بیست و چهار ساعت از سربازیم گذشته – 4

135923546

شیکمم‌مون که سیر شد نطق وحید باز شد و افتاد به خالی بستن و عور و اطوار ریختن و گنده گوزی کردن…

– «حاجی…»

هرهر می خندید و از خودش ذوق می کرد.

– رفته بودم به دافیه زنگ بزنم. گفتم منو راننده‌ی تانک کرده‌ن… باورش شده بود. گفتم الان تانکم بغل باجه تلفن پارکه، باید سریع تموم کنیم برم فرمانده ببینه اینجا گذاشتمش شیش ماه می ندازتم زندان. می گفت ای وای وحید تورو خدا مواظب خودت باش. هه هه هه! ولی کارِ قوی‌اییه. باباش رئیس پلیس قمه. یعنی بفهمه با دخترش می پرم ها، از کون به دارم می کشه. خبر نداره دخترش هر هفته خونه‌ی ماست… تو چی، بچه مچه نداری؟

– بچه؟

– داف دیگه! دوس دختر نداری؟

– هان، نه بابا… داشتم… پرید. الانم یکی هست خوشم می آد ازش منتها آدم حسابم نمی کنه.

حال کرد. بحث کشیده بود به موضوع مورد علاقه‌ش. چایی‌شو گذاشت پایین خم شد جلو روی میز…

– دختر باهاس راشو بلد باشی. بده من خر خودت می کنمش دو سوته

– حالا وسط این بیابون از کجا بیارمش بدم تو؟

– چه شکلیه؟

– نمی دونم. چی‌جوری بگم. زیاد خوشگل نیست. یعنی اصلا بحث خوشگلی نیست، دختر عجیبیه …

– برو بابا عجیب… عجیب مجیب سیخی چنده؟ دختر فقط یه چیز می فهمه.

و با دستش ادای بنداز کردنو درآورد.

– نه بابا تو این عوالم نیست اصن.

– نیست؟ راشو بلد نیستی. باید بیاریش تو خط. چی جوریه، چه شکلیه می گم؟

– لاغره، قدبلنده…

– سینه هاش کوچیکه؟

– چه‌می‌دونم. آره فک کنم.

– سفیده، سیاهه؟

– آره، نه، سبزه‌ست یعنی.

– آخ آخ ازون سگ حشری هاست…

هاه هاه! هم خنده‌م گرفته بود، هم بهم برخورده بود. نمی خواستم اول کاری بهش زیادی رو بدم که بعدا پشیمون بشم. خصوصا که واقعا خوشم می اومد از دختره. چپ چپ نگاش کردم و هیچی نگفتم.

–  تو جنس شناس نیستی، این لاغر سبزه ها از همه حشری ترن. فقط قایم می کنن، همه‌ش تو فکرشونه، باید خجالتشونو بریزی.

گفتم از کجا معلوم؟ شایدم راست می گه. گاهی خودمم این فکرو درباره دختره می کردم. یعنی یه اداهایی درمی آورد که مشکوک و زیادی تصنعی بنظرم می رسید.

– شایدم، نمی دونم…

– من یه دختره رو می شناختم تو کاشان… هم‌دانشگاهیم بود. اونموقع هیچ صنمی باهم نداشتیم. درسم که تموم شد هی زنگ می زد. منم نمی فهمیدم، هی می گفتم چیکار داره. چون همینجوری خودشو می گرفت. خیلی جدی بود. خلاصه واسه ما ادا تنگارو درمی آورد. هی الکی زنگ می زد حال و احوال می کرد. تا می خواستم سیخو بزنم می کشید عقب، طاقچه می ذاشت. یکی دو شب بهم اس‌ام‌اس زد می گفت وحید تو فکرتم… کاش الان پیشم بودی. منم گوشی دستم اومد که طرف اهل دله، رفتم تو کارش. سبزه و لاغر ماغر بود. سینه هاشم اندازه مشت من، شایدم کوچیکتر.

