی می کنم، وقتی در کلاس غرق حرف های استاد می شم تنهام، وقتی درس می خونم تنهام، وقتی می روم خونه، دیدن پدر و مادرم تنهام، تو جمع بچه های خوابگاه تنهام، وقتی می روم تو مانتو فروشی، لباس پرو می کنم و تو بهت تصویر جدیدم تو آینه فرو می رم تنهام و این تنهایی رو با هیچ کس نمی تونم درمیون بذارم.

بزرگسالی و تنهایی برای دختران یک جور مرض واگیرداره که هیچ راه علاجی براش نیست جز یک سری مُسَکن با تاثیر موقتی. البته بعضی ها خوب می تونن از این تنهایی بهره ببرن، چیزی که من همیشه ازش عاجز بود و هستم نه اینکه نتونم، نه؛ راه حلی که اون بعضیا دارن گیوتینی است برای افکار و عقاید و من!

رو تختم دراز کشیدم که یکهو همکلاسی و هم خوابگاهیم آزیتا که تازه مکالمش با موبایل قطع شده می پره رو تخت و می پرسه چته؟ باز که کز کردی تو خودت و سگرمه هاتو گره زدی به هم، پاشو بریم خیابون یه دوری بزنیم، دو سه تا پسر مِسر ژیگول تور کنیم یه ناهاری خودمونو بندازیم یه دلی از عزا دربیاریم اینطوری حالت جا میاد.

می گم: هیچکس نه و من! حوصله ندارم آزیتا، با ماهک برو. می گه باز چی شده بی حوصله شدی؟ چیز خاصی نیست، روزگار روحم رو گاز گرفته نصفشو کنده برده.

می خنده و می گه: اگه نیای بریم خیابون منم نصف دیگشو گاز می زنم، پاشو بریم دیگه، یه دور میزنیم و از اون ور هم می رویم کلاس. یالا تنبلی نکن. با کراهت پا می شم حاضر می شم، می گم پس بی خیال گریم تخصصی خلیجی و عربی شو، معطل نکن که حوصله ندارم، اگه موافقی بریم کافی شاپ.

می گه باشه خاله اوفینا هرچی تو بگی، شاید امروز روزیمون تو کافی شاپ باشه، فقط صبر کن یه نیمچه آرایش جزیی بکنم بریم. می گم بابا آزی، امروز انقلاب داریم، یه کار نکن دوباره آخونده بهت گیر بده. می گه اگه اون به من گیر داد منم به شکم گندش گیر می دم، شکم که نه به اون تاغار عمه عصمتش. می گم: عمه عصمت دیگه کیه؟ می گه عمه ی بابای مامان پدر برزگم بوده، یه تاغار داشته از همه ی تاغارای ده گنده تر بوده.

دوتایی می زنیم زیر خنده.

تو کافی شاپ آزیتا سر صحبت رو باز کرد و گفت: دلیل بی حوصلگی هاتو می دونم چیه؟ پرسیدم چیه؟ گفت: دلیلش تنهاییه. تو عادت نداشتی مدت زیادی از خونوادت دورباشی و حالا که ساکن یه شهر دیگه شدی تنهایی روت اثر گذاشته.چرا به یکی از خواستگارات جواب نمی دی و نمی ری سر خونه زندگیت؟ این دانشگاه و درس و کتاب که نون و آب نمی شه، آخرش باید بری مای بیبی عوض کنی، فقط سن ازدواجتو عقب می ندازه.

گفتم: تو کی مدرک روانشناسی تو گرفتی؟ می گفتی برای عرض تبریک با گل و شیرینی خدمت برسیم، در ضمن تو که لالایی بلدی چرا خودت خوابت نمی ره؟ گفت: اولا که من بلدم از موقعیتم خوب استفاده کنم و زنجیر اعتقاد و حرف مردم و اینجور چیزها رو از پام باز کردم و دارم حالشو می برم دوما جدی پرسیدم، چرا؟

حرف های آزیتا داشت اذیتم می کرد، من با بعضی رفتارها و شب بیرون موندن ها و ترک پی در پی خوابگاه مخالف بودم ولی کاری به کاریش نداشتم چون معتقد بودم که یه مدت موقتی رو کنار هم سپری می کنیم و بعد هر کدوممون می ریم دنبال کار خودمون و در مقابل اون هم حق اظهار نظر و دخالت تو کارهای من رو نداشت.

گفتم: از هیچ کدوم به عنوان همسر آینده ام و کسی که بخوام یک عمر باهاش زیر یک سقف باشم خوشم نمیاد، گفت: خب با یکی دوست شو. گفتم: من اهل این جور رابطه ها نیستم خودت که می دونی، گفت: به خاطر بحث گناه و این چیزا؟ گفتم: آره پسرای امروزی همه تو کارِ… گفت: منظورت همون شیش خودمونه دیگه؟ گفتم: آره

گفت: چرا صیغه نمی شی؟ اینطوری دیگه کسی هم به فساد نمی افته.

با این حرفش انگار برق از کلم پرید، داد بلندی کشیدم و گفتم چی داری می گی؟ مگه من از این بیوه زنای پاچه ورمالیده ام که هر روز ولو شم رو تخت یکی و به یه نره غول شپشو حال بدم؟ آزیتا عصبانی شد و با صدای بلند گفت: چته چرا داد می زنی؟ اصلا به من چه برو تو تنهایی ات بمیر و از این به بعد هم نیا پیش من چسناله که روح و روانم خسته است و خیلی به انرژی نیاز دارم.

