ماجرای قرنطینه روزانه خانواده دو کارمند بیکار شده

من و همسرم به همراه پسر و دخترم رسما یک هفته قبل از عید، خانه نشین شدیم:

روز اول – اصلا نفهمیدیم چطوری گذشت. حداقل ۶ ساعت سریال تلویزیونی و دو ساعت وبگردی داشتیم. دو سه برابر غذای همیشگی هله و هوله خوردیم.

روز دوم – بی برنامه تر و سریعتر گذشت. یکی دو ساعت بیشتر به اوقات جلوی تلویزیون و کامپیوتر و تلفن اضافه شد. پیتزای یخ زده، لوبیای کنسروی و هر یکی دو ساعت، نان بربری داغ شده و دو سه پاکت چیپس، غذایی بود که به بدن رساندیم.

روز سوم- تصمیم گرفتیم کیک و غذا بپزیم. من و همسرم اعلام کردیم صبحانه و چیپس نمی خوریم. پسر ۱۷ ساله و دختر ۱۳ ساله ما را نادیده گرفتند. اولین دعوا و قهر به جان هر چهارتای ما افتاد. هیچکس دیگر نبود تا نارضایتی مان را بر سرش آوار کنیم.

روز چهارم – هم من و هم همسرم ضمن خوردن غذاهای خانگی که خودمان تهیه کردیم چیپس و هر چیز با نمک و سرخ شده و چرب را موقع دیدن سریال های تلویزیونی پر از جنگ و کشت و کشتار تمام کردیم. تصمیم گرفتیم شبانه به فروشگاه زنجیره ایی برویم و غذا و مایحتاج یک هفته را تهیه کنیم. یک سوم غذاها ها و وسایل مورد نیاز در فروشگاه یافت نمی شد. هر چه که هنوز باقی بود را با حرص و دلهره خریدیم.

ساعات خوابیدن ما تقریبا هر شب یک ساعت کمتر می شد و بالطبع یکی دو ساعت دیرتر بیدار می شدیم. همه مان حوالی ظهر بیدار شدیم. همسرم کارمند دانشگاه شهر است و حقوقش را می گیرد. من راننده اتوبوس مدرسه هستم و شرکت خصوصی اتوبوسرانی اعلام کرد که تا سه هفته آینده حقوق به ما می دهند. بعدش را نمی دانم.

روز پنجم – قرار دو مهمانی دوستانه و یک سفر اخرهفته با سه خانواده دیگر از دوستان به یک ییلاق در بیرون شهر را کنسل کردیم. مصرف قهوه من و همسرم دو برابر شد. شبها هم کنار تلویزیون چایی می خوردیم. قرنطینه ما تبدیل شده بود به یک تعطیلات جالب و محدود در محوطه خانه… شروع کردیم به ایجاد تماس های ویدئویی ثابت با دوستان و اقوام.

روز ششم – تصمیم گرفتیم بلافاصله بعد از بیدار شدن یعنی حوالی ۱ بعدازظهر به فروشکاه مواد غذایی برویم. می توانستیم نرویم ولی عدم اطمینان نسبت به اینده ما را واداشت که خرید خشکبار برای یک ماه را تدارک ببینیم. سیب زمینی، برنج، روغن و اگر گیرمان بیاید وسایل بهداشتی.

روز هفتم- عواهای ما هم مدام مثل کتاب جنگ و صلح ادامه داشت. آنقدر فیلم جنگی دوران قرون وسطا و سر بریدن و چشم درآوردن و تجاوز و نفرت دیدم داشتیم خل می شدیم ولی همچنان دیدیم. ۵ سریال This is us – Game of Throne Carnival Roy – Picky Blinders – Witcher را طبق خواست بچه ها دنبال می کردیم. از وقتی که پسر و دختر ما برای خودشان آدم شدند و ما را قبول نداشتند و تحویل مان نمی گرفتند این اولین روزهایی بود که یک سلیقه مشترک یافتیم.

روز هشتم – اولین تصمیمات در باره ورزش در خانه و قدم زدن در محله توسط هر چهار نفرمان گرفته شد. اما به جز همسرم و پسرم، بقیه مان از جای مان تکان نخوردیم. بین ساعت ۳ تا ۶ صبح به ترتیب همسرم، پسرم و دخترم و من می رفتیم که بخوابیم. اما همگی مان حوالی ۱ بعد از ظهر بیدار بودیم. من شروع کردم سبیل های مدل وایکینگ های سریال های که می دیدم را بگذارم. پسرم موهایش را از ته زد. دخترم و همسرم تصمیم گرفتند انواع ماسک های صورت که خریده بودند را امتحان کردند. صحبت از خواندن کتاب شد چون این سریالها داشتند غیرقابل تحمل می شدند.

نگرانی ها در باره درس بچه ها و آینده خودمان و خطر شیوع بیماری کم کم حس ولنگاریو مرخصی را کنار زد. ما حال مان خوش است ولی می خوانیم و می دانیم که حتما صدها میلیون خانواده وضع حقوق ماهانه شان، سلامت و غذا ی شان نامعلوم و حتی ناراحت کننده است. ما واقعا کار خاصی نمی کنیم.  تجمل و افراطی به خرج نمی دهیم. غذا در کانادا همیشه کمترین هزینه بوده است. سرگرمی های مان تقریبا ارزان است.

 

ادامه دارد.

Written By
More from ناشناس

هر دوی ما قدرتمند بودیم. نمی‌خواستیم برای عشق، خوار و ذلیل شویم

حتماً در باره مردان قدرتمند و مدیر که صاحب شرکت های موفق...
بیشتر بخوان