آخر یه روز خودش یهو زنگ زد گفت اومده‌م قم! گفتم نر گدا اومده‌ی قم چیکار؟ گفت اومده‌م زیارت، می خوابم شبم همینجا بمونم، تو جا نداری؟ آقا مارو می گی… از شانس تخمی بابام گرفته بود بس نشسته بود خونه، هر دوز و کلکی هم سوار کردم بفرستمش خونه خاله ای عمویی کسی نشد. کونم سوخته بود، داشتم جیلیز ویلیز می کردم. دافیه با پای خودش اومده بود مفت و مجانی، می پرید کون‌سوزی داشت. زنگ بزن به این رفیق اون رفیق، شانس تخمی هیچکدومم مکان نداشتن. آخر یاد یکی از رفیقام افتادم، حسن مجسدی. این باباش سرایدار باغ یه خرپوله ست تو راه کاشان. رفتم خِرشو چسبیدم. کنه‌ش شدم. سه ساعت تمام خایه‌مالی‌شو می کردم، قسم آیه، گریه زاری. گفتم حضرت عباسی این مکانو برام جور کنی رفاقتو در حقت تموم می کنم… خلاصه وانت بابائه رو ورداشتیم رفتیم دم حرم دمبالش. چادر سرش کرده بود، ولی ازون وقت چاق تر شده بود، خوب چیزی شده بود.

آقا بردیمش باغ، نشستیم، حالا اینم هی ادا تنگارو درمی آورد. هی می گفتم عزیزم به من اعتماد کن، من اصن تو این باغا نیستم. بدم می آمد از پسرایی که فقط همینو از دختر می خوان. اما از تو نمی دونم چرا خیلی خوشم اومده، دست خودم نیست، فلان بیسار… هی می گفتم بذار فقط یخورده لاپایی… می گفت نه. خلاصه راضیش کردم. یه راه باهاش رفتیم، دیدم در می زنن. ای داد بیداد! کیه؟ پشمام ریخته بود. رفتم درو باز کردم دیدم حسنه. بابا حسن تو چی می خوای اینجا اَن‌کلفت؟ می گفت الا و بلا منم باهاس یه راه برم. گفتم بابا این دختره اینکاره نیست به مولا، منو دوست داره، بخاطر من اومده. اونم دو ساعت التماسشو کردم… جون مادرت بیخیال شو من خودم سه تا بچه جور می کنم برات. آقا ول کن نبود. می گفت نه مکان منه، منم باید برم، و گه نه داد و بیداد راه می اندازم. شرف‌تونو می برم. خلاصه گفتم چیکار کنم چیکار نکنم گفتم آقا باشه، پس بذا من می رم می گم برم سر کوچه سیگار بگیرم من که رفتم تو بیا.

حاجی اومدیم بغل دافیه یه پنج دقه نشستیم. الکی هی پوف و پیف کردیم، بالا پایینو نگا کردیم. گفت چیه؟ گفتم سرم درد می کنه. گفت قرص دارم. گفتم نه نسخ سیگارم، تو بشین من دو دقه جلدی بپرم سر کوچه بگیرم بیام. شستش خبردار شد. اصن از اولم شک کرده بود. سرتق وایستاده بود می گفت نه تو بری منم میام، من اینجا تنها نمی مونم. هی خواهش تمنا، بابا بمون دو دقیقه من می آم. گریه می کرد. فحشم می داد. خلاصه رفتم. اینم گفت پس من درو از پشت سرت قفل می کنم. منم الکی گفتم خب قفل کن خیالش جمع شه.

رفتم نیم ساعت، یه ساعت بعد اومدم. دیگه گفتم فیل‌ام باشه تا الان کارش تموم شده دیگه، برگشتم. رسیدم پشت در دیدم اوه اوه صدا داد و بیداد حسن می آد. حاجی زرد کردم. پریدم تو دیدم دختره رفته تو خونه درو قفل کرده جیغ می کشه، حسنم زده شیشه رو شیکونده می خواد هرجوری هست بره تو. هی داد می زنه « من حالیم نیست، من باید بکنم»

آقا منو می گی؟ از یه طرف خنده‌م گرفته بود داشتم می مردم از حرف حسن، از یه طرف دختره مثه‌چی گریه می کرد بیچاره دلم می سوخت. خلاصه دمش گرم آخرم گل نخورده بود. ورداشتم بردمش. گفتم برسونمت کاشان. بابام زنگ زد وسط راه ماشینو می خواست… همچون عربده می کشید از پشت گوشی آبروم رفت. دیگه هیچی پیاده ش کردم دیگه. گفت حداقل کرایه ماشینمو بده هیچی پول ندارم برگردم. منم دست کردم جیبم گفتم عزیزم خدا شاهده یه قرون تو جیبم نیست… اصن وضعیت سه‌ایی بودا… آدم نصاب لارجر باکس بشه تو این وضعیتا گیر نکنه…

