چگونه بعضی قصه ها، شما را کتابخوان می کند

old_books_library

خوب می شد اگر در کنار داستان بوف کور، هزاران داستان ساده، جذاب و سرگرم کننده نظیر قصه « سیاه بازی» اثر احمد آذری نجفی نیز نوشته می شد تا مدرسه رفته های یک قرن گذشته ایران، به خواندن داستان های پلیسی، ترسناک، عشق و عاشقی و فانتزی عادت می کردند. در خود غرب، رونق کتاب و کتابفروشی همواره مدیون خوانندگان قصه های جذاب و ساده است. کتاب خوان که در غرب زیاد شد شانس خرید و خواندن کتاب های عمیق و جدی هم زیاد شد.

سیاه بازی

یک ساعت تموم داشتم این پا و اون پا می کردم و به سومین ساختمون سمت چپی نگاه می کردم. انقدر خیابان را بالا و پایین کرده بودم که دیگه همه مغازه دارها با شک نگاهم می کردند. میرفتم سر خیابون، یه سیگار روشن می کردم و زل می زدم به پنجره های تاریک ساختمون. بعد از سر تا ته خیابون رو می رفتم، تیکه می دادم به یه ماشینی، موتوری و یه آدامس مینداختم توی دهنم و باز زل می زدم به پنجره های تاریک ساختمون.

ازون خونه قدیمی های درندشت بود. حیاطش کوچیک بود، در سبز رنگی داشت. سه چهار تا درخت خشکیده گوشه و کنار ساختمون دیده می شد. سقف خونه ازون شیروونی های چدنی بود شایدم مسی. هرچی که بود ناخواسته من رو یاد خونه های تجریش مینداخت. پنجره های بزرگ و چوبی قشنگی داشت. دیوارش انگار نم کشیده بود. پر بود از لکه های زرد و نارنجی.

یه طبقه بیشتر نبود. بلندم نبود. ولی پهن بود و حتما کلی گوشه و پسله داشت. کلی سوراخ سمبه، جون می داد واسه قایم باشک، شایدم همینطور شده بود. شاید طرف داشت باهام بازی می کرد، یه گوشه قایم شده بود و داشت از پشت پنجره دزدکی و دولا دولا طوری که پرده تکون نخوره هیکل درازمو دید میزد و بهم می خندید. یاد اولین بار افتادم و بیشتر حرصم دراومد. به خودم گفتم لامصب تو مثلا بلده کاری، تو اینکاره ای، آخه به توام میشه گفت حرفه ای، حالا کل یک خیابابون صورتتو دیدن، اونم نه یه بار و دوبار، اونقدر دیدنت که بعد بتونن با انگشت نشونت بدن و بفرستنت اونجا که نباید.

راستش دیگه داشتم بی خیال می شدم. اوضاع خیلی خراب بود. خرابترم شد وقتی اون پیره مرد موبلند از مغازه آجیل فروشیش اومد بیرون و بهم گفت: داداش دنبال آدرس خاصی می گردی؟

گفتم نه حاجی،  پیرمرد بدجوری نگام می کرد. چشماش خوب برق می زد. موهای مرتبی داشت. معلوم بود همین دو سه روز پیش از زیر دست سلمونی زده بیرون. وقتی دیدم هنوز داره با کنجکاوی نگام می کنه گفتم: منتظر رفیقم هستم حاجی، باهاش قرار دارم.

بفهمی نفهمی راضی شد. سرشو تکون داد گفت: خلاصه اگه نشونی خواستی به من بگو. من قدیمی ترین آدم این محلم، هرکی آدرس می خواد میفرستنش پیش من. گفتم: دمت گرم حاجی، ان شاالله که برقرار باشی. اینو که گفتم، نیشش باز شد. بدجوری کیف کرد، گفت قربون تو. بعد برام دست تکون داد و دوباره رفت تو مغازش.

