آدم خوب‌هایی که هیولا شده‌بودند

Carl Dobsky

من و آلیوشکا زودتر از بقیه به پناهگاه رسیدیم، از زیر پل شکسته خزیدیم و رفتیم داخل پناهگاه. هر دو هیجان زده بودیم و می خندیدیم اما از ترس آنکه کسی صدایمان را بشنود، دستهای مان را روی دهان همدیگر گذاشتیم تا صدای خنده‌مان شنیده نشود.

بعد از چند دقیقه بلاخره آرام شدیم. آلیوشکا دستش را از روی دهن من برداشت و دست مرا از روی دهن خودش کنار زد. ناگهان مثل همیشه آرام شده بود، اخم کرد و به چشمهای من خیره شد. گفتم: آلیوشکا چرا اینطوری نگاه می کنی؟

توی تاریک و روشن زیر پل، چشمهای آبی پررنگش برق می زد و به شکل ترسناکی سرد و مشکوک به نظر می آمد. گفتم: دست بردار آلیوشکا اینطور نگاه نکن.

بدون آنکه به نظر بیاید دهانش را باز و بسته می کند با صدای آرامی گفت: هیچ دقت کردی؟ من دستم را روی دهان تو گذاشته بودم و تو دستت را روی دهان من. در حالی که هر کدام می توانستیم دستمان را روی دهن خودمان بگذاریم؟

گفتم: چیز عجیبی به نظرم نمی آید. آلیوشکا صورتش را نزدیکتر آورد و گفت: عجیب تر از اینکه ما آموزش دیده ایم همدیگر را ساکت کنیم! با دقت نگاهش کردم.

یک قطره اشک درشت از گوشه چشمش جدا شد و شروع با غلطیدن روی گونه کرد. با صدای محزونی گفت: ما بدبخت هستیم آنا، ما بدبخت ترین مردم دنیا هستیم. من معترض گفتم: از ما بدبخت تر هم هست.

آلیوشکا لبخند غمگینی زد. حالا دیگر قطره های اشک با سرعت بیشتری روی گونه اش می چکید و به پایین سر می خورد. قطره اشکی که کنار دهانش رسیده بود را با زبان شکار کرد و گفت: به ما یاد داده اند که همه چیز را وارونه ببینیم. و خودمان همدیگر را ساکت کنیم. آنها اعتماد ما را به بهای چیزهای بی اهمیت نابود کرده اند. بنابراین نیازی نیست که برای مبارزه با ما، خودشان را به زحمت بیاندازند، آنها ما را برضد خودمان بسیج می کنند و به جان همدیگر می اندازند.

من با تعجب نگاهش کردم. چطور می توانست تمام اشکی که از چشمش سر می خورد را با زبان بگیرد و دوباره به داخل بدنش بفرستد؟ خیلی آرام گفتم: منظورت از آنها، آدم خوب ها هستند؟

آلیوشکا با دست به پیشانی ام کوبید و گفت: آنها آدم خوب ها نیستند، آنها ما را فریب داده اند.

 

 

 

-آدم خوب هایی که هیولا شده بودند_آنا آندریبوا گارنیکو-

More from خارخاسک هفت دنده

سگ ها و شغال ها

دیشب در باغ شغال آمده است. حبیب می گفت: « شغال ناکس...
بیشتر بخوان