گفتم «حالا چی شد آخر؟»

– هیچی دیگه ولش کردم همونجا. فرداش زنگ زد گفت خدا خفه ت کنه وحید. دیشب تو حرم خوابیدم. زنگ زدم بابام گریه زاری کردم گفتم کیفمو زده‌ن، بیا دنبالم… شیش می زنه، هنوزم باهام رفیقه! بعضی وقت ها می آد، بعضی وقت‌هام من می رم کاشان.

– ریدم تو مغزت با این داستانت… از کجات درمی آری اینارو؟ یک ساعت و نیم بکوب برای ما شیش تایی اومدی .

– نه حضرت عباسی، عین واقعیته، همینجوری شده. بابا ما دانشگاه کاشان بودیم یک تیارتی داشتیم اونجا، این که جلوش چیزی نیست. هر روزش دو تا فیلم سوپر بود. تو خونه جیز جیز می کردیم، تو دانشگاه…

– جیز جیز؟

– ویولن دیگه، عارشه می کشیدیم.

– عارشه‌ی چی؟

– بابا تو دیگه خیلی تعطیلی‌ها. از این بچه مثبت خرخونایی نه؟

– انینه چه ربطی داره. عارشه چیه آخه؟

– بابا بند و بساط، وافور…

– هان… اَی ناکس عملی

– نه خدایی، منم فقط پا بچه ها، گذری گاهی تفریحی می زدم. وگه نه بچه پاکی‌ام، خلاف سنگینم چایی بدون نعلبکی بوده. یعنی تو جیزجیز نکرده‌یی تاحالا؟

– بابا جیز جیزم کجا بوده لامصب، من آسپرین بخورم نئشه می شم.

– سیگارم نمی کشی؟

– سیگار که چرا. خصوصا اینجا بد می طلبه، راستی نداری یه نخ؟

– آمارشو تو اومدنی گرفتم. کس‌خلی کردیم هرچی بود دم در تحویل دادیم رفت. این کُردهای گردان کربلا دم حموم می گن می فروشن. بهمن دولی، بسته ای دو تومن.

– دو تومن؟!

– کون گشاد بقالی نیستا، دم خونه از پاپی پول بگیری بخری. حالا بریم بزنیم تو گوشش؟

– نگیرن تو دستمون به گا بریم!

کرکر خندید. انگار از اینکه من انقد سوسول بودم حال می کرد.

– بابا سوسول! بچه مثبت! تو خونه بابات می بردت سرپا می گرفتت؟

– گه نخور. اگه پایه ای منم هستم بریم بگیریم.

– حالا بذا بار اولی من می رم، آمارشو می گیریم بهت خبر می دم. امشب نسخی نکشیم.

با این که من جلوش خیلی سوسول بودم اما نمی دونم به چه دلیلی نمی خواست زیاد بزنه تو روم. حتی سر مسائلی که یه نخود هم چیزی ازشون حالیم نمی شد جوری برخورد می کرد و باملاحظه هوامو داشت که تو ذوقم نخوره. شایدم چون به قول خودش من بچه خرخون و توُ مخی بودم، یه احترامی به این قضیه پیدا کرده بود. خودش با وجود لیسانس سواد درست و حسابی نداشت، و از بچگی کف بازار کار کرده بود. انگار مثل همه، از هرچیزی که خودش نبود خوشش می اومد.

خلاصه قرار شد وحید بره دور و ور حموم سرو گوشی آب بده و تا اون بیاد منم رفتم توی بیابون ته پادگان که مثلا یه خورده با خودم خلوت کنم. از دیروز چهارصبح که سربازیم شروع شده بود تا همین الان با هزارجور آدم مختلف سروکله زده بودم و همه ش اینور و اونور دویده بودم. چیزی که برای آدمی مثل من که همیشه دنبال تنهایی و گوشه ی خلوته، با وجود جذابیت اولیه، داشت عذاب‌آور می شد.

