من و موسیقی بتهوون و لحظه‌ایی که سرنوشت بر در می‌کوبد

امسال رو یونسکو سال بتهوون اعلام کرده، همه ۹ سمفونی نابغه رو ریختم روی فلش و این چند وقت هر زمان که رانندگی میکنم گوش میدم.

امشب از منزل دوستی میومدم، در خیابانهای خلوت و بیمار شهر، رانندگی با چاشنی گس سیگار و تلخی شکلات، نگاه میکردم به شهر که بطور واضح در وحشتی چندلایه غوطه ور شده، غرق در ابری از آلودگی غلیظ هوا و ترس از ویروسی که مرگ به همراه داره،

وارد اتوبان پارک وی شدم، سمفونی پنجم شروع شد با اون افتتاحیه معروف « دا دا دا دااا،دا دا دا دااا…» و همینطور که ادامه پیدا کرد شگفت زده دریافتم انگار که بتهوون این سمفونی رو برای امشب تهران ساخته، چنان از دید من با منظره های شهر و احوالاتم میکس و ترکیب اندازه و به جایی داشت که گویی دارم یک ویدیوکلیپ تماشا میکنم،

چطور ممکنه آنقدر دقیق و موثر یک اثر دوره کلاسیک اروپای اوایل قرن ۱۹ منعکس کننده روزگار آدمی در تهران «دوره نکبت» قرن ۲۱ باشه؟حتما شباهتی وجود داره.

این سمفونی رو بتهوون زمانی ساخت و به پایان رساند که هم سن و سال حالای من بود، ناشنوایی گوشهایش آغاز شده بود و شدت میگرفت و روند زندگیش رو مختل میکرد، ساکن آپارتمانی اجاره ای در وین، پایتخت امپراتوری اتریش مجارستان بود که حالا دچار آشفتگی های سیاسی شده بود و کمی بعد هم توسط ارتش ناپلئون اشغال شد،

میشه حدس زد احتمالا در نبود واکسن و بهداشت عمومی بیماری های متعددی هم شایع بوده و در این شرایط زندگی روزمره هم به سختی میگذشته، او راوی مجموعه ای از آشفتگی جمعی و فردی،بود،. درک و بیان شخصی یک نابغه از وضعیت.

بتهوون در تنها اظهارنظرش درباره این سمفونی به دوستش درباره موتیف چهار نتی افتتاح و شروع موومان نخست گفته که براش تداعی «لحظه ای است که سرنوشت بر در میکوبد»

درباره این سمفونی بسیار کتاب، مقاله و حتی فیلم ساخته و نوشته شده، هرکس از ظن خود با این شاهکار ذوق هنری و خلاقیت انسان مواجه شده، تفسیری از آن داده، کسانی آن را روایت وحشت انسان توصیف کردند، کسانی حدیث نبرد و پیروزی و کسانی درخشش امید در شبی تاریک.

اما برای من و این روزگاری که دارم سپری میکنم حکایت آن توصیفی است از وحشتی مستقر اما لرزان، امیدی نیرومند اما بعید.

تقریبا مصادف با پایان موومان چهارم رسیدم به خانه، آنقدر غرق در سمفونی و افکارم بودم که متوجه زمان و مسافت نشدم، جلوی خونه ماشین را خاموش کردم، لحظات پایانی سمفونی رو در سکوت و تاریک روشن گوش دادم، نور چراغ خیابان با فاصله ای یک طرف صورتم را روشن و طرف دیگر را در سایه قرار داده بود. این بار بیشتر از همیشه موسیقی بتهوون را حس کردم.

More from امید حنیف

تماشای ضیافت کباب

بچه بودم تابستونها میرفتم پیش داییم کار میکردم. شبها منو میرسوند دم...
بیشتر بخوان