معرفی گوشه‌هایی از کتاب «نگاهی به شاه» اثر عباس میلانی – روز تولد

در  چهارم آبان ۱۲۹۸ درخانۀ کوچک و به نسبت محقری در تهران، در یکی از قدیمی ترین محلات آن، پسری به دنیا آمد که محمدرضا نامش نهادند. مادرش تاج الملوک بود: زنی پرجذبه، با عقایدی تند و تیز و ایمانی راسخ به درستی عقاید خود.

پدر محمدرضا در آن روزها به رضاخان شهرت داشت. به یکی از فرماندهان پرتوان و مقتدر قزاقها بدل شده بود که در آغاز، تحت فرماندهی ژنرال های برگماردۀ تزار روس بود و پس از انقلاب اکتبر ۱۹۱۷ زیر نظر و فرماندهی افسران ایرانی قرار گرفته بود. رضاخان از جمله فرماندهان ایرانی این گروه بود و دیری نپایید که به مقتدرترین فرماندۀ این رستۀ نظامی پرنفوذ بدل شد.

خانه ای که محمدرضا در آن زاده شد، استیجاری و مصداق کامل معماری سنتی ایران آن زمان بود: ساختمانی درون محور و محصورِ دیوارهایی بلند که درون را از نگاه مزاحم اغیار مصون می دارد.

در تهران سنت زدۀ آن زمان، نماد و چهرۀ بیرونی خانه اغلب ساده و معمولا عاری از طمطراق و تجمل بود. در مقابل، اگر تجملی در خانه بود یا در اندرون بود یا در بخش ویژۀ مهمانان. خانۀ محمدرضا هم از این قواعد مستثنی نبود. دیوارهای آجری بلندی داشت و در دو سوی حیاط خانه اتاق هایی پنج پله بالاتر از سطح زمین ردیف بود.

با فزونی قدرت و موقعیت رضاخان، خانه مسکونی خانواده اش هم عوض شد. پس از چندی محمدرضا و خانواده اش به خانه ای بزرگتر در محله ای بهتر نقل مکان کردند.

در فاصله ای کوتاه از این خانۀ جدید، خندق خشک و دیوار گلی ای بود که زمانی تهران را احاطه میکرد. دیوار و خندق هر دو میراث سفرهای ناصرالدین شاه به اروپا بود. آنجا در برخی از شهرهای قدیمی خندق و دیوارهای مألوف قرون وسطایی را دیده بود و از آنها خوشش آمده بود و به تقلید از آنها تهران را هم صاحب دیوار و خندق کرد.

البته در خندق هرگز آبی نبود و پس از چندی به پاتوق مطربان و معتادان و سگهای ولگرد شهر بدل شد. در زمان تولد محمدرضا سوای این خندق و دیوار، تهران شهری ناامن و توسری خورده بود. شبها محله ها در قرق اشرار یا داروغه ها بود و در هر حال برای مردم عادی امن نبود.

محمدرضا شش ساله بود که پدرش شاه شد و در تلاش خود برای نوسازی تهران نه تنها دیوار و خندق را از میان برداشت بلکه همۀ دروازه ها را هم به استثنای یکی که در نزدیکی مرکز آن وقت شهر بود نابودکرد. انگار او نیز مانند اکثر حکام تاریخ ایران تولدی تازه را تنها بر کالبد و ویرانه ً های آنچه قبلا موجود بود  میسر میدانست.

معلوم نیست در آن صبح سرد آبان که محمدرضا پا به عرصۀ جهان گذاشت، پدرش رضاخان کجا بود. برخی منابع مدعی اند که او در آن لحظه در جنگلهای گیلان مشغول جنگ بود.

دخترش اشرف، از سویی دیگر، میگوید پدرش در حیاط خانه، تنها و نگران، اینسو و آنسو قدم میزد. قدم زدن، همۀ عمر از عادات رضاشاه و محمدرضا شاه بود. رضاخان آن روز در انتظار خبر مامایی بود که کار نظارت بر زایمان تاج الملوک را به عهده داشت.

در آن زمان در ایران گویا حتی یک طبیب متخصص امراض زنان وجود نداشت. رسم بیشتر این بود که زنان بارداردر منزل خود وضع حمل میکردند و اگر خانواده از ثروت و مکنتی برخوردار بود، آنگاه ازخدمات یک ماما استفاده میشد. نرخ بالای مرگ و میر کودکان در آن سالها در ایران از جمله نتیجه های این فقر پزشکی و اجتماعی بود.

البته حتی در خانواده های ثروتمندی چون رضاخان هم سلامت و بقای نوزاد امری قطعی نبود. از قضا زود معلوم شد که محمدرضا کودکی بیمارگونه است و ضعیف. در آن روزها وبا و آنفلوانزا، اعتیاد و گرسنگی در مملکت بیداد میکرد.  در سالی که محمدرضا به دنیا آمد، حدود ده درصد جمعیت حدوداً دویست و پنجاه هزار نفری به روایتی ۲۵ هزار نفر معتاد بودند.

در نتیجۀ آغاز جنگ جهانی، نیروهای روسی و ترکی و انگلیسی هر یک بخشی از ایران را به تصرف درآوردند. قحطی بیداد میکرد. اشرار و اوباش بسیاری از نقاط مملکت را تحت تسلط خود داشتند و روزگار را بر مسافران و تجار که کالا از بازاری به بازاری میبردند تباه میکردند.

محل خرید کتاب های دکتر عباس میلانی
http://www.milanibooks.com/fa/shop