مشکلات دختری که می خواهد برود خواستگاری یک پسر

سلام. من یک‌ دختر 28 هستم که از یک پسر دو سه سال کوچکتر از خودم خوشم اومده. چطور میتونم ازش مستقیم خواستگاری کنم؟ اطرافیان رو نمیتونم واسطه قرار بدم چون اکثرا فکر میکنن دختر معنی نداره خواستگاری کنه اونم از کوچکتر از خودش. ولی به نظر من اگه نتونی دست از فکر کردن از کسی برداری این طبیعی ترین کاریه که باید انجام داد.

حالا حتما پیش خودتون فکر می کنید چه اصراریه بری خواستگاری؟ برو آشنا شو اگه راست میگی. ببین اصلا همونی هست که تصورش رو توی قلبت داری؟

آخه مذهبیه. اهل دوست دختر گرفتن نیست. باید حرف ازدواج رو پیش بیارم که راضی شه آشنا بشیم. برای همین می خوام مطابق فرهنگ خودشون جلو برم و نترسونمش. خانوادم که البته راضی نمیشن برای دخترشون خواستگاری کنن. نمی دونم شاید از طریق یک واسطه بهتر باشه این کار رو بکنم. اصلش اینه که نباید جا بزنم و بترسم.

بالاخره باید یک کاری کرد. حتی نه شنیدن بهتر از سردرگمی و فکر و خیالات ناتمامه ولی خدا کنه بله باشه. خدایا بله باشه. بله باشه. بله باشه بله باشه. بگین آمین. برا همین بهتره خودم به اون آقا پسر بگم و حداقل بدونم آیا اصلا از من خوشش میاد؟ ولی چطور بگم؟ نمی دونم! آسون نیست!

الان می تونم حدس بزنم شما پسرا چی می کشین. آخه توی این دور و زمونه اونقدر حساب و کتاب و اصل و نسب و بد و خوب دور مون چیدن که دوست داشتن اصلا به حساب نمی اد.

احتیاج به مشورت دارم ولی واقعا تحمل قضاوت  و نیش زدن رو ندارم. اگه هر کدوم تون توی این حالت بودید و فکر کردید چیزی می تونید بگید که تشویق بشم ممنون میشم. چیزی نگید که بخواد منصرفم کنه.

من شک ندارم حق منه یکی رو که ازش خوشم میاد تلاش کنم بهش برسم. کارمند معمولی هستم. یعنی در اصل یک مهندسم توی یک شرکت خصوصی بزرگ و حالا حالاها سر کارم. می تونم توی شرایط خواستگاری ام به این مرد دوست داشتنی بگم می تونیم ساده زندگی کنیم. می تونیم یه مدت همخونه پدر و مادرش یا پدرو مادر خودم باشیم و هر چی گفتند رو تحمل کنیم. می تونم بهش قول بدم که می تونه درسش رو بخونه. می تونه آرزوهای شغلی یا هر هدفی داره رو ادامه بده.

اگه وسعش میرسه میتونم بمونم خونه و مادر بچه هاش بشم. آخ اگه فرصت بشه بتونم همه اینا رو بگم. می تونم باهاش برم ته هر نقطه شهر و یه زیرزمین یک اتاقه با هم کرایه کنیم. اگه فکر کرد براش سخته و نمی خواد توی سختی بیوفته بگم که عوضش قول میدم عاشقانه بپرستمش. می دونم که از عهده ام بر می آد. چون واقعا دوستش دارم. پسر خیلی آروم و شاد و راحتیه. خوب بزرگ شده. حس می کنم چشم و دل سیره. نجیب و با وقاره. می دونم که باهوشه. آخه اینا رو می دونم که می خوام به هر قیمتی باهاش باشم.

من فکر می کنم زندگی یعنی همین. یه چیزی رو بخوایی. عقل و معاش هم بگه خوبه و بری زندگی ات رو بگذاری برای رسیدن بهش و نگهداری اش…

Written By
More from ناشناس

پدرم یتیم بود و ما نمی‌دانستیم

من پدر موفقی داشتم. افسر شهربانی بود. قهرمان کشتی شهرش بود. شم...
بیشتر بخوان