تهران زبان ندارد

درست خاطرم نیست بار آخری که لهجه تهرانی را شنیدم یا نمی دانم آخرین بار در کدوم «دالون» یا کوچه «آشتی کنون» تهران، صدای غزل خواندن یک خراباتی را شنیدم ولی روزی نیست که نشانی از هتک حرمت به این شهرِ مهمان نواز را شاهد نباشم.

توسعه نیافتگی و تبعیض، تهران را مدتها است از نفس انداخته. انگار نفرین ۳۵ هزار روستای ایران که خالی از سکنه شده گریبان تهران عزیز را گرفت.

حقیقت این است که تهران دیگر زبان ندارد. دیگه لهجه تهرانی را کم می شنویم، لهجه ای موزون که سال ها است در همهمه میلیونها شهرستانی و روستایی که به شهر آمدند و میلیونها تهرانی که شهر و وطن رو ترک کرده، گم شده است.

یاقوت حَمَوی مورخ یونانی الاصل عرب زبان در مُعجَم‌البُلدان تعریفی از طهران کرده و وضع این آبادی رو در قرن ششم و هفتم قمری نشان داده: «این آبادی از دیه‌های ری است و میان آن دو قرب سنگ فاصله است. مردی راستگو از مردم ری مرا خبر داد که این آبادی که بناهای آن در زیر زمین بنیان یافته است و هیچکس جز به اراده مردم بدانجا راه نمی‌یابد و در بیشتر اوقات ایشان نسبت به سلطان وقت راه خلاف و سرپیچی می‌پیمایند و وی را جز مدارا با ایشان چاره‌ای نیست»

تهران معروف بود به داشتن مردمی آزاده، با سنت بسیار کهن و دیرپای درویشی و تصوف، شهر پایمردی در رفاقت و دم غنیمت دانستن و خوشگذرانی های ساده.

مردان این شهر با نام خود و پدرشان خطاب می شدند مانند «احمدِ یاور» یا «اسدِ بابا جعفر»… تهران شهر مدارا و چند فرهنگی بود که کلیمی، ارمنی، آذری، کرد… می توانستند در آن کاره ای باشند و بدون سوال جواب و شرط و شروط از فرصت ها و امواج توسعه و تجدد به میزان زرنگی و کاردانی خودشان بهره ببرند.

زندگی در بزرگترین شهر یک کشور، فرصتی بود برای پنهان شدن و بی نام و نشان زندگی کردن… زندگی به دور از تعصب و زد و بند قبیله و سنت…

هر ایرانی وقتی به هر دلیل، شهر و روستای خودش را متناسب با توقع خودش نمی دید بدون هیچ نگرانی امیدوار بود که شهر بزرگی هست که می تواند به آن پناه ببرد تا زندگی جدیدی را شروع کند.

از هنرمند و تاجر و سقط فروش تا روسپی، دزد و هر فراری از شهر خود، همگی به این شهر پناه می آوردند  و این شد تهرانی که نسل امروز می بیند. لحاف چهل دوزی شده از فرهنگ و مردم تمام ایران، بد و خوب، زشت و زیبا…

البته این گونه که تاریخ روایت می کند تهران حتی پیش از پایتخت شدن، پناه بسیاری بوده و گفته شده که «روستای تهران به‌ واسطهٔ برخورداری از مغاک‌ها و حفره‌های زیرزمینی و مواضع طبیعی فراوان و دشواری نفوذ در آن‌ها، پناهگاه خوبی برای دولتمردان و دیگر اشخاصی بوده که احتمالاً مورد تعقیب مدّعیان قرار داشته‌اند»

متاسفانه تهران در نهایت، خودش قربانی این نجابت و غریب نوازی شده است. تهرانی که در زمان پهلوی مورد حسرت و غبطه تمام آسیا و مایه شگفتی فرنگیان بود، چنان در آخرین هجوم فرصت طلبی و منفعت پرستی از درون فرو ریخت که دیگر کسی توان پیش بینی آینده آن را ندارد.

حالا بچه تهران بودن گناه بزرگی شده است که مدام باید خودش را برای جواب پس دادن آماده کند. اتفاقی که از دانشگاه و دوره سربازی شروع می شد و تا یافتن موقعیت های شغلی ادامه می یافت. در طی  سال های اخیر اکثر تصمیم گیرندگان زندگی و شغل و آینده تهرانی ها، میزبانان شهرستانی شان بودند.

تهران بعد از جنگ عراق و بالارفتن قیمت نفت، جولانگاه نوکیسه های ولایی و ریچ کیدز رژیم اسلامی شد که هم شدیداً دوست داشتند ادای تهرانی های بالای شهری را در بیاورند هم نسبت به تجدد و فرهنگ خوشگذران ساده تهرانی ها با نفرت روبرو شوند.
 
مردم صدها شهر و هزاران روستا به تهران آمدند بدون آنکه فرصت تهرانی شدن واقعی نصیب شان شود.

 

More from بزرگ زانا

تهران زبان ندارد

درست خاطرم نیست بار آخری که لهجه تهرانی را شنیدم یا نمی...
بیشتر بخوان