وقتی دوباره رفت توی مغازش تصمیم گرفتم جامو عوض کنم. اصلا حوصله دردسر نداشتم. رفتم جلوتر. درست جلو در خونه تکیه دادم به یک موتور . زل ردم به پنجره وسطی. احتمالا اونجا اتاق پذیراییشون بود. شایدم همون پشت داشت زاغمو چوب می زد. سرمو چرخوندم و دوباره چشمام افتاد به آجیل فروشه. اومده بود بیرون دم در مغازش وایساده بود و داشت نگاهم می کرد. براش سر تکون دادم و دوباره جشممو انداختم به پنجره خونه. کم کم داشت حوصله م سر می رفت. د

داشتم فکری می شدم که نکنه همه چی الکیه، نکنه سرکارم گذاشتن. اگه هوا تاریک می شد دیگه نمی شد کاری کرد. من هیچوقت نتونستم توی تاریکی کارو انجام بدم. دست کم خوب انجام ندادم. نگاهمو انداختم به آسمون. ابرای پاییزی داشتن توی هوا تاب می خوردن. اگه بارون بگیره می زنم به چاک. می رم سر وقت خودش و نصفه پولمو می گیرم که اینطور وقتمو تلف کرده. یه روزمو کشته واسه چقدر پول از اولشم توی این فکر بودم که چقدر گیر خودش میاد و چقدر به من میده.

از صدای نازکش فهمیدم که ازون ترسوهای روزگاره. همین حالا که هنوز هیچ اتفاقی نیوفتاده خودشو هفتا سوراخ قایم کرده. همون روز که باهام قرار گذاشته بود اونم با ریش و سیبیل چسبکیش باید می فهمیدم که چقدر بی دل و جراته. اگه همون وقت یه کم براش چشم گشاد می کردم و صدامو می نداختم بالا قیمتو می کرد دو برابر. همین که جلوم نشست بیست بار دورو ورش رو نگاه کرد. چشماش یه ضرب دو دو می زد. بهش گفتم: خوبه که حالا وسط شهر و توی این کافه شلوغ قرار گذاشتیم و اینقده می ترسی. اگه می خواستی بیای طرف محل ما چی کار می کردی؟

اینو که گفتم اول رنگش سرخ شد بعد انگاری یه کم آروم شد. انگار تازه فهمید که وسط اون کافه و بین اون همه آدم قرار نیست سرشو ببرم و بذارم پس گردنش. گفت: احتیاط شرط عقله. خندیدم، تو دلم گفتم: ای تو اون احتیاطت که فرقش با ترس هیچی نیست.. بعد یه دفعه هول شد. انگار که دیرش شده باشه یه عکس گنده در آورد و گذاشت روی میز. عکسو قاپیدم و کردمش توی جیبم و صدام رفت بالا : دیوونه شدی مگه؟ جلو این همه آدم؟ یه دفعه برو روی میز و یه بلندگوئم بگیر دستتو داد بزن: که آی مردم من می خوام یه نفرو…

زیر لب گفت: باشه..باشه بابا ببخشید آروم باش. حالا چقدر میگیری که… گفتم: همون که اول طِی کردیم. یه قرونم پایین تر نمیام. یعنی نمی صرفه. می دونی که چی کار قراره بکنم واست؟ سرشو آروم تکون داد. یه تیکه از سیبیلش آویزون شد. خودشم نفهمید. گفتم: پس دیگه حرف توش نیار. ناخن خشکی هم نکن. آدم خیلی باید کاسب باشه که به خاطر دست به همچین خبطی بزنه.

داداش ساعت چنده؟

یه لحظه از جام پریدم. یه نفر پشت سرم وایساده بود. بالاخره اومد. نباید نگاش می کردم. با خودم گفتم: پس کدوم گوری بودی تا حالا؟ دو ساعته که اینجا علافم. یه نیم نگاه بهش انداختم گفتم: دو، دو نیم…

خندید، گفت: پس بفرمائید بالا. از کنارم رد شد و رفت سمت در. قد و هیکلش همون بود که باید. نیم رخشم همون عکسه بود. بهش نمیومد. حتی بهش نمیخورد سیگاری باشه. بلند قد بود و صاف و صوف. در و باز کرد و رفت تو. یکی دو دقیقه صبر کردم. سر خیابون هنوز آجیل فروشه داشت کشیک می کشید. ته خیابون خلوت بود. یکی دو تا پنجره از خونه های بغلی باز و بسته شدن. رفتم سمت در.

ادامه دارد

image source

http://whytoread.com/category/thriller-suspense/

 

More from احمد آذری نجفی

چلوکبابی بروهای قدیم

میگن قدیما کسی که می رفت چلوکبابی به نام یک پرس چلو...
بیشتر بخوان
  • آناهیتا

    عــــــــــــــه! خب بقیه ش چی ؟! :/ :))

  • امین

    این بقیشو میشه بذارید لدفن…