گفتم مسخره من اومدم پیش تو چسناله یا تو داری تزای روانشناسانه ات رو من امتحان می کنی؟ حرف رو عوض کرد و گفت ولش کن بی خیال امروز، رو مود کل کل نیستم، کاش چای سفارش می دادیم قهوش مزه گه مرغ می ده امروز.

از حرفش چندشم شد، من و صیغه؟

از کافی شاپ که در اومدیم گوشی آزی زنگ خورد و کلاس رو پیچوند و نیومد دانشگاه.

تنهایی رفتم سر کلاس ولی اصلا حوصله حرف های استاد رو نداشتم. دفترم رو درآوردم و شروع کردم به نوشتن یک داستان جدید. داستان دختری که غمگینه، دلش می خواد عاشق باشه ولی عشق براش یک تجربه دست نیافتنیه، چون فکر می کنه مردها چیزهایی که تو وجودش هست رو نمی خوان، هیچ مردی تا حالا نخواسته عمق روحش رو کشف کنه همه به کشف ظواهر بسنده می کنن و پارو اون ور تر نمی ذارن، دختری که…

اون دختر خودم بودم

دوباره یاد حرف آزیتا افتادم، تا حالا کلمه ای به اسم صیغه تو ذهن من جایگاهی نداشته به خاطر همین اطلاعات زیادی درباره ش ندارم وگرنه شاید می تونستم جواب دندون شکنی به آزیتا بدم که تا عمر داره از این پیشنهادا نده، اونم به من. یاد صارمی افتادم، کارمند امور مالی دانشگاه که تا چشمش به یه دختر ترگل ورگل جوون میخورد آب از لب و لوچش راه می افتاد و به هر ترفندی می خواست بکشونش تو اتاقش و بعدا کاشف به عمل اومد که طرف یه زن دائم داره چند تا صیغه ای و تعدادی دوست دختری که فی سبیل دانشگاه و وام و این حرفا تن به خواسته هاش می دن. هر وقت گذرم به امور مالی می افتاد با کراهت می رفتم تو اتاقش، مرتیکه ی چندش. تازه این خوبشه مثلا می خواد از فساد دوری کنه و به حرام نیافته و طرفو صیغه می کنه. باز خدا پدر استاد فرهادی رییس دانشگاه رو بیامرزه که تا قضیه رو فهمید با تیپا از دانشگاه پرتش کرد بیرون.

کلاس با این افکار سپری شد و بعدش رفتم خوابگاه، آزیتا برگشته بود، گفتم چرا کلاسو پیچوندی؟ گفت کار داشتم. گفتم کار داشتی یا قرار؟ جوابمو نداد. در عوض گفت: اگه کسی باشه که آدم رو از تنهایی در بیاره و نخواد تا آخر عمر آویزونت باشه چه اشکال داره صیغش بشی و بعد از یه مدت هم تو رو به خیر و اونو به سلامت؟

گفتم اولا که من یه دختر باکره ام دوما اصلا دلم نمی خواد رحمم کلکسیون یادگاری از مردای مختلف باشه، یه مدت این یه مدت اون. اینو می فهمی؟ بعدش مگه رویا ملکی رو یادت رفته؟ همون دختره که وحید آجری دوستش داشت و گفت می خواد بره خواستگاریش و به هوای آشنایی بهتر و شرعی بودن رابطشون، صیغش کرد؟ یادت رفته تا شکم رویا اومد بالا ولش کرد و بی خیال همه چی شد؟ یادت رفته خونواده ش به خاطر بی آبرویی طردش کردن و رویا بعد از زایمان آواره شد؟

گفت: خب اولا همه که اینطوری نیستن، دوما باید حواست جمع باشه، کلاس تنظیمو گذاشتن برای این روزا دیگه. گفتم از نظر من صيغه يعني راهي براي انجام زنا، يعني راهي به سوي بدبختی، من نمی دونم اصل و اساس این حکم تو اسلام چیه فقط می دونم ازدواج موقت و صیغه، امروز یه کلاه شرعیه که می ذارن سر زن ها و دخترهای بی خبر تا راحت و بی دغدغه به اهدافشون برسن.

می خواستم حرفمو ادامه بدم که تلفن آزیتا زنگ خورد و بعد از خوش و بش به طرف پشت خط گفت: نه بابا گفته بودم که چشمت بد کسی رو گرفته، دختره اصلا اهلش نیست، یه بار دیگه بهش اصرار کنم موهامو تو آب جوش می کنه، چی؟ خواستگاری کنی؟ جوک می گی؟ استادش بهش پیشنهاد ازدواج داده قبول نکرده اون وقت میاد زن توئه ایکبیری بشه؟ در ثانی تو اگه اهل زن و زندگی بودی خونتو نمی کردی پاتوق درو دافای رنگارنگ، کلا بی خیال شو.

من چه ساده ام، آزیتا دلش به حال من و گوشه گیریم نسوخته بود، معلوم نیست از قِبَل من قرار بوده چی گیرش بیاد. باز جای شکرش باقیه که زود بی خیال من شد وگرنه کی حوصله داشت هر روز با این کل کل کنه. می رم رو تختم دراز می کشم و سعی می کنم دوباره کلمه ی صیغه رو از لغت نامه ی ذهنم پاک کنم.

More from بهار بانو

نامه های سام سام به مادر بزرگش

سام سام پسر بچه شیرین زبانی است که دلتنگ مادربزرگ سفر کرده...
بیشتر بخوان