خاطرات یک چریک پشیمان – گزارش شهرنو


ناگفته نماند که برای مردان مازندرانی، « تهران رفتن» بخشی از مرحله مرد شدن بود. همه پسردائی ها و پسرعموها و مردان بزرگتر از ما در محله، خاطرات سفر به تهران داشتند.

از مسافرخانه های ناصرخسرو می گفتند و ساندویچ مغز و آبجوهایی که توی مشروب فروشی های ارمنی یا کافه ها خورده بودند. یکی از تجربه های پرغرور دیگری که بعضی ها اعلام می کردند رفتن به «شهر نو» بود.

من و مرتضی در در ابتدای انقلاب وارد مرحله مردانگی شدیم. وقتی که به یکباره مشروب خوردن و حتی فکر تجربه جنسی داشتن، کاملا از صحنه خیالات مان خارج شده بود. ما قرار بود دنیا را از هر نوع ستم برهانیم. ما قصد داشتیم اول خاورمیانه و بعد دنیا را از  شر بدی ها و فریب های امریکای جهانخوار نجات دهیم.

واقعا نمی دانم این توقع و امید برای ساختن دنیای بی آزار و مهربان آن هم از طریق خشم و نابودی چطور در وجود ما رخنه کرد. الان که فکر می کنم می بینم ذوق زدگی و انرژی و تعهدی که نشان می دادیم خیلی شبیه شرکت های استارت آپ جدید است که چند جوان برای ساختن یک ایده خدماتی یا تولیدی راه می اندازند. فرق ما با انها این بود که ایده ما فقط برای ویران کردن بود.

وقتی با یک مینی بوس به ترمینال شرق تهران رسیدیم هر دوی مان تصمیم قطعی گرفتیم که از شهرنو عکس بگیریم.

با آدرسی که داشتیم به خیابان ناصرخسرو رفتیم. قبل از هر چیز یک مسافرخانه پیدا کردیم که اتاق ارزانش هشت تخته بود. بعد از آن عصر و شب را در خیابان‌های اطراف قدم زدیم.ساندویچ تخم مرغ و کتلت با نوشابه خوردیم.

صبح قرار گذاشتیم پیاده به سمت شهرنو برویم. سال ۵۸ بود. از اعدام چند روسپی معروف و آتش سوزی سال قبل شهرنو باخبر بودیم ولی شهرنو هنوز باز بود و حتی یک سال پس از سفر ما هم، همچنان به کارش ادامه داده بود.

نان گرم و تازه ای که از نانوایی نزدیک مسافرخانه خریده بودیم با گردو و پنیری که داشتیم، خوردیم و سلانه سلانه به خیابان جمشید نزدیک می شدیم. جلو فروشگاه‌ها و پاساژهای سر راه می ایستادیم تا طوری برسیم که ظهر شود.

وقتی به شهرنو نزدیک شدیم جمعیتی که مثل ما در پیاده رو قدم می زدند، زیادتر شدند. رستورانها و  قهو‌ه خانه ها در خیابان‌های اطراف پر از مشتری بودند. وقتی به در شهرنو رسیدیم اصلا جا برای سوزن انداختن نبود.

تازه وقتی آنجا رسیدیم فهمیدم که جرئت بیرون آوردن دوربینم را ندارم. قیافه آدم های کاسب دور و بر عجیب و خطرناک به نظر می رسید. مرتضی یکبار پیشنهاد کرد که برگردیم ولی چنان محو صحنه بودیم که بدون هیچ  صحبتی به راه مان ادامه دادیم.

بیشترین چیزی که در جمعیت به چشم می خورد وجود کارگران فصلی شهرستانی بود. در بین  جمعیت برای اولین بار در زندگی ام، زنان و حتی دختران جوان روسپی را می دیدم که یا از روبرو می آمدند یا از کنارشان رد می شدم.

خودمان را به سمت راست خیابان کشاندیم. جلوی هر خانه یک پارچه شبیه پرده آویزان بود. گاهی جلوی شان یکی دو مرد یا یک زن ایستاده بود که مشتریها را به درون جلب می کرد.

هنوز چند دقیقه از قدم زدن مان نگذشته بود که متوجه کثیف تر شدن خیابان و حتی خانه ها و افرادی که اطراف می پلکیدند شدم. مغز خام و جوان من فقط طوطی وار یاد گرفته بود که این محله باید بسته شود. به درون خانه ها نرفته بودیم و تصوری از روسپی ها نداشتیم.

هر چه جلوتر می‌رفتیم مغازه ها و حتی روسپی ها پیرتر، معتادتر و بیچاره‌تر می شدند. چشمانم داشت از حدقه در میآمد وقتی پیرزنان نیمه لختی را می دیدم که نیمه خواب و نیمه بیدار، جلوی یک قهوه خانه روی صندلی نشسته بودند و صدای دو تومن دو تومن به گوش می رسید.

وضع همینطور نکبتی تر می شد تا اینکه به آخر خیابان رسیدیم. یک دفعه متوجه مسیری طولانی از مردانی شدم که کنار کوچه ها و بن بست ها و جوی آب ها ها خمیده و تکیده و حتی افتاده بودند. خیلی‌ها مشغول تزریق بودند. اغلب شان سیگاری در گوشه لب شان آویزان بود.

جمعیتی حدود ۵۰۰ نفر، دور و برم چمباتمه زده بودند. دوربین لوبیتل را زیر کتم یواشکی باز کردم و بدون اینکه به آینه جعبه بالایی اش نگاه کنم هر موقع که فرصت می شد عکس می گرفتم. وقتی خیالم بابت این شیوه عکس گرفتن کمی راحت شد در راه برگشت هم، هر چقدر که می شد عکس گرفتم.

 

تصاویر از آثار کاوه گلستان و موتور جستجوی گوگل

خاطرات یک چریک پشیمان – اولین عملیات

More from حمید طلوعی

خاطرات یک چریک پشیمان – اولین عملیات

۱۷ ساله بودم که انقلاب پیروز شد. توی همون تغییراتی که یهویی...
بیشتر بخوان