اون ته ته پادگان، جایی که همه ی ساختمون‌ها تموم می شد یه محوطه ی خیلی بزرگ بیابونی بود که پشتش می رسید به کوه. هیچکس اینورا پیداش نمی شد چون هیچ چیز قابل توجهی نداشت. فقط چندتا سگ ولگرد و توله‌هاشون بودن که لای آت و آشغالایی که از پادگان می آوردن اینجا خالی می کردن می پلکیدن. این سکوت و حس خالی بودن ابدیش برای من بهشت بود. کم کم خورشید هم داشت غروب می کرد، و رنگ نارنجی و سرخ محوی که توی آسمون بود واقعا زیبایی عجیبی داشت. چند تکه ابر توی آسمون بود. ازون ابرهای سفید درخشان پنبه ای، به شکل‌های بامزه مثل هفت‌تیر و دامن پفی و عروسک؛ و مابقی آسمون تا چشم کار می کرد صاف و یکدست آبی بود. آبی روشن که هرچی به جای غروب خورشید نزدیک می شد بیشتر به سورمه ای می زد، و اون ته ته ها با رنگ بنفش و ارغوانی با نارنجی خورشید درحال غروب قاطی می شد. دیدنش واقعا منظره ای بود.

نشسته بودم اونجا و داشتم به حرفهای وحید فکر می کردم. می گفتم از کجا معلوم؟ شایدم راست می گه… این دختره رو زیادی دست بالا گرفته بودم و مثل موجودات خیالی باهاش برخورد می کردم و شاید همین باعث شده بود که بیشتر ازم رم کنه. بر اساس تصورات خیلی اغراق شده و غیرزمینی که ازش توی مغزم خودم داشتم باهاش رفتار می کردم، و حالا اگه همه ی این تصورات اشتباه بود چی؟ شاید اصلن اگه می رفتم مثل وحید بهش می گفتم «چطوری هلو! امشب چقد هوس اون لباتو کرده‌م» طرف کلی هم خوشش می اومد و بهم می گفت بعد اینهمه مدت تازه یاد گرفته‌یی چیجوری باهام حرف بزنی. چقدر انتظار کشیدم تا آدم بشی، دست از اون خیالات کارتونیت برداری و …

هرچی بیشتر اونجا می شستم بیشتر مطمئن می شدم که باید همین الان برم گوشی رو وردارم، زنگ بزنم بهش و بگم عشقم چطوری؟ دلم برات تنگ شده. درصورتی که هیچ از این حرفها باهم نداشتیم. تا همونموقع هم رابطه‌مون خیلی ساده و رسمی بود. فقط یک چیزهایی خیلی زیرپوستی، اونهم تازه شاید فقط توهم خود من بود، بین‌مون جریان داشت. اما با اونهمه فلاکت و بدبختی که توی همون یه روز سرم اومده بود و با چشم‌انداز تیره و تاری که از چیزهایی که در انتظارم بود جلو روم می دیدم دلم می خواست هرچی سریع‌تر عاشق بشم. گوشی دستم اومده بود که بدون عشق و عاشقی این دوره ی دو ماهه رو نمی تونم تا تهش بگذرونم. یا با تیر و تفنگ می زنم خودمو ناکار می کنم، یا اگه کاری دست کسی نمی دادم حتما دو سه ماه اضافه خدمت همین اول کار رو شاخم بود. مطمئن بودم بدون احساس وجود یه‌چیز امیدبخش بیرون از خودم عمرا از پس اینهمه بدو بدو و مصیبت بربیآم.

پاشدم و درحالی که سعی می کردم تمام تمرکزمو بذارم روی عشق آتشینی که همین پنج دقیقه ی پیش برای خودم دست و پا کرده بودم رفتم سر کارت تلفن توی ساکم. کارت تلفنو بابام به‌زور چپونده بود لای اثاثام که مثلا از حال خودم توی اون بیابون برهوت بهشون خبر بدم، اما اونموقع حوصله ی تنها چیزی رو که نداشتم خونه و خونواده بود. می خواستم تمام دو هزار تومن اعتبار کارتو فدای جملات عاشقانه به دختره بکنم، و امیدوارم بودم در مقابل چیزهایی بشنوم که برای دو ماهم بس باشه.

