فتح مادربزرگ

این چهارمین داستان کوتاهی است که از وحید شریفیان منتشر می کنیم . او به طرز غیرعادی ساده می نویسد. داستان زیر بیشتر شبیه کابوسی است شبانه که فقط در سرزمینی که روزهایش نیز عین کابوس است می تواند اتفاق بیفتد. همه چیز با سرعتی مضحک در حال سقوط است. در این میان اما، بهتی که از خواندن قصه های خیالی او ایجاد می شود غریب و مصنوعی نیست.

فتح مادربزرگ

بهش گفتم: تو یه دروغگوی پستی و تمام حرفات راجع به مادر بزرگم از سر حسادته. یه پوزخند گنده تحویلم داد و هرچی دم دستش بود پرت کرد تو صورتم؛ از عروسکای باربی تا یه جفت دستکش دروازه بان و در قابلمه و حتی حوله خیسی که تازه موهاش رو باهاش خشک کرده بود. بهش گفتم: هالو و از در رفتم بیرون.

 تو حیاط مادربزرگم داشت به گلها آب می داد. داشتم از خونه می رفتم بیرون که ناخودآگاه یه لحظه برگشتم و مادربزرگ که داشت پشت سرم آب می پاشید خیس خیسم کرد. بعد زد زیر خنده و چادر گلدار از سرش افتاد زمین. هنوز می خندید. گفت:  عیب نداره آب روشنائیه. من که موهام خیس خیس شده بود از کوره در رفتم و گفتم: پس محدثه راست می گه که تو کودک آزاری. مادربزرگم تا اینو شنید خنده ا‌ش برید و با نفرت دور حیاط دنبال من دوید. منم جاخالی دادم و اون افتاد تو استخر.

حالا من و محدثه بالای استخر داریم غرق شدنش رو توی آب میون ماهی ها می بینیم. زن همسایه از روی تراس داد می زنه: یه تیکه چوب بدین دستش بیاد بالا. زن همسایه حامله‌ست. حرفش رو انگار نشنیده باشیم زل می زنیم به جسد مادربزرگ که شیکمش مثل زن همسایه گنده شده و رو آب شناوره. زن همسایه هول شده. می گه: یه پزشک خبر کنید یا چه می دونم به 110 زنگ بزنید.

 من ومحدثه کنار هم وایسادیم. محدثه از کنار پاش یه توپ برمی داره و رو به زن همسایه می گه: نگاه کن مارو نگاه کن ما رو ما دو تا با این توپ می شیم 110 . بعد دوتایی می زنیم زیر خنده و می گیم 110 اینجاست. زن همسایه یه کم ترسیده بهمون می گه: ابله ها و می ره توی اتاقش. همه جا سکوت می شه. فقط صدای برخورد امواج کوچیک آب به لبه های استخر میاد، یه دفعه زن همسایه با خوشحالی و ورجه وورجه کنان می آد بیرون و جیغ می زنه: بچه ها بچه ها خرمشهر آزاد شد.

داستان های وحید شریفیان در آرشیو مجله

راجع‌ به بهارِ امسال حرف می‌زدیم

یازده

More from وحید شریفیان

یازده

وحید شریفیان نویسنده جوان ساکن ایران داستان هایش از حنس دیگر است....
بیشتر بخوان