يك نفر، يك دنيا

1-lDapqOtbxU8I_ss3pzDmjw

ساعت دوازده ظهر شد تا به اين نتيجه رسيدم كه بايد باهاش حرف بزنم. ساعت ها مى شد كه مثل مرغ پركنده بيقرار بودم و نمى دانستم با احساس بدى كه داشتم چكار كنم. هر چقدر سعى كرده بودم از زاويه هاى مختلف موضوع را براى خودم حل و فصل كنم به نتيجه اى نرسيده بودم.

منطقا مى دانستم چيزى كه من را تا اين حد ناراحت كرده، مساله ى خودم با خودم است، ولى احساسى، دلم مى خواست پاى يك نفر ديگر را هم بكشم وسط و همه تقصيرها را بيندازم گردنش تا از اين منجلاب بيايم بيرون. هر چه با خودم سر و كله زدم، از پسش بر نيامدم. تنها كارى كه توانستم بكنم اين بود كه هزار بار نفس عميق بكشم و ده هزاربار جمله بندى هايم را تغيير بدهم تا بتوانم با صرف كمترين انرژى و در چند جمله خلاصه، احساساتم را باهاش در ميان بگذارم.

نشسته بوديم روبه روى هم، تقريبا يك متر و نيم با هم فاصله داشتيم. من چهازانو بودم روى مبل و او لم داده بود. شروع كردم به حرف زدن. با احتياط و شمرده. چندبار آب دهانم را قورت دادم و کمی بغض كرده بودم. چند جمله ى اول را كه گفتم، تقريبا اصل مطلب را گفته بودم.

هنوز وسط جمله ى چهارم بودم كه به سرعت از جايش بلند شد. نفسم بند آمد و گوش هايم داغ شدند. جمله ام توى مغزم منجمد شد و اين فكر عصبانى ترم كرد كه نه من توانستم احساسم را طورى كه شنيده بشود بيان كنم و نه اون توانست بشنود. جهت حركتش به سمت در آپارتمان بود. لابد مى خواست لباس بپوشد و بزند بيرون. شايد هم وسط حرف هايى كه شنيده شدنش براى من خيلى مهم بود، يادش افتاده بود كه برود دستشويى.

اصلا مهم نبود كه چه تصميمى داشت، مهم اين بود كه ديگر كسى روبه روى من نبود كه به من گوش كند. ته گلويم، جايى كه آدم بغض مى كند، فشرده تر شد و پهلويم تير كشيد. همه ى اينها در كمتر از يك ثانيه اتفاق افتاد، هر چند كه براى من خيلى طولانى تر بنظر آمد.

هنوز يك قدم هم از مبل دور نشده بود كه صداى زنگ در به گوشم رسيد. در ادامه حركتش به سمت در، رفت، در را باز كرد، برگشت و به همان حالت قبلى روى مبل نشست. با چشمهايش منتظر شنيدن بقيه ى حرف هايم شد.

گيج شده بودم. از جايش بلند شده بود كه چكار كند؟ چطورى قبل از اينكه زنگ به صدا در بيايد، بو كشيده بود و رفته بود كه در را باز كند. شايد هم يادش رفته بود كه مى خواسته كارى بكند. پرسيدم چرا وسط حر فهايم از جايت بلند شدى؟ با خنده ى از روى استيصال جواب داد زنگ زدند، پا شدم در را باز كنم، خودت كه ديدى.

آيا بخاطر همان يك متر و نيمى كه نزديكتر از من به در نشسته بود، كمى زودتر از من صداى زنگ را شنيده است. باورم نمى شد. تابحال چنين چيزى نديده بودم. مگر مى شود فقط بخاطر يك متر و نيم فاصله، درك ما از محيط، تا اين حد باهم فرق داشته باشد؟

تقريبا غير ممكن بنظر مى رسيد. بيشتر شبيه اين بود كه كسى زمان را چند ثانيه اى براى من متوقف كرده باشد. اما چه كسى. خب معلوم است، هيچكس بجز خودم. درست لحظه اى كه غرق خودم و نگرانى هايم بودم. ارتباطم را با دنيا قطع مى كنم تا تمام حواسم به واكنش كسى باشد كه قرار است مرا بشنود.

زدم زير خنده. از آن مدل خنده هاى منقطع گيج و از روى ناباورى. خواستم حرفم را ادامه بدهم، دوباره خنده ام گرفت. بعد از اين تجربه چطور مى توانستم انتظار داشته باشم، چيزى را كه من مى بينم، مى شنوم يا حس مى كنم، براى شخص ديگرى به جز خودم قابل درك باشد.

منتظر نشسته بود. هيچ چيز نمى گفتم و از مزه مزه كردن كشف چيزى كه چند دقيقه ى قبل تجربه كرده بودم، لذت مى بردم. تحملش تمام شد و خواست كه ادامه بدهم. در جواب فقط لبخندی بر صورتم نقش بسته بود. آنقدر صمیمی و ارام که او را نیز به لبخند واداشت.

 

Image Source

https://medium.com/bright/can-lord-of-the-flies-help-bridge-the-gap-between-math-and-english-b195ef962253#.ehv3iapjk

More from رخساره ابراهیم نژاد

حرفی رو بزنیم که خودمون دوست داشته باشیم بشنویم

دست مى اندازه كه موهامو از نصف صورتم بزنه كنار. دستش رو...
بیشتر بخوان