ملاقات با دختری که می خواست ایرانی بازی در نیاورم

بعد از ساعت ها کلنجار، بالاخره برای معرفی خودم در یک سایت دوستیابی نوشتم: « مردی ۴۳ ساله در آستانه پیری، خسته از قضاوت و پیشداوری، شاغل، کمی سیگاری، خجالتی و خیالپرداز. حسود و تنبل … خودخواه و کمی ترسو »

عصر سردی بود. ساعت هنوز ۵ نشده بود که آفتاب کاملا از آسمان، غیبش زده بود. الان سه روزاست با مرسده اشنا شدم. اول با چت و تلفن زدن سپری شد و حالا دارم می روم جلوی کافی شاپ محله اش، تا برویم با هم شام بخوریم.

عکسش را که دیدم گفتم هم تیپ خودم است. حتی حدس زدم چیزهایی که برای معرفی خودش نوشته به شخصیتش نمی خورد و دارد مثل من کلک می زند و می خواهد این دفعه در نقش آدم دیگری باشد.

جالبتر از همه، اولین گفتگوی تلفنی ما بود. نگفته بود که ایرانی است. اسمش هم می توانست ایرانی نباشد. ولی به محض اینکه گوشی را برداشت و الو گفت، صدای موسیقی ایرانی را شنیدم. اول فکر کردم شاید فقط این موسیقی را دوست دارد ولی لهجه اش با وجود همه مهارتی که به خرج می داد ایرانی بود. وسط انگلیسی حرف زدنش، گفتم سلام.

حدسم داشت درست در می آمد که عین خودم است. خیلی راحت به فارسی سوئیچ کرد چون او هم فهمیده بود ایرانی ام. لهجه فارسی انگلیسی از دور داد میزنه.

از اینکه ایرانی بودیم هیچکدام خوشحال نبودیم بخصوص که انتظارش را نداشتیم. دوباره همه ماجراهای آشنایی بین زن و مرد ایرانی، جلوی چشمان هر دوی مان رژه رفت.

در آخرین تماس گفته بود سر کوچه شان کنار یک قهوه خانه منتظر باشم تا با او به خانه اش برویم برای کمی گپ و گفتگو و بعد برویم به بارِ « سِ وات» که هر دوی مان می شناختیم و دوست داشتیم. گفتم که شبیه هم هستیم.

خانه اش یک زیر زمین یک خوابه تمیز و نقلی بود که نمی شد فهمید منزلی دخترانه است یا پسرانه… خوش سلیقه بود و ساده و راحت… محله اش نزدیک محله هنرمندان شهر بود. از ان هنرمندان که فقیر هستند ولی ساده و شیک می گردند.

در رستوران « سِ وات» در طی حدود ۳ ساعت، نفری سه بطری آبجو خوردیم ولی قبل از آنکه سر مان گرم شود هر دوی مان، بازی اعتراف به کارهایی که قبلا کردیم و شکست های عشقی و بقیه داستان همیشگی در هر آشنایی اولیه را پشت سر گذاشتیم.

مرسده گفت:« می توانیم برگردیم به خانه ام. هم مرا می رسانی و هم می توانیم باقیمانده کیک سیبی که دارم را با دو گیلاس شری تمام کنیم»

هر دوی مان حدس زدیم که حرکت و دعوتش یک ذره سریع بود و می توانست اتفاقات دیگر هم ایجاد کند ولی به قضاوت های مان خندیدم و رفتیم.

مثل همیشه مشروب، زنان را برایم زیباتر جلوه داد. موهای کوتاه و لَخت مرسده که نیمه چپ صورتش را پنهان کرده بود، به او قیافه جذابی می داد. شبیه دختران ایرانی دوره جوانی ام در دانشگاه بود.

حرف زدن های مان تا حوالی ۲ بامداد طول کشید. مرسده گفت: « می توانی روی همین مبلی که نشسته ایی امشب بخوابی « به شرطی که ایرانی بازی در نیاوری» گفتم باید جایی را امضا کنم یا قولم کافی است. خندید و رفت که برایم ملافه و متکا بیاورد.

