سکولار هستم ولی محتاج دعا

تمام عمر بزرگسالی ام را بدون خدا طی کردم و گمان نکنم که عقیده ام از این به بعد در 44 سالگی عوض شود اما روز به روز کمبود یک تکیه گاه معنوی را بیشتر از پیش حس می کنم.

زندگی نیز طبیعتاً یک لحظه امان نمی دهد و انگار هر چه می دوم مسیر پیمودن آن سخت تر می شود. من و همسرم هر دو کار می کنیم و همه زندگی خودمان را هم گذاشتیم برای بچه های مان تا کمبودی نداشته باشند. ولی بعضی روزها کم می آورم و ترس و نگرانی دمار در می آورد. درست در حین همین تشویش ها و ناامیدی های گذرا است که دلم می خواهد به جایی تمسک بجویم.

دلم می خواهد صبح به صبح از رختخواب که بر می خیزم یک دعای ثابت را برای یک گوش شنوا و بی نیاز از مظاهر زمینی تکرار کنم. یک نقطه وصل به کائنات، به تاریخ یا حتی نوعی ارتباط با ریشه میلیونها سال حیات بر روی زمین … هر تکیه گاهی بیرون از زندگی روزمره،  بیرون از تقویم جاری.

دوست دارم همدلانی داشته باشم که با آنها در این دنیای بی ثبات و پریشان، ترانه ایی را، امیدی را زمزمه کنیم که فرق دارد. امیدی که زیاد گول زننده نباشد. موروثی و تقلیدی نباشد.

چون خدایی ندارم به این معنا نیست که بی نیاز از رمز و رازهای بزرگ و تکیه گاه های اسرارآمیز و با شکوه هستم. من انسانم و می دانم ضعیف و کوچک و محو شدنی ام ولی اصلا مایوس و بدبین نیستم. قصد خودفریبی و پناه بردن کورکورانه به اوهامات را هم ندارم ولی ماشین هم نیستم.

می دانم که بر اساس یک شانس بزرگ که فقط و فقط تصادف کور ناشی از میلیاردها اتفاق بوده است به دنیا آمدم. خیلی هم خرسندم که فرصت زندگی و حیات به شکل انسان، تصادفا نصیبم شده است. در ضمن می دانم که ذات پیچیده انسان، مملو از تردید و تشویش و زیاد خواهی است و در نتیجه همیشه دردمند و سرگشته و ناراضی خواهم بود بویژه برای پایانی که در انتظار من است.

من فقط می خواهم یک آشیانه عاطفی و خصوصی داشته باشم. یک نوع حباب یا تور که گاهی بر روی خودم بیاندازم و برای لحظاتی مخفی و غرق شوم. تا مورد محافظت و حمایت نیروی ماورای شعور و قدرتِ دست یافتنی قرار بگیرم.

باور کنید من برای گفتن و نوشتن این درخواست ها کلی با خودم جنگیدم. به خودم نهیب زدم که دارم پیر می شوم. ترسو و ضعیف می شوم و این غریزه ام است که دارد خرخره ام را می گیرد و شاخِ غرورم را می شکند. سال ها نیز با همین هشدارها خودم را از احساسات و نیازهای روحانی منع کردم.

من می خواهم شانس این را داشته باشم که به خودم گاهی دروغ بگویم. من انسانم و به غیر از سلول ها و اعضا و جوارح و غده های که مدام مواد مختلف در مغزم ترشح می کنند احتیاج به شوک های کوچک دارم. به شعله کوچکی که در دور دستها، آنجا که عقل و علم قاصر به بیان و درکش هست بنگرم.

می دانم که می خواهم خودم را بفریبم. چون می خواهم گاهی به رودخانه همیشه پیوسته و عظیم تر از این سیاره و کهکشان اطراف بپیوندم. من با تمام وجود بی خدا هستم ولی به همان سرسختی نیز نیازمندِ حقیقتی وسیعتر از دنیای مادی هستم. این میل و نیاز، بخشی از ماهیت انسان بودن است و مطمئن هستم دیر یا زود، رسم و مرام عاطفی جدیدی برای امثال ما، ساخته می شود.

تا آن روز امیدوارم خیر و برکتِ انسان بودن، بیشتر و راحت تر در همه ما جلوه گر شود. آمین

 

image source

https://beauyfett.wordpress.com/2014/11/21/the-force-awakens/

More from ماهان طباطبایی

یکی از اسرار جالب عضو جنسی مردان

بسیاری از ما، می دانیم کوچک شدن آلت مردانه در استخر به خاطر...
بیشتر بخوان