بهش گفتم بیا با هم برقصیم

دختر ظریف و خوش پوشی بود و چهره شرقی بانمکی داشت. موهای فر و بلندش رو دوست داشتم و چشمام رو تو پیست رقص به دنبال خودش می کشوند. از پرسنل سالن آرایش دختر عموم بود که به مراسم عقد دختر عمو کوچیکه دعوت شده بود.

با دوستاش یه گوشه از پیست رقص رو گرفته بودند و لوندی میکردند. نزدیکش شدم و با پرویی که الکل توی خونم بهم داده بود، بهش گفتم بیا با هم برقصیم. تعجب کرد و خندید ولی عکس العمل منفی نشون نداد. من هم دستش رو گرفتم از دوستاش جداش کردم و بردمش وسط پیست.

اون وسط خیلی شلوغ بود که باعث میشد با فاصله خیلی کم با هم برقصیم جوری که عطرش رو میتونستم حس کنم. صدای موزیک زیاد بود و رقص نور و لیزر برنامه همینطور فلش میزد. سرم رو چند بار بردم طرف گوشش و بلند اسمش رو ازش پرسیدم. توی اون شلوغی بهش گفتم عاشق موهای فرت شدم. چیزهای دیگه هم انگار گفتم اما چون یه ذره مست بودم یادم نیست. اون هم یه چیزای می گفت ولی نمیشنیدم😕

بچه های فامیل متوجه ما شده بودند و هی بهم با اشاره لبخند میزدند که یعنی کوفتت بشه نامرد. حتی دختر عمو بزرگه رفته بود به مادرم چشم روشنی داده بودند که محمد یکی رو پیدا کرده و این داستانا.

یشاید نیم ساعتی با هم رقصیدیم تا دیجی یه استراحت داد. اون رفت سمت دوستاش. من هم رفتم مشروب تمدید کردم و یه نخ سیگار کشیدم و برگشتم.

دختر عموم که سالن آرایش داره اومد سمتم و گفت خوب با نیلوفر می چرخیدی ها. گفتم آره تو عمرت یه پرسنل خوشگل گرفتی بالاخره… خندید و گفت احمق زدی به کاهدووون. نیلوفر متاهله و دو تا بچه هم داره 😮😮 دیگه بقیه شب همه بچه های فامیل ما رو سوژه کردند و تمام شب می خندیدیم. هی صدام میزدند کاهدووون.

فرداش که داشتم اون صحنه قشنگ رو مزه مزه می کردم تازه یادم اومد که نیلوفر هی از بچه هاش و باباشون محسن توی شلوغی رقص حرف می زد و من اصلا 😕 نمی شنیدم.

هم یه ذره بابت شوهرش خجالت زده شدم و احساس نامردی کردم هم پیش خودم بهش کردیت دادم. من به کاهدووون زدم ولی این محسن خان عجب دختر با حال و راحت و با وفایی پیدا کرده بود برای زندگی.

More from محمد شمشیری

بهش گفتم بیا با هم برقصیم

دختر ظریف و خوش پوشی بود و چهره شرقی بانمکی داشت. موهای...
بیشتر بخوان