تا ۲۸ سالگی خودم را دوست نداشتم

من از دوران دبستان شروع کردم پیش دوستانم چیزهای در باره خودم بگویم که برای شان جالب باشه. تا بپدیرند من رو … یادمه به همه می گفتم تنبل و ترسو و بی عرضه هستم.

این بازی «سکه یه پول کردن خودم »، مزایایی داشت. شاید بقیه من رو توی جمع خودشون می پذیرفتند چون تهدیدی برای شان نبودم. شاید احساس خوبی به خودشون پیدا می کردند. دقیقا نمی دونم چرا ولی خردکردن شخصیتم، ورق آس من بود توی زندگی اجتماعی ام.

توی دبیرستان و بعد دانشگاه آزاد هم این بازی رو ادامه دادم. این دفعه دخترا هم مثل پسرا با من راحت بودند. شاید می خواستن نشون بدهند که دلسوز هستند. شاید اونها هم اگر ضعف و ایرادی داشتند با دیدن من قوت قلب می گرفتند.

آلان ۲۹ ساله ام و به مرور متوجه شدم دیگه این شگرد کاربرد نداره. دوست هایی که داشتم حوصله نداشتند یکی مدام بگه من احمقم یا زشتم یا آدم بازنده ای هستم.

از حوالی ۲۵ سالگی همه اونهایی که می شناختم براشون تحصیل جدی یا کار و درآمد، مهم شد. موفقیت به هرشکلی رو باید اعلام یا کسب می کردند. انگار به درد پیدا کردن دوست دختر یا همسر آینده هم می خورد… از من چیزی نصیب شون نمی شد. می خواستند دور و بر یکی باشند که حس رقابت و تلاش شون بیشتر بشه.

دخترایی که می شناختم بعد از دانشگاه، وقتی می دیدند مدام دارم خودم رو تحقیر و تخریب می کنم دیگه براشون دلچسب نبودم. شاید یه چند تایی هم که یه ذره براشون می تونستم کیس باشم هم مایوس شدند و رفتند.

خوشبختانه حدود یک ساله که دیگه اون روال رو تغییر دادم ولی هنوز خودم رو خوب یا باهوش یا موفق و یا حتی معمولی جلوه نمیدم. می ترسم دوباره یه شخص الکی مغرور بشم. حتما از این مرحله هم می گذرم و می تونم فرق بذارم بین خودپرستی و حس خوب و واقعی نسبت به خودم.

image by https://unsplash.com/photos/nIIbUcQuzUM

Written By
More from ناشناس
خودارضایی در تقویم زندگی من
۹ سالگی – درون کوچه خلوت محله من و سه دوست همسن...
Read More