کوهنوردی، رفاقت و تنهایی

13346578_1105343862855214_5861760472430018634_n

کوهنوردی و رفاقت برادر و خواهرند. خصیصه شان یکی است. آهسته و پیوسته رفتن.  همیشه به دور و بری ها گفتم:« اگر می خواهی رفیقت را بشناسی با او برو کوه»

آن روز مارک پنجاه ساله تمام طول راه پا به پای من قدم بر داشت. بی شتاب می رفتم و از نیمی از گروه جا مانده بودیم. همه نگران بودند و من سرعت قدم هایم را تندتر نمی کردم. نه این که لجبازی کرده باشم. کوهنوردی را این طور یادم داده اند. آهسته و پیوسته و محتاط. هر سنگی را اول امتحان کنم بعد پا بر آن بگذارم. هر شاخه ای را برای نفر پشت سرم نگه دارم.

گاهی بایستم و به منظره رو به رو یا پشت سر بنگرم. عکاسی کردن را هم خودم به این مجموعه افزوده ام. اما اسپانیایی ها عاشق سرعتند. عاشق رقابت و مسابقه. باید بدوند. رکاب بزنند. بالا رفتن برایشان فرآیندی پر سرعت است. تفاوت فرهنگی همه جا خودش را به رخ می کشد آن قدر که حتی مشکوک شده ام نکند روش کوهنوردی هم به طبع فرهنگ متفاوت است؟

مارک وراندازم می کند و می گوید:« انگار سلول های خاکستری ات را با خودت بالا می کشی. وگرنه وزنی نداری که» خودش هشتاد کیلو است و قد بلندی دارد. مدام از وزنش می نالد. اصلا چاق نیست اما می خواهد کندی میانسالی را به گردن وزنش بیندازد. می گویم« نه. دارم از طبیعت لذت می برم. عجله ای ندارم» وقتی می بیند خونسرد و پر حوصله ام، درد دلش شروع می شود.

می گوید:« بازنشسته ام. سی سال طراح سیستم های مخابراتی برای ارتش انگلستان و اسپانیا بوده ام. شغل کسل کننده ای بود. نه زنی دارم و نه بچه ای. برادرم و پدرم هم مثل خودم زندگی می کنند. تنها و بازنشسته. پول هایی که اندوخته ایم خرج میکنیم.»

می پرسم:« پشیمان نیستی از انتخاب این زندگی؟ تنها؟» می گوید «زندگی که معامله نیست. باید پیش بیاید. دو زن در زندگیم پیدا شدند. یکی دچار بیماری غذا نخوردن بود و در بیمارستان مرد. دومی هم خودش را وقف خواهر افسرده اش کرده بود ناچار شدم فرار کنم» پرسیدم« خب شاید زن های دیگری هم بوده اند اما تو ندیده ای!»

می گوید«زن ها حوصله ما مردها را ندارند دیگر. ته ته اش دلشان بخواهد هفته ای یک بار ملاقات کنیم و شرابی بنوشیم. دوره دوره تنهاییست» به ده نفر دیگر که در ارتفاع کمی بالاتر از ما ایستاده بودند و ناممان را فریاد می زدند نگاه کردم. همه متخصص بودند. همه تنها بودند. همه از این وضعشان راضی بودند.

با خودم فکر می کنم شاید روزی سر برسد که تنهایی دیگر ترس نباشد. از ترس تنهایی که عبور کنیم شاید به هم برسیم. جایی بالای کوه. بالای کوه به هم رسیدیم. اما موقع پایین آمدن دوباره همدیگر را گم کردیم. چه چاره. زمانه تنهایی است دیگر.

More from غزال تشکر

خواب

 با گریه می نویسم از خواب با گریه پا شدم دستم هنوز...
بیشتر بخوان