امشب مهمان من است

۹:۲۰ صبح

هول و ولای مهمانی از نیم ساعت پیش بیدارم کرد. می دانستم که روز تعطیل اگر خوب نخوابم همه روز پکر خواهم بود. ولی دست خودم نبود. فکر و خیال امشب و دیدارم با مهرگان نگذاشت.

جلوی آینه متوجه شکمم شدم. چهار روز است که برگشتم به شنای صبحگاهی. هر روز ۵ بار به تعدادش اضافه کردم. امروز ۳۰ بار شنا رفتم ولی انگار یک سانتیمتر هم از قطر شکم من کم نشده بود.

ولی خوشبختانه چهار روز تمیز و مرتب بودن، خودش را نشان داد. زیرزمین یک خوابه ام داشت شبیه متل های ارزان قیمت می شد. سفید و تمیز ولی بی رنگ و رو.  بعداز ظهر امیدوارم بتوانم چند بالش رنگی برای مبلم بخرم.

۱۱:۲۰ صبح

یک خوابه من واقعاً یک اتاق دراز است. دستشویی در انتهای اتاق قرار دارد و یک دیوار نازک مدل ژاپنی که در حراج یک خانه خریده ام یک سوم آخر اتاق را مثلاً جدا می کند. آنطرف دیوارک تختم را گذاشته ام

یک آشپزخانه کوچک در ورودی اتاقم دارم که یک میز و سه صندلی در آن جا داده ام. چند قدم آنطرفتر، مبل و تلویزیون و میز کوچک لپتاپم هست. با آنکه  چهار  صندلی هم اطراف مبل چیده ام ولی اتاق دراز  شبیه مرد قدبلندی است که شلوارک پوشیده است.

تلفن و ایمیل و فیسبوک و توئیتر و اینستاگرامم را چک کردم ببینم برنامه امشب را به هم نزده باشد. خبری نبود. یعنی هنوز بیدار نشده است؟ شاید رفته سلمانی؟ شاید هم رفته بدود.

از صبح این جناب که توی شلوارم جا خوش کرده مدام سر بلند می کند و مرا وا می دارد در باره احتمال داشتن سکس با مهرگان فکر کنم. هیجانزده بودنش به وضوح از روی شلوار قابل روئیت است. نمی دانم چه کار کنم که شب خودش را نشان ندهد. فکر کنم همین هیجان زیادی اش باعث پریدن خواب از سرم شد.

۱۲:۲۰ بعد از ظهر

دارم از دست شلنگ تخته انداختن این جناب درون شلوارم کلافه می شوم. دو سه ساعت اول صبح یکی دو بار بیدار شده بود. ولی از یک ساعت گذشته دم به دم از جایش بلند می شود.

تقصیر هم ندارد. ۵ ماه است که سکس نداشتم. یک هفته هم می شود که نه در خواب و نه در بیداری تخلیه نشده ام. بدبختی این است که بعد از خودارضایی، یکی دو روز، اخلاقم می ریزد به هم و حتی تحمل خودم را ندارم چه برسد به یک قرار جدی. آن هم با مهرگان که واقعاً دختری است استثنایی.

نمی خواهم هیچ دلیلی برای عوضی شدن خودم پیدا کنم. این اواخر، یعنی این دو سه سال که دارم وارد ۴۰ سالگی می شوم حساستر از همیشه شده ام. می خواهم بهترین خودم باشم. البته اگر این شکم و زیر شکم برجسته ام بگذارند.

می روم می دوم. بر می گردم یک کوچولو می خوابم. حتماً همه چیز برمی گردد سر جایش.

۱:۲۰ بعد از ظهر

چهار کیلومتر دویدم. بیست تا شنای دیگر رفتم و ۲۰ بار هم  توی پارک خودم را از میله بالا کشیدم. روز بهاری گرمی بود و حسابی عرق کردم. از حمام با صورت دو تیغه بیرون آمدم. توی رختخواب هنوز دراز نکشیده بودم که جناب خان بلند شد. خنده ام گرفت. دلم برایش سوخت. سرزنشش نکردم. مدتی برای خودش سرافراز ماند و فکر کنم همزمان با من خوابید.

۳:۲۰ بعد از ظهر

از هوش رفته بودم. خواب که نبود یک مرگ کوچک بود. حدود دو ساعت خوابیدم. ولی از این بهتر نمی شد. الان هیچ بهانه ای ندارم. نه جایی از بدنم درد می کند. نه غمی دارم و نه غصه ای. با آنکه از صبح فقط یک لیوان شیر و یک قهوه خوردم اما احساس گرسنگی نمی کنم.