برای خودم ولی خیلی عجیب بود که چرا نشانه های تمنای جنسی در من هنوز آشکار نشده است. معمولا خون به سمت عضو جنسی ما مردها هجوم می آورد و داد می زند که « هی پس من چی»به خودم گفتم مگر خودت را مردی در استانه پیری معرفی نکرده ایی؟ زیاد هم نشانی غلط نداده ایی.

مرسده که سریع درون یک لباس خواب بلند کتانی فرو رفته بود، مسواکی نو به من داد. یکی دو بار کنار آینه دستشویی سعی کردم خیال کنم مرسده منتظر من است که دستم را روی باسنش بگذارم. یا دستم را به درون موهایش بکشم یا فقط با تاکیدی بیشتر به او در آینه نگاه کنم. ولی آن شب هیچکدام از این ترفندها را نزدم.

شب بخیر گفتم و با کمی احساس غرور از« نشان ندادن ایرانی بازی»، روی مبل دراز کشیدم. مرسده چراغ ها را کمابیش خاموش کرد و به درون اتاق کوچکش رفت بدون اینکه در را ببندد.

چند دقیقه ایی با خودم کلنجار رفتم که مرد حسابی چه مرگت شده؟ دعوتت کرده خانه، اجازه داده شب را در خانه اش بخوابی. فردا اگر به تلفنت جواب نداد نپرس چرا؟

در حال بررسی نحوه برخاستنم و رفتن به سمت اتاقش بودم که آبجوها و یک گیلاس شری، کارش را کرد و خوابم برد.

صبح دوباره درون دستشویی خانه اش، کنار هم بودیم و در حال مسواک زدن که دیگر طاقت نیاوردم و به سمتش برگشتم و بوسیدمش. او هم گویا منتظر این عکس العمل من بود و بعد از کمی بوسیدن، به سمت اتاق خوابش رفتیم.

زیرِ لباس خواب بلندش، هیچی نپوشیده بود. کمی درون هم غلط خوردیم و بدن مان و بخصوص پوست بدنش را به شکل آشکاری لمس و حس کردم. کمی غیرعادی بود ولی احساس خوبی نداشتم. پوست بدنش در تماس با دست هایم حس خوشایندی ایجاد نمی کرد. هیچ احساس جنسی در من نمی آفرید. شاید هم خودم قادر به ایجاد هیجان جنسی نبودم. شاید این هم نشانه ایی از آستانه پیری بود.

لحظاتی نگذشت که مرسده هم فهمید. در حقیقت، او هم از اول تمایل چندانی نداشت. از تخت بلند شد و چون لخت بود شروع کرد به پوشیدن لباس… بدون هیچ کلامی از هم خداحافظی کردیم.

عصر در بازگشت از کار به سمت خانه ام، جلوی یک مشروب فروشی ایستادم و یک شیشه شری که الکل شیرینی است و زیاد هم دوست ندارم خریدم. به مرسده تلفن زدم که قرار دیدار دوباره را با او بگذارم.

گوشی را که برداشت، با شنیدن صدایش به یکباره همه آن لحظات درون رختخواب و بی حسی جنسی که حدس زدم دو طرفه هم بوده است به ذهنم خطور کرد. لحظاتی در سکوت گذشت. تصمیم گرفتم که از رفتار امروز صبحم معذرت بخواهم و بگویم که به نظر می رسد … که شنیدم گفت:« یو آر نات مای کاپ اوف تی» و بعد به فارسی گفت بگذار ادامه ندهیم، تیپ مورد علاقه ام نیستی.

اصلا به من برنخورد. خیالم راحت شد که اذیت نشده است و همانطور که از اول حدس زدم حتی سلیقه مان هم عین همدیگر بود.

 

More from ونداد زمانی

چرا خوب است گاهی بد باشیم

بنجامین فرانکلین یکی از پنج شخصیت اصلی استقلال امریکا، هم دانشمند بود هم...
بیشتر بخوان