کلا سه تا باجه تلفن توی اون گردان بود برای هشتصد نفر آدم. وقتی رسیدم اونجا سه نفر داشتن همزمان سر هر باجه دعوا می کردن، و ده نفری هم پشتشون تو صف منتظر بودن. اما خودمو نباختم. حتی اگه تمام غروب و شب هم منتظر می موندم، و معنیش این بود که با شیکم گرسنه باید سر زمین می ذاشتم بازم می خواستم هرجور شده این تلفنو بزنم. همه قبل اینکه گوشی دست خودشون بیاد درباره اهمیت مراعات حال دیگران و اینکه تلفن سرباز باید به ادای دو سه جمله ی خبری محدود بشه نطق‌های آتشینی می کردن اما همین که کله ی خودشون می رفت توی اون باجه دیگه با تلمبه ی کمپرسی هم نمی شد کشیدش بیرون. سیزده ضربدر سه، حداقل سی و نه تا عاشق دل‌خسته در همون لحظه این پا و اون پا می کردن که هرچی سریعتر محتویات قلب‌شونو پای اون باجه‌ها خالی کنن، و من چون خودمو آدم خیلی میانه‌رویی می دونستم که حال همه رو درک می کنه خیلی زور می زدم تنها سرباز اون صف باشم که برای عشق خودم عشق بقیه رو لجن‌مال نکنم.

بهرحال عاقبت گوشی افتاد دستم. تقریبا هفت هشت بار زنگ خورد اما برنمی داشت. داشتم فکر می کردم که این شماره غریبه با پیش‌شماره ای که براش عجیب بود حتما ترسونده‌تش و ممکنه اصلا گوشی‌شو جواب نداده که بالاخره صدای مضطرب و نامطمئنش از اون طرف خط گفت:

– بله؟! بفرمایین؟

انقدر ذوق کرده بودم که می خواستم دهنی گوشی رو گاز بگیرم. جوری که از صدای خودم تعجب کردم داد زدم:

– الو! الو؟! منم بابا مجید… نشناختی؟ مجید… هه هه! حدس زدم از شماره غریبه بترسی. گفتم اصلا ورنمی داره. خوبی؟! آره… بابا دهنم سرویس شد تا بالاخره الان نوبتم شده تونستم بهت زنگ بزنم. اگه می دونستی چه زجری کشیده م برای این تلفن. از همونجا ماچم می کردی! هه هه… آره ماچ!

با همون چند جمله فهمیدم زیاد راحت نیست. هرچند انگار خوشحال شده بود که زنگ زدم و بدش نمی اومد باهام صحبت کنه، اما نمی دونم چرا احساس می کردم دلش می خواست این مکالمه هرچی زودتر تموم بشه. حتما جایی می خواست بره.

– بدموقع زنگ زده‌م؟ جایی می خواستی بری؟

حدسم درست بود. می خواست بره کلاس زبان. فرانسه. انگار که کلا این موضوع رو فراموش کرده بودم. داشت سعی می کرد درسی بره فرانسه و کارهاشم رو غلطت افتاده بود تا آخرین باری که من ازش خبر داشتم. چون توی اون وضعیت خیلی بهش احتیاج داشتم دلم می خواست که اون قضیه هم خود به خود منتفی شده باشه. خودش دود شده باشه رفته باشه هوا.

– ویزا چی شد؟ ئه؟… هفته دیگه؟ مدارکت جوره؟ خب پس… خداروشکر! بابا توام داری خارجی می شی‌آ خانم مهندس، ای جلب.

وقتی گفتم ای جلب، گفت مجید هنوز نرفته لات شدیا. یجورایی حرف می زنی که قبلا اصلا نمی زدی. و راستم می گفت. تا همین پریروز همچون جدی و لفظ قلم با همه حرف می زدم که تقریبا مادرم هم نمی تونست راحتم باهام صحبت کنه. و تازه اون هم از موضع خیلی بالا! اما همین حالا با لحن کاسه‌لیس‌ها بهش گفته بودم خانم مهندس، انگار که انتظار گوشهِ چشمی ازش داشتم. من کجا و اینجور حرف زدن ها کجا؟ خودمو همچون یگانه روشنفکر فرهیخته ای تصور می کردم که همین همکلام شدن باهام افتخار بزرگی بود که نصیب هرکسی نمی شد. اما ظرف کمتر از بیست و چهار ساعت؟…