روی تخت ولو بودم. شام را از بیرون سفارش می دهم. شراب و آبجوی خنک هم که دارم. می ماند یک سالاد و کیک پسته که دیروز از فروشگاه ایرانی خریده بودم.

یعنی حتی می توانستم تا خود ساعت ۷ درست قبل از آمدن مهرگان همینطوری در رختخواب غلط بزنم. چقدر خوب و راحت و آرام.

از بیکاری شروع کردم به شمردن همه زنهایی که با آنها آشنا شده بودم. بعد فکر کردم با این مهرگان قرار است سر از کجا در بیاورم. الان می دانم که بیتاب مهرگان هستم. ولی آیا بعد از امشب و شب های دیگر در طی چند ماه آینده، همچنان بیتاب وی خواهم ماند؟ دلم می گوید بله ولی این اقرار و رضایت را قبلاً به دیگران هم نشان دادم اما عملا هیجان و بیتابی برای بقیه نمانده بود.

من یک معلم نیمه وقت هستم. هفته ای بین دو الی چهار روز به کلاس های مختلف ابتدایی فرستاده می شوم. آینده ام بی ثبات نیست. کارم را دوست دارم و حتماً تا یکی دو سال دیگر معلم تمام وقت می شوم. مجردی را با همه سختی هایش دوست دارم. دوستان و رفت و آمد، سفر و از همه چیز بیشتر، این بیتاب شدن های گاهگاهی را دوست دارم. هر چند فاصله بین یک بیتابی تا هیجان آشنایی با یک نفر دیگر، مدام بیشتر می شود.

بعد از مهرگان، شک ندارم که شاید بیش از یک سال باید بدوم و بگردم و جواب رد بشنوم تا دوباره یکی باشد که قلب مان برای هم بتپد. راستش را بگویم زیاد هم از این بابت ناراضی نیستم چون من آن جان و صبوری همیشگی را ندارم.

شاید روزی برسد که آرزوی بیتاب شدن از سرم بیرون برود. آن وقت همه روز تعطیلم را توی رختخواب غلط میزنم. راحتی و آرامش تنها چیزهایی هستند که انتظارشان را می کشم.

جناب محترم در درون شلوارم بیدار می شود. تا کی باید اسیر و عبیدش باشم نمی دانم؟ اما متوجه هستم که سال به سال اطاعت او از من بیشتر می شود. امروز این من بودم که هم خواباندمش و حالا بیدارش کردم.

به خیالاتم در باره من و امشب و مهرگان میدان می دهم.

حتماً پیراهن مهرگان را از تنش در می آورم. حتماً برق نگاهش را می بینم. حتماً از بوسیدن و مکیدن و لذت دادن به مهرگان، خودم هم بی نهایت لذت می برم. ولی بدون تردید قبلش به او می گویم که مجرد بودن را از هر چیزی بیشتر دوست دارم.

خوشبختانه به سنی رسیدم که ضرورتی ندارد دروغ بگویم و به هر دری بزنم تا زنی را در آغوش بگیرم. یاد گرفتم  باصبوری تمام، یکی را پیدا کنم که موقعیت آرامی داشته باشد و لذت هماغوشی را موقت بخواهد.

شاید مهرگان هم روی تخت خودش لم داده و دارد دگمه شلوارم را باز می کند در همان حال پاهایش را ناخوداگاه برایم باز می کند و می گذارد به زنانگی اش بدون هیچ فریب یا بی حرمتی میدان دهم. می گذارد برای یک شب یا حتی برای ماه ها، در شب های متمادی بپرستمش. شاید مهرگان هم همزمان با من فکر می کند که چقدر خوب است فرداشب همچنان توی تخت خودش هست. مستقل و آرام مثل من …

۴:۲۰ بعد از ظهر

میزنم بیرون تا بالش های کوچک رنگی برای مبلم بخرم.

۵:۲۰
۶:۲۰
۷:۲۰
۸:۲۰
۹:۲۰
۱۰:۲۰
۱۱:۲۰ شب
مهرگان خیلی ناز بود. خیلی خیلی

More from محمود الوند

کامیون صورتی داشت

آقامون که شما باشین براتون بگم که به خودم از همون اول...
بیشتر بخوان