عطر خیال تو

گاهی به شهر چشم می دوختم و گاهی کتاب می خوندم. روی صندلی چوبی لم داده بودم. هوا ابری بود. صدای باد نگذاشت بفهمم که تو هم اومدی توی بالکن.

رفتی کنار لبه و دستاتو گذاشتی روی نرده ها. واسه دیدن سر تا سر کوچه ، تنت رو مثل گربه ها کش آوردی. بدون اینکه نگاهت کنم حواسم به چشمات بود. حفظ مشون. پنجره ها رو دید زدی. مراقب بودی. یواشکی اومدی پیشونی منو بوسیدی و دستم را گرفتی تا از صندلی بلند شوم.

دوباره اطرافو نگاه کردی تا خیالت راحت بشه. کتاب رو از دستم کشیدی و گذاشتی روی نرده ها. دستاتو دور من حلقه کردی و با هم توی باد دقیقا مثل کتاب روی نرده، تاب خوردیم و چرخیدیم. بو کشیدمت.

چشماتو آوردی تو امتداد نگاهم. یه شب پاییزی دلپذیر بود. اون لحظه بهشت از ما بود و جهنم بعد از تو. همه چی خوب بود. همه چی کافی بود، همه چی سر جای خودش بود جز یک چیز. اینکه تو به جای عطر خودت بوی خیال می دادی.

More from منوچهر زارع

قصه «صحرای تاتارها» برای آنها که منتظر معجزه هستند

داستان « صحرای تاتارها» در باره مردی است به نام «جووانی دروگو»...
بیشتر بخوان