– ای بابا! دست رو دلم نذار… اصلن دهنم سرویس شده اینجا. مثل حیوون باهات رفتار می کنن. خودتو می بازی، فک می کنی آدم نیستی. یکم‌ام خب آره، یدفعی احساس کردم نباید اونجوری بود. خیلی آدم خشک و داغونی بودم نه؟ اگه بدونی چقد الان بودنت خوبه! اینجا همه پای باجه تلفن‌هان… آدم یه کسی رو داشته باشه اینجور وقت‌ها خیلی خوبه. منم که هی فکر کردم دیدم هیچ دوستی ندارم. همه رو تاروندم. یدفعی یاد تو افتادم. چقد دلم برات تنگ شده. تازه فهمیدم چقد دوستت دارم. کاش الان پیشم بودی. فقط یه لحظه احساس کنم که داری نگام می کنی و باهام حرف می زنی… بهترین هدیه ی دنیا می شه واقعا!

قشنگ جلوی خودمو ول کرده بودم. حرف‌هایی می زدم که تو عمرم به هیچکس نزده بودم. خودمم نمی فهمیدم چی دارم می گم. فقط می گفتم و می رفتم جلو. احساس کردم معذب شده بود. بعد از اینکه سه چهاردقیقه ای کاملا ساکت بود و همینطوری ابراز احساسات عاشقانه ی منو گوش می داد آخر با یه لحن سرد و متعجبی گفت: «مجید، حالت خوبه؟»

و این حرفش درست عین یه سطل آب یخ بود که ریختن روم. یدفعی انگار از خواب پریدم و به خودم اومدم. برای کی داشتم خودمو آنقدر کوچیک می کردم؟ برای کسی که بخاطر یه سری ماجراها توی گذشته دلیل کافی داشت که بخواد حتی سر به تنم نباشه، و من از بی کسی، از تنهایی مفرط، حالا یدفعی تصمیم گرفته بودم طبق یه خیال خیلی محوی که توی مغزم داشتم عاشق سینه‌چاکش باشم.

پشت سرش داشت یه چیزایی می گفت، اما اصلا نمی فهمیدم. رفته بودم تو فکر. می گفتم اصلا تو کجایی؟ توی یه سربازخونه وسط بیابون تو اراک با کله ی کچل و شیکم خالی. انقدر لباس نداری که جلوی سگ‌لرز شبتو بگیره، اونم زیردست یه مشت درجه دار عقده ای که هرچی دلشون می خواد بارت می کنن. و اون کجا ست؟ سه ماه دیگه داره می ره فرانسه. توی خونه‌ی گرم و نرمش لمیده. همین حالام ماشینش جلو دره که بعد کلاس با یه مشت دختر پسر جینگول بره تا آخر شب تو کافه‌ها دل بده قلوه بگیره.

و وقتی این منظره رو جلو چشمم تصور کردم حتی یک ثانیه هم طول نکشید که تمام خواب و خیالام رو سرم خراب شد. بازم خودمو گول زده بودم. الکی به خودم امید داده بودم و تصور کرده بودم همه‌چیز به اون گندی که هست نیست، در صورتی که از اولش هم می دونستم فقط دارم سر خودم کلاه می ذارم. فقط برای اینکه احساس خوبی پیدا کنم داشتم سعی می کردم واقعیتو جور دیگه‌ای ببینم. وضع جوری شد که حتی خیلی جلوی خودمو گرفتم تا فحشش ندم و بد و بیراه بارش نکنم. وسط حرفش گوشی رو گارامب کوبیدم سرجاش. فکر کرده بود کیه؟ حتی توی این وضعیت هم حاضر نبودم بیشتر از این خودمو کوچیک کنم. آنقدر عصبانی بودم که حتی می خواستم دوتا کشیده بخوابونم تو گوش خودم تا یادم بمونه که دیگه بهش زنگ نزنم اما از ترس انگشت‌نما شدن به عنوان دیوونه‌ی پادگان لحظه‌ی آخر بی‌خیال شدم.

قسمت اول  قسمت دوم  قسمت سوم قسمت چهارم قسمت پنجم

Image Source

35th Anniversary of the Fall of Saigon (B)

More from م.ر. پرویزی

در جستجوی او – 2

سارا دم کافه ایستاده بود و قدم می‌زد. یک‌ ربعی منتظر مانده...
بیشتر بخوان